• محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/03/17 ساعت 01:43

    نیم ساعت کلنجار رفتم و نمی‌خوابد بعد می‌گوید: اگر گوسفندها را بشمارم خوابم می‌برد! -خب بشمار - یک گوسفند دو گوسفند خوابید! #پدرانه

  • -به نظرم هفت بریم حرم تا ده بعدشم شام بریم بیرون +شام نمیخواد بریم بیرون گرون میشه زودتر بیاییم برنج آوردم پلو تن بخوریم میرزا:آره بابا مامان درست میگه پولشو نگه دار بریم شهربازی #میرزانیکان #پدرانه

  • ده دقیقه بعد افطار رسیدم مراسم #عروسی_خوبان گشتم توی بشقاب یه مهرنماز پنیر پیداکردم افطار کنم ، لقمه اول رو‌ نخوردم کله شو کرده تو گوشم میگه بابا پنیر نخور خنگ میشی، #میرزانیکان #پدرانه

  • - بابا میشه برام کشک و‌بادمجون بکشی! +به بادمجون حساسیت داری پسرم پوستت میریزه بیرون -خب کشک و بادمجون بدون بادمجون چرا نداریم ؟ #میرزانیکان #پدرانه

  • بعضی وقتا کلمه‌های مدنظرش رو پیدا نمیکنه ول با دوتا من‌من منظورش رو میسازه و منتقل میکنه : نمونه: «باباحامد داری میای یه پیس‌پیس شیشه کن بخر » منظور معظم‌له اسپری شیشه‌شوره. #میرزانیکان #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/02/13 ساعت 01:04

    تولدش بود ۷سالش تموم شد #پدرانه #محمدطاها

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/02/10 ساعت 20:01

    -می‌خوام کارتون ببینم -نمی‌شه -چرا؟ -چون تکالیفت مونده، اونا رو انجام بده بعد! -باشه فرعون! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/01/28 ساعت 22:58

    -بابا تولدت کیه؟ -چند روز دیگه -می‌خوام برات از این قطره‌هایی که موهات رو سیاه می‌کنه بخرم -چرا؟ -چون نمی‌خوام موهات سفید بشه، پیر بشی و بمیری! #پدرانه #محمدطاها

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1398/01/25 ساعت 20:53

    دخترم، بهار! #پدرانه

  • محمد مهدی حاجی پروانه   hajiparvaneh1@

    1398/01/21 ساعت 10:08

    داشتم می‌گفتم: باباها نوکر خانواده‌هاشونن. طاها گفت: بابا دیگه نگو! -چرا؟ - آخه من شرمنده می‌شم این جوری حرف می‌زنی. خب دلم نره براش؟ #پدرانه #دهه_نودیا

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/01/17 ساعت 11:18

    دعوای بین کودکان-آنگونه که تجربه به من ثابت کرده-ناشی از عدم توان گفتگو و یا ندانستن زبان یکدیگر است. این را دیده‌ام که اگر کودکان بتوانند با هم صحبت کنند،مشکلاتشان را خودشان رفع خواهند کرد و اگر نتوانستند زبان یکدیگر را بفهمند،حتما پای بزرگ‌ترها به دعوایشان باز خواهد شد! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/01/15 ساعت 16:05

    -بابا گوشیت رو بده می‌خوام باهاش بازی کنم -یه لحظه اجازه بده دارم یا یه دوستی صحبت می‌کنم(تایپ می‌کنم!) -این چه طرز حرف زدنیه با دهن بسته؟ #پدرانه

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1398/01/08 ساعت 20:04

    دخترم بهار یک عادت خوب داره که اصلا و ابدا تلاش نمی‌کنم که این عادتش را ترک کنه. به هیچ مردی جز باباش اجازه نمی‌دهد بغلش کنه و بوسش کنه و البته هرازگاهی پدربزرگ‌هاش و یکی از دایی‌هاش. هر کی برای این کار تلاش کنه با تحکم بهش می‌گه بی‌ادب! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/01/01 ساعت 00:11

