• محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1398/05/09 ساعت 04:28

    و حال بازار آن جا[بصره] چنان بود که آن کس را که چیزى بودى به صراف دادى و از صراف خط[حواله] بستدى و هرچه بایستى بخریدى و بهاى آن بر صراف حواله کردى و چندان که در آن شهر بودى بیرون از خط صراف چیزى ندادى. #ناصر_خسرو #سفرنامه

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1398/04/30 ساعت 01:49

    و من بدین فلج چهار ماه بماندم،به حالتى که از آن صعب‌تر نباشد و هیچ چیز از دنیاوى بامن نبود الا دو سله کتاب و ایشان مردمى گرسنه و برهنه و جاهل بودند-هرکه به نماز مى آمد ، البته با سپر و شمشیر بود-و کتاب نمى خریدند. #ناصر_خسرو #سفرنامه

  • سینا رحیم پور   sinarahimpour@

    1398/03/11 ساعت 15:30

    #سفرنامه پیش درآمد همه سفرنامه‌ها از اول شروع میشه، اما من می‌خوام از آخر شروع کنم. از جایی که دلم توی سفری که تموم شد، جا موند … لینک متن قسمت اول سفرنامه کرمان: https://t.me/IranTodayBlog/۱۶۲ … #سرزمین_کرمان

  • آغاز بزرگترین رویداد سفرنامه‌نویسی ایران در دزفول جشنواره #سفرنامه نگاری #دزفول گرام با هدف تولید محتوی هدفمند و خلاقانه در موضوع معرفی شهر دزفول از سه شنبه ۲۱ اسفند ماه در شهر دزفول آغاز شد.

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/12/12 ساعت 03:56

    یکى از فرزندان امیرالمومنین حسین بن على(ص) که او را المعزّ لِدینِ الله گفته اند مُلک مغرب گرفته است تا اندُلُس و از مغرب سوى مصر لشکر فرستاده است،از آب نیل مى بایسته است گذشتن و بر آب نیل گذر نمى توان کردن: یکى آنکه آبى بزرگ است و دویم نهنگ بسیار در آن باشد. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/11/15 ساعت 00:53

    از این قَصَب هاى رنگین هیچ جا مثل آن نبافند که در تنّیس و آنچه در کارخانه سلطانى بافند به کسى نفروشند و ندهند. شنیدم که مَلِک فارس بیست هزار دینار به تَنّیس فرستاده بود تا به جهت او یک دست جامه خاص بخرند و چند سال آنجا بودند و نتوانستند خریدن. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • ۲۰ کیلومتری #زاهدان رفتم بر جاده، یه #پژو وایساد، راننده گفت: گواهینامه داری؟ این شد که من رانندگی کردم تا ایست و بازرسی #پلیس رو رد کنیم. #سفرنامه #سیستان_و_بلوچستان

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/30 ساعت 05:07

    گفتم که شهر بیتُ المَقْدِس بر سر کوه است و زمین هموار نیست. اما مسجد را زمین هموار و مُستوى است و از بیرون مسجد به نسبت مواضع هر کجا نشیب است دیوار مسجد بلند‌تر است از آنکه پى بر زمین نشیب نهاده اند و هر کجا فراز است دیوار کوتاه‌تر است. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/27 ساعت 22:32

    و این حوض‌ها که در جامع است هرگز محتاج عمارت نباشد که سنگ خاره است و اگر شَقّى یا سوراخى بوده باشد چنان محکم کرده اند که هرگز خراب نشود و چنین گفتند که این را سلیمان عَلَیهِ السَّلام کرده است #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/25 ساعت 04:13

    …..چشمه آب از سنگ بیرون مى آید،آن را عَیْنُ سُلوان گویند. عمارات بسیار بر سر آن چشمه کرده اند و آب آن به دیهى مى رود و بستانها ساخته و گویند هر که بدان آب سر و تن بشوید رنجها و بیماریهاى مزمن از او زایل شود و بر آن چشمه وقف‌ها بسیار کرده اند. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/20 ساعت 20:39

    اکنون صفت شهر بیت المقدس کنم: شهرى است بر سر کوهى نهاده و آب نیست مگر از باران و به رستاقها چشمه هاى آب است اما به شهر نیست. شهرى بزرگ است که آن وقت که دیدیم بیست هزار مرد در وى بودند و بازارهاى نیکو و بناهاى عالى و همه زمین شهر به تخته سنگها فرش انداخته … #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/13 ساعت 00:31

    و به دروازه شرقى بر دست چپ چشمه ایست که بیست و شش پایه فرو باید شد تا به آب رسید و آن را عَینُ البَقَر گویند و مى گویند که آن چشمه را آدم علیه السَّلام پیدا کرده است و گاو خود را از آنجا آب داده و از آن سبب آن چشمه را عَینُ البَقَر مى گویند. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/10 ساعت 23:04

