• بعضیام وقتی می‌رن ، تا می‌خوای غصه بخوری، می‌بینی ای بابا قبلش هم اصلا نبودن … #شب_نوشت

  • برای اخرین بار بعد از بیست سال امشب روی پله‌های حیاط خانه‌ی پدری نشسته‌ام، فردا باربری می‌اید و همه چیز را میبرد، بغیر از صدای خنده‌های کودکی بچه‌ها،بغیر از درخت گردو و بالا رفتنهای من برای چیدن گردو،دلم نیست چراغ روشن کنم ، ته حیاط تاریک است. #شب_نوشت

  • مامان اینا خونه قدیمی مونو‌فروختن و خونه‌ی جدید خریدن ، اومدیم کمک برای اسباب کشی، اومدیم تو اتاق کنار کارتن‌ها خوابیدیم ، چراغها خاموشه ،به هلیا می‌گم تو کجا خوابیدی؟ میگه تو کارتن قوری … #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/20 ساعت 00:23

    واعظیم اما نه بهر خویشتن از برای دیگران بر منبریم #شب_نوشت #پروین_اعتصامی

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/18 ساعت 00:43

    از هر تکراری خسته‌ام ؛ جز دوست داشتن تو ،،، #شب_نوشت #لیلا_مقربی

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/17 ساعت 01:12

    جز خدا را نپرستید، و به پدر و مادر، و خویشان و یتیمان و مستمندان احسان کنید، و با مردم [به زبان‌] خوش سخن بگویید، و نماز را به پا دارید، و زکات را بدهید #شب_نوشت #قرآن_کریم #بقره_۸۳

  • مامانم گفت: لاله برو قهوه ترک درست کن بخوریم، گفتم :چشم ، قهوه رو آوردم خوردیم ، میگه : برگردون برات فال بگیرم ، میگم : مامان جان ، اولا من به فال اعتقاد ندارم ، دوما شما فال بلد نیستید، با اصرار موفق شد ، یه ربعه در قالب فال داره بهم تیکه می‌اندازه #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/14 ساعت 00:16

    صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا #شب_نوشت #حافظ

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/12 ساعت 01:13

    چنان به موی تو آشفته‌ ام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست #شب_نوشت #سعدی

  • هر وقت من بی خوابی زد به سرم، شماها همتون زود بخوابید .. عالیه، خوشحالم میکنید #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/08 ساعت 23:18

    «دلم گرفته برایت» زبان ساده‌ی عشق است سلیس و ساده بگویم: «دلم گرفته برایت!» #شب_نوشت #منزوی

  • عاشق شبهای خونه‌ی مامان اینام، همه مون میایم تو یه اتاق می‌خوابیم، چراغ که خاموش میشه، صدای قهقهه مون میره هوا و مامان هر چند دقیقه یه بار داد میزنه ..بخوابید دیگه و باز من و بچه‌ها و خواهرم می‌خندیدیم .. #شب_نوشت

  • توییتر نیست که ،بازار مسگرهاست ، صداى چکش قضات محترم همه جا را پر کرده است #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/03/30 ساعت 23:42

    دامن ز کفم می‌کشی و می‌روی امروز دست من و دامان تو فردای قیامت #شب_نوشت #هاتف_اصفهانی

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/03/29 ساعت 02:45

    خیال اگر از لبه‌های قاب ذهن فراتر رود خود واقعیت است #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/03/26 ساعت 01:18

    درد چیست؟ پژواک فریاد یک فقدان در کالبد پیکره‌ای اندوهناک #شب_نوشت

  • پیک پیتزا آورد، اینترنت ضعیف بود ده دقیقه‌ای محبور شدیم دم در وایسیم تا بتونم کارت بکشم، بهم گفت: خیلی سخته ، گفتم : اره نت خیلی ضعیف شده ، گفت: نه اینکه از دانشگاه سراسری تبریز مدرک گرفته باشی و پیک موتوری باشی … #پیک_موتوری #شب_نوشت

  • لعنتی بذار حرف بزنم …. بذار چیزی بگویم ….تا دیر نشده …. #شب_نوشت

  • چقدر جالبه، هر روز کلمات و اصطلاحات جدید به دایره‌ی لغات مردم دارن اضافه می‌کنن ، محتویات رحم رو خالی کردن ؟!! این دیگه از کجا اومد؟ زایمان، وضع حمل، به دنیا اوردن، هیچکدوم منظورو نمی‌رسوند ؟!!! #شب_نوشت

