• دیشب خواب می‌دیدم تو حموم کنار میرزاتقی‌خان بودم. علی‌حاجب‌الدوله فراشباشی اومد دو مچش رو تیغ کشید، پلق‌پلق ازش خون می‌رفت، من فک‌م قفل شده بود و تمام بدنم لمس بود که کاری کنم … جان‌جان‌خانوم(همسر امیر) از بیرون حمام لیک می‌کشید. امیر تو چشمام زل زد و گفت: بنویس ما را …

    #