• بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1397/07/27 ساعت 21:50

    #عصرجمعه را با شادی تمام کردیم، با #کاپ_کیک باباپز برای بهار! #پدرانه

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1397/07/27 ساعت 11:39

    بهار یکی دو بار امتحان کرد دید با گریه و زاری به خواسته‌هاش نمی‌رسه راه دوم را انتخاب کرد؛ مثلا می‌گه: باباجونم بهار رو دوست داری؟ می‌گم بله! می‌گه دوست داری برای بهار املت درست کنی یا فلان چیز را بخری؟ اصلا فکر کن من بتونم ثانیه‌ای مقاومت کنم #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/07/22 ساعت 20:42

    -بابا تو #مامان‌بزرگ داری؟ -دو تا داشتم،یکی‌شون از دنیا رفت ولی یکی‌شون هست! آبا مامان‌بزرگ منه دیگه -دائی هم داری؟ -دو تا داشتم،یکیشون شهید شد -عموهم داری؟ -اونم سه تا داشتم، یکیشون شهید شد -شهید شد یعنی از دنیا رفت؟ -بله -مامان‌بزرگت هم شهید شد؟ -نه -خودت گفتی که! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/07/17 ساعت 20:43

    -باباجون وقت خوابه عزیزم؛ چیزی نمی‌خوای الآن قبل از خواب برات بیارم؟ -فقط ماساژ نیاز دارم؛ لطف یه ذره ماساژم بده! #محمدطاها #پدرانه

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1397/07/09 ساعت 15:46

    غرق خبر گذاشتن بودم، بهار بدو بدو اومد، دمپایی‌هامو آورده بود، جفت کرد جلوی پام گذاشت، گفت بفرمایید بابا! قشنگ قند تو دلم آب شد! #پدرانه

  • بهروز شجاعی   behrouzshojaei@

    1397/07/06 ساعت 17:39

    نشستم به بهار با استفاده از تکنیک غیرقابل قبول یادم می‌دم صدای بوقلمون در بیاره! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/07/04 ساعت 20:35

    بابا -جانم -می‌دونی که من دوست دارم -بله می‌دونم پسرم -بخاطر همین مدادم رو که تراشیدم، آشغالش رو جائی ریختم که تو نبینی ناراحت شی -مثلا کجا؟ - پشت مبل! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/06/26 ساعت 23:29

    -بابائی بیا #فوتبال ببینیم -این والیباله بابا -چیه؟ -#والیبال -ولی دارن با #توپ بازی می‌کنن -خب؟ - یعنی تو فوتبال با توپ بازی نمی‌کنن؟ -چرا بازی می‌کنن -یعنی اینجا بازی نمی‌کنن با توپ؟ -چرا باباجون؛ داری می‌بینی که! -خب چرا این فوتبال نیست؟ -بزار این بازی تموم شه می‌گم! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/06/23 ساعت 18:53

    به #محمدطاها گفتم دقایقی در اطاق خودت باش و به کارهائی که کردی فکر کن؛ من هم ۲ دقیقه بعدش میام تا با هم صحبت می‌کنیم. تا به خودم بیام دیدم #محمدیاسین داره براش کاهو می‌ریزه توی اطاق که: بخور یه موقع تو #زندان نمی‌ری! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/06/21 ساعت 01:19

    ۳۰ دقیقه منتظر خوابیدنش بودم که یهو گفت: بابا یه سؤالی دارم! -بپرس پسرم - پنگوئنا چی‌ می‌خورن؟ -ماهی -بچه‌هاشونم؟ -نه اونا شیر می‌خورن (ده دقیقه بعد) -تو که هنوز نخوابیدی؟ -آخه سؤال دارم! -خب بپرس! -همون پنگوئنای که شیر می‌خورن بزرگ بشن ماهی می‌خورن؟ -بله! حالا بخواب … #پدرانه

