• حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/25 ساعت 22:25

    در حالی که طاق‌باز دراز کشیده با دستاش چشماش رو گرفته. میگه می‌ترسم بیفتم تو آسمان. دچار ترس‌های شل سیلوراستاینی شده … #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/22 ساعت 09:31

    در حالی که روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد گفت بابا من از سقف اتاق‌تون می‌ترسم. گفتم چرا؟ گفت می‌ترسم ازش دست بباره. گفتم نه بابا و حواسش رو پرت کردم. کم ربع خوابید و بعدش من به سقف نگاه کردم و خوابم نبرد … #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/14 ساعت 11:31

    صبح‌ که زودتر از من بیدار شود. کنارم دراز می‌کشد و از آرزوهایش می‌گوید. انگار شب به آنها فکر کرده است. امروز می‌گفت بابا میشه اون پرنده‌هه رو برام بخری؟ اسمش چی بود؟ طوطی هلندی. خرگوش هم بخریم زیر تختم نگه می‌دارم. به سقف نگاه می‌کند و همین‌طور می‌گوید … #ابابهار #چهار_سالشه

  • حامد هادیان را در ۳ حالت می‌بینید: یا در حال گم‌کردن و پیدا کردن. یا در حال گوش دادن و نوشتن. یا در حال صحبت با بهار … #به_افق_اربعین #ابابهار

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/06 ساعت 18:46

    با ابومختار دیشب یک جا خوابیدیم. جوان عراقی که پنج بچه قد و نیم قد دارد و از اهالی دیوانیه است. اتفاقی امروز غروب همدیگر را دوباره دیدیم. گفت همراه شویم و نزدیک کربلا به خانه یکی از دوستانش رفتیم. ابومختار رسما ابوبهار صدایم می‌کند. #به_افق_اربعین #ابابهار

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/03 ساعت 19:30

    بعد یک هفته همراهی با رفقای رسانه‌ای در جنوب عراق حالا نوبت پیاده‌روی با خانواده است. صبح کربلا بودم و عصر نجف. بهار و مادرش سر مرز خیلی اذیت شدند. بهار وقتی دلش تنگ می‌شود ساکت می‌شود. تا الان ساکت بود. حالا ماندیم از حله برویم کربلا یا از نجف؟ #ابابهار #به_افق_اربعین

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/24 ساعت 11:06

    به بهار گفتم فردا دارم میرم سفر. گفت نمیذارم بری. گفتم چرا؟ گفت اونوقت چه جوری گوشی بازی کنم. گفتم یعنی فقط به خاطر گوشی‌بازی نمی‌خوای برم. با بغض اومد رو پام نشست بغلم کرد. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/22 ساعت 00:13

    امروز بهار به گربه‌های حیاط غذا می‌داده. بعد ناغافل گربه‌ی مادر رو بغل کرده. اونم پیشونیش رو چنگ زده. بعد بهار دو ساعت، نه از درد که از سر این گریه کرد که چرا گربه‌ی مادر وقتی باهاش مهربونم منو چنگ انداخته. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/27 ساعت 22:32

    دستیابی به تکنولوژی نصب لی‌لی خانگی #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/22 ساعت 22:45

    وسط قصه کشتی حضرت نوح از مادرش پرسیده که مامان این آقا خوبه که حیونا رو نجات داده الان کجاست؟ مادرش هم گفته بهشت. کمی فکر کرده و بعد گفته پس یک بار بریم بهشت. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/19 ساعت 10:45

    تا دم در به بدرقه آمد. جلوی در خط و نشون کشید و انگشتش را روی سنگ گرانیت دیوار گذاشت و گفت اینجا خانه است. بعد دو انگشت آن ورتر را نشان داد که اینجا سرکاره. یک قطره کارهاتو بکن، زود برگرد خونه. به معلمت هم بگو. گفتم چرا؟ گفت بدون تو نمیتونم تحمل کنم دیگه. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/12 ساعت 17:15

    بهار میگه وقتشه برام قناری بگیری. میگم به شرطی که دستت نگیریشون. با تاکید میگه دستم می‌گیرم. میگم نباید. میگه از هیولاها شنیدم که میشه گرفت. میگم خب هیولا از کجا پیدا کنیم بپرسم. میگه سوسک و مارمولکا که هستند. میگم خب اونا جواب نمیدن. میگه به جاش گوش میدن. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/08 ساعت 22:48

    بهار برای سومین‌بار در اربعین خودش را پیاده به کربلا رساند و در بین‌الحرمین به گوشی‌بازی پرداخت. #به_افق_اربعین #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/08/04 ساعت 11:49

    از کوفه وارد طریق‌العلما شدیم. جاده آنقدر بکر و خلوت است کخ آدم خوف می‌کند. انگار آلیس وارد سرزمین عجایب شده است. بهار همان اول جاده می‌گوید چرا نمی‌رسیم کربلا؟ #ابابهار #به_افق_اربعین

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/27 ساعت 22:46

    به مادرش میگم این چند روز که اومدم عراق دلش برام تنگ نشده چیزی نگفته؟ گفت موقع ناهار گفته اگر بابا بود با گوشیش بازی می‌کردم … #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/23 ساعت 16:16

    فیلم اینک‌آخرالزمان رو می‌دیدیم. رسید اونجا که ستوان ویلارد، ژنرال کورتز رو تو کامبوج پیدا کرد تا بکشه ولی ژنرال اسیرش کرد و نیروشو کشت و سرش انداخت بغلش. حالا تو اوج فیلم بهار برگشته سمت تی وی. منم ناچار پریدم جلوش نبینه ولی ناخن کوچیکه پام، کامل برگشت. #ابابهار #چهارسالشه

  • حامد هادیان   hhadyan@

    1397/07/21 ساعت 01:04

    بهار به مادرش گفته میشه از درخت برم بالا. مادرش هم گفته برو. اونم رفته تو حیاط کنار درخت توت. بعد به بچه گربه‌ی تو حیاط گفته من میرم بالا تو هم بیا دنبالم. #ابابهار #چهار_سالشه