• گفتم آخرین خوشی از ته دلم برای سالها پیش بود،فرشیدوناهید روبه‌روم نشسته بودن.فرشید گفت چشمات می‌خنده،ناهید گفت بال درآورد.عکسی گرفت،نشونم داد؛بال‌هامو دیدم.گفتم:حالا تو یه عکس بگیر ببینم هنوز چشمام می‌تونه بخنده؟ خندیدند اما به کوتاه‌ترین زمانی که یک لبخند زمان میبره تا محو بشه.