• ثنا کاکاوند   sanakvn@

    1397/10/16 ساعت 13:10

    یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه بینمان جدایى افتاد. پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی. گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم. رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند #گلستان_سعدى

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1398/05/16 ساعت 00:53

    بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.گفت ای پدر فرمان تو راست،نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست.گفت تا مصیبت دو نشود:یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه. #گلستان_سعدى

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/09/08 ساعت 16:35

    و حکما گویند چار کس از چار کس به جان برنجند.حرامى از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپى از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است. #گلستان_سعدى