• شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/23 ساعت 22:46

    صبح با دهیار مخت و با معتمدمون در نیکشهر و خانم دهقان مسئول کتابخونه حرف زدیم و بالاخره صندلیها رو خریدیم اما آقای طباطبایی سقف خرید رو پر کرد و عصر که یه هو کولر گیرمون اومد، ناچار کلی این در اون در زدیم که دوتا کولرم بخریم و برای کولر سوم پول جمع کنیم و الانم از خستگی مردیم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/23 ساعت 19:10

    این قدر از خریدن این دو کولر واسه مدرسه شش کلاسه روستای بسیار دور از مرکز، هنزم نیکشهر شاد شدم و دور اتاق دویدم که گمونم از خرید هیچی شاد نمی‌شدم.
    با افتخار نماینده شما هستم و در ضمن امشب برای سومی هم مبلغی به حساب مخزن می‌آید و فردا اگه خدای مهربان بخواد خریداری می‌شه.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/23 ساعت 10:07

    @YeganehKhodami پایه خودمی

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 14:07

    https://koodaki.org/ همین موسسه بود برای اونایی که پرسیدن کجاست و شرمنده که درست توضیح ندادم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:24

    اینم رشته موی لی‌لی بازیل که وقتی که به مرگ نابهنگام از دنیا رفت و خانواده نیمی از خونشون رو برای درمانش فروختن، مادری با غصه از سر فرزندش جدا کرده و یادگاری نگه داشته.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:22

    https://www.isna.ir/news/۰۰۰۶۲۰۲۰۹۳۴/٪D۸٪B۴٪D۸٪A۷٪D۹٪۸۷٪DB٪۸C٪D۹٪۸۶-٪D۸٪A۸٪D۸٪A۷٪D۸٪B۲٪DB٪۸C٪D۹٪۸۴-٪DA٪A۹٪D۹٪۸۷-٪D۸٪A۸٪D۹٪۸۸٪D۸٪AF

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:17

    آقای بازیل و خانمش شیرین‌ترین قصه‌ها رو می‌دونستن و سالها برای نگه داشتن تاریخ شهرما زحمت کشیده بودن، آقای بازیل مترجم و اهل سینمایی بود که مملو از قصه و خاطرات جذاب و سوژه‌های مستند و داستان بوده و منم هزاربار بهش قول دادم که قصه لی‌لی رو براش بنویسم و ننوشتم.۶

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:13

    چند روز بعد اما وقتی اون عکس و نوشته هزاربار دیده شده بود، کسی با آیدی شاهک بازیل به من پیام داد، گفت برادرزاده لی‌لی بازیله و قصه مرگ تلخ لی‌لی رو برام گفت و بعد هم با خانوم نازنینش آرسینه از من دعوت کردن که به خونشون برم و یادگاریای لی‌لی رو ببینم.۴

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:09

    لی‌لی بازیل زن زیبایی بود در اوایل قرن که با مجوز رادیو و کلاه و اسب و پیانو عکس داشت و کلی دفتر خاطرات و عقاید هم توی سایت زنان در عصر قاجار داشت که احتمالا پدرجد دفترهای عقاید ما بوده در دهه شصت. عکس آخر لی‌لی اما عکس مرگ بود، زنی جوان توی بستر مرگ با گلهای لی‌لی سفید.۲

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/21 ساعت 16:09

    با این تصاویر زندگی کردیم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/20 ساعت 10:47

    چه غریب

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/20 ساعت 09:55

    امروز صبح یادم افتاد که هشت‌ساله از رنج دوست نداشته شدن خلاصم. هشت‌ساله که آدمهای عزیز غریبه و آشنا و رفقای دور و برم با مهر و اعتمادشون از تلخی سرنوشت نجاتم دادن و کار با بچه‌های روستایی منو به همون مادر عاشقی مبدل کرده که سالها برای رسیدن به اسمش حسرت می‌‌خوردم و آه می‌کشیدم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/19 ساعت 11:40

    اینم شعر شما برای هم

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/19 ساعت 10:26

    شما رو می‌گفت.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/19 ساعت 08:26

    مردن عاشق نمى‌میراندش
    در چراغ تازه مى‌گیراندش
    باغ‌ها را گرچه دیوار و درست
    از هواشان راه با یکدیگر است
    شاخه‌ها را از جدایى‌گر غم است
    ریشه هاشان دست در دست هم است.