    -بابا می‌دونی … -چی‌رو؟ -تو حرفم نپر تا بگم! تو و مامان بعضی وقتا چرت و پرت می‌گید ولی من و داداش دوستون داریم #پدرانه #آخرین‌پدرانه‌در۹۷

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/12/18 ساعت 22:22

    (یاسین روی پایم خوابیده) - یاسین می‌دونی من عاشقتم بابا؟ - می‌دونم، منم عاشقتم ولی لطفا به کارت برس! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/12/12 ساعت 11:38

    مدیر مدرسه #محمدطاها زنگ زد که از صبح که آمده، رفته توی #آزمایشگاه و کیفش را زیر سرش گذاشته و خوابیده! گفتم ما در حسرت یک چرت صبحگاهی در کلاس‌های مدرسه و دانشگاه مردیم و هیچ‌وقت به آرزویمان نرسیدیم! :)) #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/30 ساعت 12:46

    #نظرسنجی #پدرانه‌ها اگر کتاب بشه، می‌خریدش؟

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/27 ساعت 14:07

    -محمدیاسین چرا بعضی وقتا اینقدر بابا رو اذیت می‌کنی؟ -آخه می‌دونی بابا، بعضی آدما با هم فرق دارن، بعضیا هستن که مرض دارن! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/16 ساعت 22:42

    (روی پایم خوابیده که ناگهان گریه می‌کند) -چی شده بابا؟ -من دوست داشتم نی‌نی بمونم -چرا؟ آرزو کن بزرگ شی پسرم -آخه من اگه بزرگ شم، تو پیر می‌شی … #پدرانه #محمدیاسین

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/15 ساعت 21:53

    ظاهرا #محمدطاها امروز جشن #دهه‌فجر را در #مدرسه تجربه کرده؛ منتهی کلی با او صحبت کردم که در شعارهایش به جای اسماعیل باید بگوید #اسرائیل :) #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/13 ساعت 22:27

    (دخترک روی تاب بغلی): تو شعر بلدی؟ -محمدیاسین: بله -می‌خونی؟ - رفته بودم سقاخونه دعا کنم شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم! (هیچ‌وقت-تأکید می‌کنم هیچ‌وقت- تصور نکنید که کودکان حتی چیزهایی که زیرلب می‌گویید را نمی‌شنوند!) #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/12 ساعت 22:40

    -محمدطاها مسواکت رو زدی؟ -بله -بیا کتاب امشبمون رو بخونیم و برو برای خواب. -چشم (۱۵ دقیقه کتاب موریس و کتاب‌های پرنده را می‌خوانیم، می‌بوسمش و روانه تخت‌خوابش می‌کنم) -بابا -جانم پسرم -من گشنمه! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/07 ساعت 15:48

    -#یاسین جان تو و داداشت تمام چیزی هستید که من دارم. -یعنی حتی ماشینت؟ #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/05 ساعت 23:34

    نیم‌ساعتی هست که کنارشان نشسته‌ام تا بخوابند و هیچ صدائی در اطاق نیست که یهو #محمدطاها از بالا صدا می‌زند: بابا! بچه تمساح‌ها وقتی به‌دنیا میا دندون دارن؟! #پدرانه

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1397/10/28 ساعت 20:50

    خدایی این عکس و حس خوب #شوآف نداره؟ با دخترم بهار ثبت شده توسط #محمد_خوشرو در میانه اولین جلسه‌ای که بهار را هم با خودم بردم! #پدرانه

  • -چی درست کردی پسرم؟ +گردباد.. #میرزانیکان #خلاقیت #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/03/16 ساعت 13:51

    از درخت رفتم بالا که شاخه‌ها را تکانی بدهم و توت‌ها پایین بریزند. محمدیاسین بلند می‌گوید: آفرین که می‌تونی مثل #میمون بری بالای درخت! #پدرانه

