• حامد هادیان   hhadyan@

    1397/10/24 ساعت 22:39

    بهار گفت: بابا می‌دونی بزرگ شدم می‌خوام چیکار کنم؟ گفتم: چیکار؟ گفت: می‌خوام یک باغ وحش بزرگ بسازم که حیونای وحشی رو بکنیم توی قفساش. حیونای اهلی هم تو حیاطش آزاد بچرخن. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/09/25 ساعت 12:40

    مادربزرگش زنگ زده باهام حرف می‌زنی. جواب داده اگه اصرار کنی آره. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/27 ساعت 22:32

    دستیابی به تکنولوژی نصب لی‌لی خانگی #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/22 ساعت 22:45

    وسط قصه کشتی حضرت نوح از مادرش پرسیده که مامان این آقا خوبه که حیونا رو نجات داده الان کجاست؟ مادرش هم گفته بهشت. کمی فکر کرده و بعد گفته پس یک بار بریم بهشت. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/19 ساعت 10:45

    تا دم در به بدرقه آمد. جلوی در خط و نشون کشید و انگشتش را روی سنگ گرانیت دیوار گذاشت و گفت اینجا خانه است. بعد دو انگشت آن ورتر را نشان داد که اینجا سرکاره. یک قطره کارهاتو بکن، زود برگرد خونه. به معلمت هم بگو. گفتم چرا؟ گفت بدون تو نمیتونم تحمل کنم دیگه. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/08 ساعت 22:48

    بهار برای سومین‌بار در اربعین خودش را پیاده به کربلا رساند و در بین‌الحرمین به گوشی‌بازی پرداخت. #به_افق_اربعین #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/24 ساعت 11:06

    به بهار گفتم فردا دارم میرم سفر. گفت نمیذارم بری. گفتم چرا؟ گفت اونوقت چه جوری گوشی بازی کنم. گفتم یعنی فقط به خاطر گوشی‌بازی نمی‌خوای برم. با بغض اومد رو پام نشست بغلم کرد. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/22 ساعت 00:13

    امروز بهار به گربه‌های حیاط غذا می‌داده. بعد ناغافل گربه‌ی مادر رو بغل کرده. اونم پیشونیش رو چنگ زده. بعد بهار دو ساعت، نه از درد که از سر این گریه کرد که چرا گربه‌ی مادر وقتی باهاش مهربونم منو چنگ انداخته. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/10/30 ساعت 14:37

    بهار رفته سفر،زنگ زده«حال پا دست(همسترش)خوبه؟» گفتم:«خوبه ولی شبا نمی‌ذاره بخوابم. با میله‌های قفسش سروصدا می‌کنه» گفت:«یعنی اهلی نیست دیگه» گفتم:«نمی‌دونم» گفت:«می‌دونی چه جوری اهلیش کنی؟» گفتم:«نه» گفت:«قفسش رو برمی‌داری و دو بار تکون میدی تا اهلی شه» #می_بهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/10/10 ساعت 21:33

    بهار سر شام می‌گه جلوی من از نوشابه حرف نزنید. دلم می‌خواد. بابام بلند میشه میره می‌خره. خسته میشه … هیچی دیگه الان مغازه‌ام. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/09/19 ساعت 09:26

    مادرش هیچ‌وقت بهش نقاشی یاد نداد و هیچ وقت اجازه نداد بهش نقاشی یاد بدهند. و حالا شروع کرده به کشیدنِ آدم‌های کامل، آدم‌هایی که انگار در حالِ پروازند با دست‌های بزرگ و پرانگشت و قلبی نمایان! #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/25 ساعت 22:25

    در حالی که طاق‌باز دراز کشیده با دستاش چشماش رو گرفته. میگه می‌ترسم بیفتم تو آسمان. دچار ترس‌های شل سیلوراستاینی شده … #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/22 ساعت 09:31

    در حالی که روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد گفت بابا من از سقف اتاق‌تون می‌ترسم. گفتم چرا؟ گفت می‌ترسم ازش دست بباره. گفتم نه بابا و حواسش رو پرت کردم. کم ربع خوابید و بعدش من به سقف نگاه کردم و خوابم نبرد … #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/12 ساعت 17:15

    بهار میگه وقتشه برام قناری بگیری. میگم به شرطی که دستت نگیریشون. با تاکید میگه دستم می‌گیرم. میگم نباید. میگه از هیولاها شنیدم که میشه گرفت. میگم خب هیولا از کجا پیدا کنیم بپرسم. میگه سوسک و مارمولکا که هستند. میگم خب اونا جواب نمیدن. میگه به جاش گوش میدن. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/27 ساعت 22:46

    به مادرش میگم این چند روز که اومدم عراق دلش برام تنگ نشده چیزی نگفته؟ گفت موقع ناهار گفته اگر بابا بود با گوشیش بازی می‌کردم … #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/23 ساعت 16:16

    فیلم اینک‌آخرالزمان رو می‌دیدیم. رسید اونجا که ستوان ویلارد، ژنرال کورتز رو تو کامبوج پیدا کرد تا بکشه ولی ژنرال اسیرش کرد و نیروشو کشت و سرش انداخت بغلش. حالا تو اوج فیلم بهار برگشته سمت تی وی. منم ناچار پریدم جلوش نبینه ولی ناخن کوچیکه پام، کامل برگشت. #ابابهار #چهارسالشه