• محمد جواد حق شناس   MjHaghshenas@

    1397/11/23 ساعت 02:24

    مردی پارسا در بیابان می‌گشت و بوته از خاک می‌کند تا بسوزاند. دست در بوته‌ای کرد. تا خواست آن را از خاک بیرون بیاورد، کیسه‌ای زر از خاک بیرون افتاد. رو به سوی آسمان کرد و گفت: خدایا من چیزی می‌خواهم که آن را بسوزانم، تو چیزی می‌دهی که مرا بسوزاند! الهی‌نامه #عطار_نیشابورى #داستانک

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1398/05/11 ساعت 09:26

    ترا‌گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز تو من نمیدارم کسی دوست چگونه گویمت ای عالم افروز که یک دم دوستی از من در آموز #الهى_نامه #عطار_نیشابورى

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/05/19 ساعت 22:06

    گفت:«هرکه پندارد که نزدیک‌تر است،او به حقیقت دور‌تر است.چون آفتاب که بر روزن می‌افتد،کودکان خواهند که تا آن ذره‌ها بگیرند.دست در کنند.پندارند که در قبضه‌ی ایشان آمد.چون دست باز کنند،هیچ نبینند.» #عطار_نیشابورى