  • راستشو بگین ، کیا رفتن کارواش بارون گرفته ؟ دستتون درد نکنه … #شب_نوشت

  • گاهی ما هیولاهایی از بقیه در کنار خودمون میسازیم که بعدها تنها کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که نذاریم خودمونو ببلعن #شب_نوشت

  • تمام عصر جمعه رو موندم خونه و روی فیلمنامه‌ام کار کردم، بماند که نفهمیدم کی شب شد،گفتنیه که، از اندوه نوستالژیک غروب جمعه هم خبری نبود ، نورا و هلیا رفتن بیرون ، برگشتنه نورا گفته : بریم ببینیم جوجه‌ها مامان لاله رو کشتن یا مامان لاله جوجه هارو … #شب_نوشت

  • نورا رو راضی کردم بیاد تجریش ، یه روسری نخی خواستم بخرم ، فروشنده شناخت خواست بندازه بهم منم گفتم نمی‌خوام، اومدیم بیرون نورا گفت: خیلی کارت زشت بود، فکر کرد بخاطر پولشه، یه کوچولو می‌زدی بهم ، من می‌گفتم بریم بریم دیرمون شد تا فروشندهه فکر نمیکرد خسیسی #شب_نوشت

  • مطمئنم این گرفتاریها ومشکلاتی که الان به نظرم حل نشدنی میاد ونفسمو بریده،هم تموم میشه ، یعنی باز همه چی رو حل میکنم و مثل شیشه‌های ادویه‌ی داخل کابینت مرتب و منظم می‌چینم سرجاشون و با لبخند نگاشون میکنم و میگم : خسته نباشی لاله ،بازم تونستی … #شب_نوشت

  • بعضی وقتا زندگی ادم مثل سیمهای هندزفری گره می‌خوره ،و وقتی به بدبختی می‌خوای یه گرهشو باز کنی ، همزمان داری یه گره دیگه شو کورتر می‌کنی … #شب_نوشت

  • فردا ده صبح جلسه دارم و باز خودشیطون تو‌گوشم زمزمه میکنه ، نخواب لاله ، نخواب..برو توییتر ببین شیفت شبیا چی می‌نویسن ، الان یه درگیری ریز لفظی باهاش داشتم ، ولی شماها هم اگه توییت کردم محلم نذارید، بتونم حالشو بگیرم #شب_نوشت #شب_وقت_خواب_است

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/23 ساعت 01:22

    مؤمن، مؤمن واقعى نیست، مگر آن که سه خصلت در او باشد:سنتى از پروردگارش و سنتى از پیامبرش و سنتى از امامش. اما سنت پروردگارش، پوشاندن راز خود است،اما سنت پیغمبرش، مدارا و نرم رفتارى با مردم است،اما سنت امامش، صبر کردن در زمان تنگدستى و پریشان حالى است #شب_نوشت #امام_رضا

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/21 ساعت 02:05

    دلم تنگ است می دانم که می‌دانی ولی ای مه! نمی دانم چرا دیگر به دیدارم نمی‌آیی؟ ز شوق دیدنت هرجا که نامت رفت می‌آیم چه سود!؟ آنجا که نامت هست هرگز خود نمی‌آیی. #شب_نوشت #کوشا_جعفری

  • ادم از بعضی خوابها هیچوقت بیدار نمیشه. #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/19 ساعت 01:06

    رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درددل کنم و دردسر شود #شب_نوشت #فاضل_نظری

  • از همه‌ی رفقای عزیزی که تولدمو تبریک گفتن ممنونم، معمولا روز تولدم خیلی سرحال نیستم، امسال دلتنگتر از همیشه بودم، پیامای تبریکتون عمیقا خوشحالم کرد …. بازم مرسی #تشکر #تولد #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/16 ساعت 02:25

    کنون که دیده‌ام از دیدن تو محروم است فرشته‌وار شبی را به خواب من بگذر #شب_نوشت #حمید_مصدق

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/14 ساعت 00:18

    من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را #شب_نوشت #حافظ

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/13 ساعت 00:41

    آدم‌ها می‌گذرند آدم‌ها از چشم هایم می‌گذرند و سایه‌ی یکایکشان بر اعماق قلبم می‌افتد مگر می‌شود از این همه آدم یکی تو نباشی لابد من نمی‌شناسمت وگرنه بعضی از این چشم‌ها این گونه که می‌درخشند می‌توانند چشم‌های تو باشند … #شب_نوشت #رسول_یونان

