• تو‌ مسیر جده‌ایم ابراهیم میگه: جده چون بندره هوا شرجیه ، مصطفا میگه پس الان پیاده شیم شرجمون میشه #روایت‌حج

  • تریگ تریگ تریگ تریگ تریگ تریگ … مرد هندی هفت دور طوافش تمام شده بود، دست بالا برده بود و‌ راه می‌خواست … #طریق #روایت‌حج

  • شام(دوسیخ کوبیده) رو‌ خورده بودم و کشدار کوکای دوم رو بالا می‌رفتم، خدمه کاروان اومد گفت؛ چرا نمی‌ری اتاقت؟ گفتم سیگارم تموم شده، نسخم، رفت با دو نخ مالبروی گلد، پیچیده لای دستمال‌کاغذی برگشت، چشمک زد و بی صدا رفت، الان تو اتاقم یه جشن کوچولوی یه نفره گرفتم. #روایت‌حج

  • از مکه تا حالا نرفتین توی سامانه سماح اربعین ثبت نام کنین که ببینین چه حال غریبیه #روایت‌حج

  • روایت یازدهم باکاروان . روایت غدیر #روایت‌حج https://www.instagram.com/tv/B۱cIN۱fHRw۳/?igshid=۱۲jvrpkkver۵۲ …

  • از بین این همه #روایت‌حج که مرتکب شدم ، این یکی یه نمک دیگه‌ای برا خودم داشت، خیلی به دل خودم نشست، سه بار دیدمش و سه بار زار زدم … #شب‌روایت #روایت‌حج https://www.instagram.com/tv/B۱ZYVqRn۲dO/?igshid=ml۸ygc۵۶pp۷۶ …

  • در وصف علی(ع) بس بود این نکته که باید اثبات کند شیع که این مرد خدا نیست … بر دیواره تونل منتهی به مسجدالنبی هرکسی نام عشقش را می‌نوشت من هم نوشتم …حیدر #روایت‌حج

  • درحج امسال سیزده نفر از حجاج عزیز هموطنمان در عربستان به رحمت خدا رفتند، بیماری‌های قلبی و تنفسی علت این مرگها بوده. خداشان رحمت کند. #روایت‌حج

  • خبر داشتین سالها پیش یه افغانستانی میاد یه تیکه از حجر الاسود و یه نردبون از مسجدالحرام بدزده ببره، میگیرن و اعدامش میکنن؟ #روایت‌حج

  • محمدرضا خوشتیپ‌ترین پسر کوچه‌ما بود، از من بزرگتر، قبل از زلزله عاشق دختری شد، برادرهای دختر با هم دیدنشان، پیغام دادند، هرجا باشی کاردی‌ات میکنیم، فرار کرد و‌ گم شد. پدر ومادرش توی زلزله مردند، دیشب خوابش را دیدم گفت؛ پاکستان زن گرفتم، دوتا بچه دارم، دعام کن مکه‌ای.. #روایت‌حج

  • روایت نهم از «باکاروان» رو اینجا در دوبخش ببینید، غوغای بندگی … #روایت‌حج https://www.instagram.com/tv/B۱JI۸tDHFot/?igshid=d۰psl۶ua۳zfq …

  • چهار و نیم امروز باکاروان روایت نهم غوغای بندگی … از شبکه یک ببینید #روایت‌حج

  • «هوشبری نمی‌زنی‌ها مادر جان! حواست باشه با دایی محمود قشنگ مشورت کن …» اینها را زن پشت تلفن میگوید که از خیمه بغلی صدایش می‌آید … اینجا صحرای مناست … #روایت‌حج

  • دیروز رو در سرزمین منا بودیم و ‌عزیزی که خودش شاهد فاجعه شهادت نه هزار مسلمان محرم و تشنه بود رو توضیح داد و فقط بغضم … #روایت‌حج

  • نیم ساعتی هست درکتون میکنم آقایان منصور ضابطیان، علی منصور، زین الدین زیدان، آقا کولینا و جمشیدخان هاشمپور و … #روایت‌حج #من‌باب‌کچلی

  • برای فرهیختگان نوشته بودم ، شما هم بخوانید. #روایت‌حج

  • -حاج خانم تکرار کن : محرم میشوم +ترکی دانیش -موحرم الورم و الی آخر … مرد روحانی جوان نیت احرام را به پیرزن یاد می‌داد. #روایت‌حج #قصه‌های‌آسانسور

