• سر کوچه شهیم دوتا نون سنگک دستش بود و داشت عصا زنان می‌رفت، رفتم جلو گفتم سلام من شما رو دوست دارم نون‌تون می‌دین من بیارم، نرم خندید، تا دم در خونه‌ش رفتیم، کلید انداختنا گفت وایسا الان میام، اومد یه کتاب دستش بود، بهم هدیه داد. پیرمرد استاد #محمدرضاحکیمی بود.