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/11 ساعت 00:15

    اگر تو نبودی این کوچه با کدام بهانه بیدار می‌شد و این شب با کدام قصه می‌خوابید؟ #شب_نوشت #محمدرضا_عبدالملکیان

  • تازه الان می‌خوام بخوابم و یادم افتاد که چه روز بد و ناراحت کننده‌ای داشتم و چقدر اذیت شدم ولی از عصر بودن با نورا و دوستش و بعد هم با دوستان خودم باعث شد که اتفاقات صبحو از یاد ببرم، کاش یادم بمونه دفعه بعد که یه ماجرایی پیش اومد انقدر الکی غصه نخورم . #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/04/07 ساعت 00:09

    غم‌ات مباد که دنیا زهم جدا نکند رفیق‌های در آغوش هم گریسته را #شب_نوشت #فاضل_نظری

  • گرمایی که ما را نکشد، بی اعصابترمان میکند. #شب_نوشت

  • روشا دوست نورا اومده ‌پیش ما، شبم می‌مونه، دو تایی با یه ملافه اومدن تو اتاق من که شما اینو بنداز سرت بریم هلیا رو بترسونیم، منم پایه، گفتم فقط سرو صدا نکنید و پشت سرمن بیاید ، جلوی چشمشون تا ملافه رو انداختم رو سرم، انقدر دو تایی جیغ کشیدن از ترس که هلیا اومد پیش ما #شب_نوشت

  • بیاید ستاره تونو بردارید و بگیرید بخوابید … بذارید منم بخوابم، صبح باید۶ بیدارشم … #شب_نوشت

  • ادمها خیلی قبلتر از وقتی که خداحافظی میکنند و میروند، رفته‌اند، درست همان وقتی که فکر رفتن به سرشان میزند … #شب_نوشت

  • مثل اینکه بمب ساعتی که از بعد از ظهر حس می‌کردم قورتش دادم ،کم کم داره اثر می‌کنه …شوخی شوخی قفسه‌ی سینه‌ام درد گرفته و شایدم قلبم …. #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/03/24 ساعت 02:09

    آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری دلم آن سوی زمان با تو آیا دارد وعده‌ی دیداری ؟ چه شنیدم ؟ تو چه گفتی ؟ آری ؟! #شب_نوشت #حمید_مصدق

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/03/23 ساعت 02:49

    نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من توست گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست #شب_نوشت #ابتهاج

  • امروز خیلی خسته بودم هم جسمی هم روحی یکی از همکارام کنارم نشسته بودو گفت : کلا زندگی چیز بیخودیه … منم هیچی نگفتم … یه کم پیش داشتم شام درست می‌کردم موقع خرد کردن فلفل دلمه هاو سبزیجات،به همکارم اس دادم که : راستی باید بگم که،زندگی عالیه … زندگی معرکه اس #شب_نوشت

  • شهاب جوانمردی   vagheanke@

    1398/03/17 ساعت 02:14

    با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم روی به دیوار صبر چشم به تقدیر او #شب_نوشت #سعدی

  • نورا عاشق فیلم ترسناکه، با اصرار داره با من bird box میبینه … گفتنیه جفتمون مثل چی داریم می‌ترسیم #شب_نوشت

  • اقا اصلا (برانکارد بیارین ، منو روش بذارین ، که من خردو خمیرم ، همین الان می‌میرم ) #شب_نوشت

  • داشت با هام دردل میکردمیگفت فلان کارو کرد بعد من اینجوری کردم بعدش اون کارو کرد ومنم … پرسیدم : باهاش حرف زدی؟ دلیل کاراشو پرسیدی؟ گفت : نه ، چرا باید خودمو کوچیک می‌کردم ، گفتم : به جای دونفرتون فکر کردی و لجبازی، حرفم نزدی، این چه کاریه خب ، گفت آخه میشناسمش #شب_نوشت

  • این ساعت ِبیدار شدن فردا ِصبحمه ، ناراحته حسین وخانواده شم که امروز تو برنامه‌ی اختیاریه باهاشون آشنا شدم خوابم نمی‌بره و مشکل اصلی اینه که دلم بشدت بستنی سنتی با خامه‌ی زیاد می‌خواد #شب_نوشت