  • محمد مهدی حاجی پروانه   hajiparvaneh1@

    1397/06/17 ساعت 20:51

    کاش روایتهای #پدرانه را هم منتشر کنید. پدرانه نویسی‌ها فضای متفاوتی دارند و خواندنش به همین نسبت هیجان انگیز است. @NMorshedzade

  • ‌ ‌کیوان ساعدی   Kayvan_Saedy@

    1397/06/02 ساعت 13:24

    کلمات عربی یاد گرفته؛ مثلا: انجیر=تین| هلو=خوخ| هویج=جزر، کاهو=خس| توت فرنگی=فراولة| سیب=تفاح| انگور=عنب، … حالا ابتکار به خرج داده «هلو انجیری» رو خودش ترجمه کرده به «خوخ تین» #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/05/28 ساعت 23:57

    -شیر آبُ بندم! -بگو بستم. -الآن خودت گفتی شیرُ ببند! -خب! - منم بندم دیگه -هان؟! #پدرانه #محمدیاسین

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/05/15 ساعت 23:43

    -محمدیاسین بدو وقت خوابه؛ خسته‌ایم - من و داداش که خوابمون نمیاد، تو اگر خوابت میاد می‌تونی بری بخوابی! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/04/17 ساعت 23:30

    -#محمدطاها جان، مامان رو کمک کن ببینیم توی خونه چی نداریم، بنویسیم که بخریم. -بگم؟ -بله -تخم‌مرغ، پنیر، خامه، تلسکوپ #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/04/09 ساعت 11:18

    در #حرم زیارتنامه می‌خواندم که رو کرد و به من گفت: دیگه رفتی #بهشت، پاشو بریم! #پدرانه #محمدطاها

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/04/04 ساعت 20:32

    -محمدطاها جان عموهات رو بشمار! -یک دو سه چهار پنج … #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/03/26 ساعت 01:04

    -بابا بریم #فوتبال ببینیم؟ -بریم پسرم - بعدشم برقصیم؟ #پدرانه #محمدیاسین

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/03/22 ساعت 15:14

    خدایا این بابا فقط بلده بگه نه! می‌گم بستنی می‌خری می‌گه نه! می‌گم اسباب‌بازی می‌گه نه! آخه خدایا مگه بلد نیست بگه آره؟! (صدایش را از پشت درب می‌شنوم) #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/03/12 ساعت 19:42

    - تو شیر دوست داری بابا؟ -بله -فکر می‌کنی شیر از چی درست شده؟ -از گاو! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/03/06 ساعت 23:37

    - #محمدطاها جان داری به چی فکر می‌کنی؟ -دارم فکر می‌کنم که چه خوابی ببینم! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/02/31 ساعت 01:20

    (محمدیاسین): بابا چرا لباس بیرون تنته؟ داری می‌ری بیرون؟ (من): نه باباجون دارم از بیرون میام! (محمدطاها): بابا رفته و اومده؛ مثل جزر و مد دریا شده … #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/02/21 ساعت 09:35

    در #تاکسی، محمدطاها داشت به قفل #ماشین دست می‌زد که دستش را سفت گرفتم و گفتم: -چکار می‌کنی؟ بعد از چند ثانیه نگاه کردن به من گفت: -گاهی وقت‌ها به کارهات فکر کن! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/02/15 ساعت 20:47

    - #محمدطاها ۲ ساعته داری چیکار می‌کنی تو یخچال؟ -می‌خوام برام میوه بیارم نیست! #پدرانه

  • محسن بیات زنجانی   m_bayatzanjani@

    1397/02/11 ساعت 20:38

    #محمدطاها در #مدرسه ۵۵امتیاز گرفته بود و من ذوق داشتم. -پسرم؛ واقعا بهت افتخار می‌کنم، تو خیلی پسر خوبی هستی و من واقعا امروز خوشحالم. -بابا! -جانم -راضی‌ام ازت! #پدرانه