• شام(دوسیخ کوبیده) رو‌ خورده بودم و کشدار کوکای دوم رو بالا می‌رفتم، خدمه کاروان اومد گفت؛ چرا نمی‌ری اتاقت؟ گفتم سیگارم تموم شده، نسخم، رفت با دو نخ مالبروی گلد، پیچیده لای دستمال‌کاغذی برگشت، چشمک زد و بی صدا رفت، الان تو اتاقم یه جشن کوچولوی یه نفره گرفتم. #روایت‌حج