  • -تنیس بازی می‌کنی؟ +نه! - نقاش ساختمونی؟ + خیر! -این دست درد رو قدیم بهش میگفتن دست درد کُلفَتا! بشور بسابم که نداری؟ + نه ! -چیکاره‌ای ؟ می‌نویسم! یه آمپول زد و یه پماد داد -یه مدت ننویس! +نمیشه! -مریض بعدی، خوش آمدی! #روایت‌حج

  • حاج خانوما کمتر بخورین آسانسور سنگین شده نمیره بالا … (چفیه‌اش را جلوی دهانش میگیرد از دیالوگ رد و بدل شده این پیرزن نخودچی یزدی از خنده منفجر نشود از آسانسور پیاده میشود) #به‌وقت‌شام #روایت‌حج

  • خب خب خب از امروز اتوبوسهای مکه جمع شد و برای حرم رفتن باید روزی هفت کیلومتر برویم و هفت کیلومتر برگردیم تا هتل یاحیدرکرار مددی. #روایت‌حج

  • «به یارو میگم چایی هاتون سرده میگه همینی که هست! حیف احرام تنم بود جوابشو می‌دادم» مکالمه دو هموطن در ایستگاه اتوبوس #روایت‌حج

  • پیرزن ازبک در تاریکی اتوبوس در مسیر مسجدالحرام ذکر میگوید ، نور چراغ ماشینهای روبرو می‌افتد روی دندانهای طلایش، نخودی میخندم و‌دلم ضعف میرود. #روایت‌حج

  • آقای جانباز ویلچر شماره چهل وهفت، دورتون بگردم که توی سعی صفا و مروه ، به مهتابی سبزهایی که نشونه ابتدای هروله ست رسیدین، تندتر چرخ زدین و به ویلچرتون سرعت دادین و هروله کردین. #روایت‌حج

  • «ولی برنجشون یه جوش دیگه میخواست» این را زن توی آسانسور بعد از صرف غذا به همسفرش میگفت. #روایت‌حج

  • سید گفت: روی کوه مروه سوره ملک بخون، یکسال نشده خونه میخری، گفتم یه زیرپله داریم الحمدلله، گفت: بخیل نباش برا رفقات بخون، خوندم براتون و باز هم می‌خونم … #روایت‌حج

  • پیام دادم فرودگاه جده‌ام یک ساعت دیگه می‌پرم آهنگ فرستاده: امیدِ جانم ز سفر باز آمد شکر دهانم ز سفر باز آمد … #روایت‌حج

  • سلام آخر …ولاجعله الله آخر العهد منی … #روایت‌حج

  • یه شوعاف عجیب غریبی الان زیر سر دارم که اگه بگم دهان به دشنامم میگشایید که: کوفتت باد … اعتماد کرده فیو کنید تا رستگار شوید. #رزق #روایت‌حج

  • این دو‌صفحه را در #جام‌جم به تاریخ امروز قلمی کرده‌ام وقت کردید، نگاهی بیاندازید. #روایت‌حج

  • یک مستند دارم میبینم می‌گوید؛ شش ماه مداوم سوخت چهارصد حمام عمومی شهر قاهره کتاب‌های کتابخانه اسکندریه بوده. #آنفلوعانزا #الحمدلله #روایت‌حج

  • اعمال تموم شده و‌ روزهای آخره، خیابانهای مکه پر از این تصویره: مردی با کلاهی آفتابگیر ، نشسته دم در یه مغازه و پاساژ منتظر حاج خانومه، که از خرید بیاد، اجناس مزخرف و بی کیفیت و زشت چینی در مکه پر است و تقریبا دست هر ایرانی یه دسته از این سینی‌ها میبینی #روایت‌حج

  • اینهم رونمایی از کچل جنابمان به مناسبت عید غدیر باشد که لبخندی بر لبتان بنشاند، در عصر بارانی در سرزمین منا بعد رمی جمرات آخر با لباس بلوچی خیس. #روایت‌حج

  • امروز توی هتلمون جشن غدیر بود، شعر خوندیم، ذکر گفتیم، شیرینی خوردیم و البته ده ریال از یه سید عیدی گرفتم. #روایت‌حج

  • با من به فرودگاه جبرئیل بیایید … روایت دهم با کاروان: ملکوت تکلم #روایت‌حج https://www.instagram.com/tv/B۱RwOrrnFFf/?igshid=gu۱۵bdvonxro …