    به آخر آن دره ،دریایى پدید آمد کوچک و شهر طبرّیه بر کنار آن دریاست و آب آن دریا خوش و بامزه و شهر بر غربىِ دریاست و همه آبهاى گرمابه هاى شهر و فضله آبها بدان دریا مى رود و مردم آن شهر همه آب از این دریا خورند … #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/08 ساعت 23:45

    از آنجا به شهر حَماة شدیم.شهرى خوش و آبادان بر لبِ آبِ عاصى. و این آب را از آن سبب عاصى گویند که به جانب روم مى رود،یعنى چون از بلاد اسلام به بلاد کفر مى رود عاصى است. و بر این آب دولابهاىِ بسیار ساخته اند. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/02 ساعت 22:48

    بیستم جمادى الاولى از آنجا برفتیم،به رِباطى رسیدیم. برف و سرمایى عظیم بود و در صحرایى در پیش شهر مقدارى راه چوبى به زمین فرو برده بودند تا مردم روزِ برف و دَمَه بر هنجارِ آن چوب بروند. #سفرنامه #ناصر_خسرو #محمد_دبیر_سیاقى

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/01 ساعت 23:05

    چهاردهم ربیع الاول از تبریز روانه شدیم به راه مرند و با لشکرى از آن امیر وَهسودان تا خوى بشدیم ….. و از آنجا به وان و وَسطان شدیم.در بازار آنجا گوشت خوک،همچنانکه گوشت گوسفند،مى فروختند و زنان و مردان ایشان بر دکانها نشسته شراب مى خوردند بى تحاشى! #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/09/30 ساعت 02:56

    و گفتند آن امیر را قلعه هاى بسیار در ولایت دیلم باشد و عدل و ایمنى تمام باشد چنانکه در ولایت او کسى نتواند که از کسى چیزى ستاند و مردمان که در ولایت وى به مسجد آدینه روند همگى کفش‌ها را بیرون مسجد گذارند و هیچ کس کفش آن کسان را نبرد. #سفرنامه #ناصر_خسرو #محمد_دبیر_سیاقى

  • آیدا مصباحی   aydamesbahi@

    1398/05/21 ساعت 21:00

    بلندگوی‌ فرودگاه بیش از ده بار گفت به «شهر فرودگاهی امام» خوش آمدید.دو ساعت بعد رسیدم به فرودگاه دوحه و ده دقیقه راه رفتم و دو تا ترن نشستم تا به گیت پرواز خودم رسیدم،فرودگاهی عظیم و حیرت‌انگیز از میزان مدرن بودن.اگه این شهر فرودگاهیه پس اون قاره‌ی فرودگاهیه لابد! #سفرنامه

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1398/04/31 ساعت 21:49

    کتابهاى من بر شتر نهادند ….و من پیاده برفتم روى به مطلع بنات النعش.هرکجا زمین سخت‌تر بود آب باران در او ایستاده بودى و شب و روز مى رفتند که هیچ جا اثر راه پدید نبود،الا بر سمع مى رفتند و عجب آنکه بى هیچ نشانى ناگاه به سر چاهى رسیدندى که آب بود. #ناصر_خسرو #سفرنامه

  • سینا رحیم پور   sinarahimpour@

    1398/03/13 ساعت 14:08

    #سفرنامه درآمد استان کرمان پر از تضاده. کویر و‌کوهستان، سرما و گرما، خرما و گردو ‌و خیلی چیزای دیگه …. . . . همین تضادهای شیرین باعث‌ میشه به کرمان بگیم #سرزمین_شگفتی‌ها متن کامل در: https://t.me/IranTodayBlog/۱۶۳ …

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1398/02/25 ساعت 23:04

    و هرگز آنجا رسم شراب خوردن نبوده،یعنى به روزگاران حاکم و هم در ایام وى هیچ زن از خانه بیرون نیامده بود و کسى مویز نساختى،احتیاط را ،نباید که از آن سیکى(سه یکى) کنند و هیچ کس را زهره نبود که شراب خورد و فقاع هم نخوردندى که گفتندى مست کننده است و مستحیل شده #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/12/14 ساعت 21:53

    و در وقتى که المعز لدین الله بیامد در مقر سپاهسالارى از آن خلیفه بغداد بود.پیش معز آمد به طاعت و معز با لشکر بدان موضع که امروز قاهره است فرود آمد؛ و آن لشکرگاه را قاهره نام نهادند،چه آن لشکر آن جا را قهر کرد. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/12/06 ساعت 23:19

    و از آن بالاتر سوى جنوب ولایت نوبَه است و پادشاه آن زمین ،دیگر است و مردم آنجا سیاه پوست باشند و دین ایشان ترسایى باشد و بازرگانان آنجا روند و ..برندو از آنجا برده آورند و به مصر برده یا نوبى باشد یا رومى ودیدم که از نوبه گندم و ارزن آورده بودند،هردو سیاه بود #سفرنامه #ناصرخسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/11/13 ساعت 22:54