  • لباس مهمونی پوشیده -خیره! کجا ؟ +خانوممون گفته وقتی نماز میخونین سعی کنین زیبا باشین خدا دوس داره ! - بله حدیث پیغمبره! نمازشو‌خونده با شرم : میشه به مامان بگی برا نمازم یه رژ بخره برام! به مادرش گفتم بهترین رژ رو ‌اولین فرصت بخره ! جای ماچش هنو خیسه #پدرانه #دخترم

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/03/11 ساعت 14:20

    وقتی سر و شنل عروسکش رو کنده و می‌گه: اصلا نگران نباش، خودم درستش می‌کنم! #پدرانه #محمدیاسین – at قم

  • -الو سلام بابا +سلام پسرم جونم -میشه داری میای بستنی فالوده‌ای بخری؟ +توی فریزر که بیسکوپیچ داریم همونو بخور ! -نه بدنم بستنی فالوده‌ای نیاز داره ! +چشم - مرسی که درک میکنی #میرزانیکان #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/02/19 ساعت 20:42

    -بابا -جانم -من این صبحونه‌هایی که توش دعا می‌کنن رو خیلی دوست دارم -پسرم اسمش افطاریه #پدرانه #محمدیاسین

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/02/11 ساعت 20:50

    -امروز چندشنبه است؟ -چهارشنبه -پنجشنبه می‌شه چی؟ -فردا -جمعه؟ -سپس فردا! #پدرانه

  • مهدی شادمانی   mehdishadmani1@

    1398/01/29 ساعت 07:51

    +بابا؟ - بله؟ +چرا همه‌ش تو ماشین نمی‌گن رادیو آراد هی می‌گن رادیو آوا؟ … دقیقا در روزی که مادربزرگم از کودکی‌ام گفته که در یک مراسم ختم صلوات اعتراض کرده‌ام «چرا همه‌اش اللهم صلی علی محمد و آل محمد؟»(برادرم محمد است)و جمعیت یه بار هم به اسمم خوانده‌اند #پدرانه #آوا #آراد

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1398/01/26 ساعت 18:33

    مامانش برام این پیام را فرستاده « بچه‌ام رفته بود تو تراس هی با بچه‌ها حرف می‌زد، بهشون می‌گفت شما بابای منو ندیدین؟» ⁦⁩⁦⁩⁦⁩ #پدرانه #دلتنگی #سفر

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/01/24 ساعت 23:02

    یه ذره دقت کردم دیدم محض‌رضای‌خدا حتی یک مورد رو هم درست نگفت ولی مجموعا عالی بود :)) #خاطرات #یاسین‌وقتی‌ریزبود #پدرانه

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1398/01/19 ساعت 11:47

    این #ویدیو که #محمد_معتمدی عزیز از بازی #پدرانه‌اش با فربد گذاشته از آن ویدیو هاست که حال آدم را در این حجم انبوه خبرهای ناراحت کننده کمی خوب می‌کند.

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/01/15 ساعت 21:50

    از دیشب۹/۳۰ خوابوندیمشون که ان‌شاالله روز شنبه نه ما اذیت شیم نه بچه‌ها #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/01/14 ساعت 22:36

    -بابا جنگل‌ها عمرشون چقدره؟ -زیاد -یعنی چقدر؟ -خیلی زیاد، بعضی‌ها ممکنه عمرشون به میلیون برسه؟ -میلیون تومن؟! -هان؟ -تومن! یک میلیون تومن!آخه تو گفتی خیلی زیاده! -نه،اون یه چیز دیگه است، واحد شمارش یه چیز دیگه است! -یعنی عمر درخت‌ها از یک میلیون تومن هم بیشتره؟ -نه، نه … #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1398/01/04 ساعت 23:28

    -بابا من می‌تونم شکلات بردارم تا مهمون‌ها که میان بهشون تعارف کنم؟ -نه پسرم صبر کن وقتی اومدن برشون دار. -آخه نمی‌تونم صبر کنم! - تا مهمون‌ها بیان تو دستت آب می‌شه خب! -خب پس همین که برداشتم می‌خورمشون! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/12/22 ساعت 10:58