  • اگه بابا مامانتون که مکه اومدن و‌ گفتن رفتیم حرا رو دیدیم و بعد تو‌ خونه دم از پیری و بی‌جونی زانوها و‌ کمردرد حرف زدن فقط نخودی بخندین ، بگین : باشه اینا دارن خودشون را براتون لوس میکنن، وااااقعا رسیدن تا حرا سخت بود و نفسگیر و خیلی ‌خطرناک. #روایت‌حج – at جبل النور - غار حراء

  • درب پله‌های اضطراری هتل توی طبقه ما دقیقا جلوی در اتاق ماست، وقتی باز میشه یه ناله غریب دوران پارینه سنگی داره، هی فکر میکنم یه بچه دایناسور گم شده داره مادرش رو صدا میکنه. #روایت‌حج

  • زن بغل چادرهای ایرانی بساط کرده بود، خنزرپنزر می‌فروخت، پلیس آمد، سر زن داد زد که بساطت را جمع کن، زن مستاصل و بی‌پناه بساط را بقچه کرد که برود، پسرک اخم کرد، مثل بچه‌شیر رفت جلو، توی ران پلیس دوتا مشت زد و با خشم دست مادرش را کشید و با نگاه گفت: زدمش بریم. #روایت‌حج #غیرت

  • سیدی سیدی لاما لاما مرد توی دستشویی گیر کرده بود و ‌داشت به تاسیساتی میفهماند آب قطع است … #روایت‌حج

  • پیرمرد سر نهار بعد تلفن با بغض گفت: خدا و شکر خدار و شکر سالمن؟ تماس رو قطع کرد، گفتم خیر باشه! گفت میشامون زاییدن دو قلو ! #روایت‌حج

  • یک عاشقانه توحیدی … #روایت‌حج

  • پودر بچه‌مو گرفته یه نعلبکی ریخته کف دستش مالیده به زیر بغل و توی گردن و سایر نقاط، بعد میگه یه مشت دیگه هم بده این کم بود. کارگاه تولید گز آردی مگه زدی حاجی!؟ #روایت‌حج

  • اگه نمی‌خورید بنده رو عرض کنم که یک نخ سیگار دادم به پیرمرد نیشابوری، یه جوری بغلم کرد و گفت: خدا هرچی میخواد بهت بده بحق علی اصغر حسین که حس میکنم رستگار شدم. پیرمرد یک هفته نسخ بود و سیگار کنت معمولی که پیدا هم نمیشود، در مکه پاکتی پنجاه هزار تومان است. #روایت‌حج

  • رفقایی که میرن صنف دعای عرفه‌ی حاجی ، دعام کنید منم توی عرفات دعاگوام. #روایت‌حج

  • یک بشقاب خرمای مکه گذاشتند جلویش که با چایی بخورد، هرکسی یک دانه برداشت و سه چهار دانه ماند، دستی به ریشش کشید و با لهجه یزدی خواند: اسمش ز من و رسم از آن دگران است چون غره شوال که عید رمضان است آقای راشد یزدی #روایت‌حج

  • سلام باکاروان روایت هفتم: ماه بالای سر آبادی‌ست … امروز سه‌شنبه ساعت ۱۶:۳۰ شبکه یک #روایت‌حج #موقت

  • دشت بعد از نماز صبح، مسجدالحرام باب القریش … #روایت‌حج

  • دست بیش از پنجاه نفر از برادران افغانستانی کتاب ادعیه حج دست نویس دیدم، هر چند صمیمیت و نجابت خوبی داشت، اما کاغذ یک چاپ #دا رو آقای جمهوری اسلامی شسته رفته کتاب دعا چاپ میکرد و میداد دست این نازنین برادران بد نبود. #روایت‌حج

  • عکس از معظم‌له انداختن توی مراسم آش پشت پای ما، یعنی مطمئنم گوششو کشیدن بیا بشین عکس بگیر ، بعد از عکس هم عین کش تنبان در رفته، رفته سراغ جوجه‌هاش … سلام بر تو آسفالت کننده بزرگ. #میرزانیکان #پدرانه #روایت‌حج

  • الوعده وفا بریال کوه صفا ده ملک قرائت شد، نفری یه دونه بردارین به همه برسه #روایت‌حج https://twitter.com/hamedaskari۷۷۷/status/۱۱۵۶۶۲۵۹۴۶۷۱۷۴۲۵۶۶۵ …

  • هنوز دستم نبض داره … #روایت‌حج