    در کشتى نشستم تا تِنّیس. و این تِنّیس جزیره است و شهرى نیکو و از خشکى دور است چنانکه از بام هاى شهر ساحل نتوان دید. شهرى انبوه و بازارهاى نیکو و دو جامع در آنجاست و به قیاس ده هزار دکان در آنجا باشد و صد دکان عطّارى باشد. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/11/10 ساعت 07:01

    پس از بیت المقدس عزم کردم که در دریا نشینم و به مصر روم و باز از آنجا به مکّه روم. باد معکوس بود به دریا متعذّر بود رفتن به راه خشک برفتم و به رمله بگذشتم. به شهرى رسیدیم که آنرا عَسقَلان مى گفتند بر لب دریا شهرى عظیم و بازار و جامعِ نیکو . ⁧#سفرنامه⁩ ⁧#ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/29 ساعت 00:32

    و آب آن شهر از همه آب‌ها خوشتر است و پاک‌تر و اگر اندک باران ببارد تا دو سه روز از ناودان‌ها آب مى دود چنانکه هوا صافى شود و ابر نماند هنوز قطرات باران همى چکد. #بیت_المقدس #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/26 ساعت 01:05

    و بیت المقدس را بیمارستانى نیک است و وقف بسیار دارد و خلق بسیار را دارو و شربت دهند و طبیبان باشند که از وقف مرسوم ستانند. و آن بیمارستان و مسجد آدینه ….بر کنار وادى جهنّم است. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/23 ساعت 01:19

    گفتند:به روزگار خلافت ، عمر خطّاب رضى الله عنه بر آن دشت سا هره لشگرگاه بزد و چون بدان وادى نگریست گفت: این وادى جهنّم است و مردم عوام چنین گویند که هر کس که به سرِ آن وادى شود آواز دوزخیان شنود که از آنجا بر مى آید. من آنجا شدم اما چیزى نشنیدم. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/18 ساعت 05:05

    و گور اَبى هُرَیْرَه آن جاست،بیرون شهر، در جانب قبله، اما کسى آن جا به زیارت نتواند رفتن، که مردمان آن جا شیعه باشند، و چون کسى آن جا به زیارت رود کودکان غوغا و غلبه به سر آن کس برند و زحمت دهند و سنگ اندازند، از این سبب من نتوانستم زیارت آن کردن ⁧#سفرنامه⁩ ⁧#ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/11 ساعت 07:31

    و شنیدم که وقتى امیرى بدین شهر آمده بود، فرمود که راه آن پلیدیها و آبهاى پلید از آن دریا بازبندند آب دریا گَنده شد چنانکه نمى شایست خوردن، باز فرمود تا همه راه آبهاى چرکین که بود بگشودند، باز آب دریا خوش شد. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/10 ساعت 00:06

    و یکى جنوبى به دمشق ..ما به راه ساحل رفتیم.در کوه چشمه اى دیدم که گفتند هر سال چون نیمه شعبان بگذرد آب جارى شود از آنجا و سه روز روان باشد و بعد از سه روز یک قطره نیاید تا سال دیگر.مردم آنجا زیارت روند و تقرّب جویند … و عمارات و حوضها ساخته اند آنجا. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/08 ساعت 00:16

    به صحرایى رسیدیم که همه نرگس بود شکفته چنانکه تمامت آن صحرا سپید مى نمود از بسیارى نرگس‌ها.از آنجا برفتیم به شهرى رسیدیم که آن را عِرقه مى گفتند …دو فرسنگ بگذشتیم به لب دریا رسیدیم.بر ساحل دریا روى از سوى جنوب چون پنج فرسنگ برفتیم به شهر طَرابُلُس رسیدیم. #سفرنامه #ناصر_خسرو

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/02 ساعت 22:45

    در این شهرِ اَخلاط به سه زبان سخن گویند: تازى و پارسى و ارمنى و ظنّ من آن بُوَد که اَخلاط بدین سبب نام آن شهر نهاده اند و معامله آنجا به پول باشد و رطلِ ایشان سیصد درم باشد. #سفرنامه #ناصر_خسرو #محمد_دبیر_سیاقى

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/10/01 ساعت 08:41

    و در تبریز قطران نام شاعرى را دیدم،شعرى نیک مى گفت،امّا زبان فارسى نیکو نمى دانست.پیش من آمد.دیوان منجیک و دیوان دقیقى بیاورد و پیش من بخوانْد و هر معنى که او را مشکل بود از من بپرسید.با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من بخواند. #سفرنامه #ناصر_خسرو #محمد_دبیر_سیاقى

  • محمود آموزگار   MahmoudAmouzgar@

    1397/09/27 ساعت 05:46

    و میان رى و آمُل کوه دماوند است مانند گنبدى-و آن را لواسان گویند- و گویند بر سر آن چاهى است که نوشادر از آن جا حاصل مى شود و گویند که کبریت نیز. و مردم پوست گاو ببرند و پُر از نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند،که به راهْ نتوان فرود آوردن. #سفرنامه #ناصر_خسرو #دبیر_سیاقى