    -محمدطاها جان -بله -عاشقتم بابا - باشه :) #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/12/16 ساعت 20:35

    وقتی از تموم‌شدن باطری می‌گیم، دقیقا از چی می‌گیم! #پدرانه #محمدطاها

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/12/06 ساعت 23:04

    تصویری از کودکی‌های خواهر کوچکم را نشانش دادم در حالی‌که ۲-۳ ساله بود با موهایی کوتاه، با تعجب نگاه کرده و می‌گوید: مگه عمه دختر نیست؟! #پدرانه #محمدیاسین

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/29 ساعت 22:31

    -بابا می‌شه من بیام بشینم بغلت موقع رانندگی؟ -نمی‌شه پسرم؛ آقا پلیسه اگر بیاد و بگه این آقاپسرتون نباید اینجا می‌نشسته، من باید چی‌بهش بگم؟ - بهش بگو بچه‌است، نمی‌فهمه! #پدرانه #محمدیاسین

  • عباس کلاهدوز   KolahdoozAbbas@

    1397/11/24 ساعت 10:07

    شب‌هایی که دیر میرسم خونه و میبینم بچه‌‌ خوابه-مخصوصا اینکه دختر باشه- حالم گرفته میشه و فرداش هم که سر صبح میام سرکار و بازم «بیدار» نمی‌بینمش، حالم خراب تره، مثل امروز لعنتی! راهکارتون چیه از این حال دربیام؟ #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/16 ساعت 16:15

    (هفته قبل):محمدطاها تو از چیزی ناراحتی؟ -نه (۵ روز قبل):بابا، تو ناراحتی چیزی داری؟ -نه (سه روز قبل): محمدطاها حس می‌کنم می‌خوای یه چیزی به من بگی! -نه بابا (دیشب) بابا! می‌خوام یه چیزی بهت بگم! -جانم بابا -اون روز به مامان گفتی می‌خوای بری مسافرت، می‌شه لطفا منم ببری؟ #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/15 ساعت 20:54

    (دوشنبه شب‌ها در دفتر جلسه #استفتاء هست) امشب بچه‌ها رو بردم دفتر، #محمدیاسین اعضای هیأت استفتا را دیده و می‌گوید: بچه‌ها بچه‌ها بیاید اسباب‌بازی جدیدم رو ببینید! #پدرانه

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1397/11/13 ساعت 13:31

    بهار را امروز برای اولین بار بردم #وزارت_ارشاد ، تا از ماشین پیاده شد و سردر سازمان سینمایی را دید گفت: بابا اینجا سینماست! بریم سینما. و من حیران از این تشخیص که با دیدن پوستر #جشنواره_فجر بر ورودی سازمان سینمایی آنجا را شناخت! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/09 ساعت 15:18

    -بابا -جانم -من یه شعر یاد گرفتم که اسم #مامان توشه! -آفرین، بخون ببینم. -آمنه آمنه زنم منو می‌زنه! #پدرانه #محمدطاها

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/11/06 ساعت 17:29

    -محمدیاسین تو که اینقدر دلت پاکه، برای بابا یه دعا می‌کنی؟ -خدایا! امروز که بابا اومد مهدکودک، من داشتم فرشته برفی نگاه می‌کردم. لطفا فردا یه کمی دیرتر بیاد بتونم کارتونم رو ببینم … #پدرانه

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1397/11/01 ساعت 18:29

    بهار را بردم پارک، سه پسر دبیرستانی هم هوای تاب بازی به سرشان زده بود،تا اینجای قضیه مشکلی نبود مشکل از جایی شروع شد که این سه نفر،خواهر،مادر و عمه یکدیگر را مرتب مورد عنایت وقیحانه قرار می‌دادند، بهار به آنها دور بود اما پارک پر بود از بچه‌هایی که همانند ضبط صوت هستند! #پدرانه