    #سایه

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/19 ساعت 08:07

    سفر به خیر آقای سایه
    و حیف، حیف

    #هوشنگ_ابتهاج
    #ه_ا_سایه

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/18 ساعت 18:10

    پنکه خریدیم!

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/18 ساعت 13:37

    صندلی پلاستیکی دونه‌ای دویست هزار تومن به همین سوی چراغ، نشستم چرتکه می‌اندازم واسه بچه‌های مخت چندتا صندلی بگیرم، آخه کف کتابخونه مخت موکتی هم نیست. شیش تا صندلی رو کی بشینه کی تماشا کنه؟ 🙈

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/18 ساعت 10:44

    یادمه یه چندماهی مسئول کتابخونه مدرسه شدم که یه انباری بود تو طبقه دوم پر از گرد و خاک و کتابای عهد بوق و تازه قرار بود این کتابا رو برای بقیه تبلیغ کنم، هرچند خودم حاضر نبودم ورقشون بزنم. دیگه بهترین کاری که به عقلم رسید این بود که کتابای خودمو بردم و یواشکی به بچه‌ها قرض دادم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/17 ساعت 10:46

    کتابفروشی لارستان
    ۰۲۱۸۸۸۹۹۳۶۵
    هر سوالی برای ارسال کتاب یا همراهی در خرید کتاب دارین، آقای طباطبایی خودش راهنمایی می‌کنه.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/17 ساعت 10:25

    عمه‌میترا نذر شله زرد عاشورا داشت، سرظهر اما با عموایرج و نصف قابلمه نذری می‌اومدن خونه ما، گاهی خاله و عمو اسی هم از خونه روبرو می‌اومدن و دور هم بودیم.
    الان ولی تنهاییم چون همشون مردن، خاله و دایی و مامان و عمواسی و مامان بزرگ و همه. فقط عموایرج مونده که اونم فراموشی داره.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/16 ساعت 12:14

    قربون همتون برم که این طوری شرمندم کردین، تا شما آدمای مهربون هستین زندگی در جهنم هم قشنگه ❤

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/16 ساعت 09:46

    واقعا توییتر جای غریبیه، هر روز درباره مشکلات کتابخونه‌های روستایی و کمبود کولر و کمبود کتاب و کمبود همه چی، تو مدرسه‌های روستاهای خیلی دور حرف می‌زنم، عامو دریغ از یه ریتوییت، حالا ببین ای توییتو ( به شیرازی بوخون) چطو دست به دست شد!

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/15 ساعت 14:52

    کتابخانه شوهاز در کهنانی‌کش پر از رنگ و شادی شده.
    @a۸n۳s

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/15 ساعت 01:27

    چه خبر از دل رم کرده ما دارد چرخ؟

    صائب

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/24 ساعت 10:41

    کتابخانه شوهاز در کهنانی‌کش غرق در رنگ سرخ .
    @a۸n۳s

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/23 ساعت 19:15

    اینم کولرای قشنگمون .
    #مهربانی_بازگردد

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/23 ساعت 12:29

    اینم فاکتور خریدمون. شکرخدا . فقط میز به درد بخور در نیکشهر نیافتیم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/23 ساعت 09:56

    گزارش این که صندلیا رو بالاخره گرفتیم اما هنوز به مخت نرسیده_ ۸ صندلی بزرگ و ۶ صندلی کوچک_
    برای دو کولر هنزم پول داریم اما برای خریدن کتاب برای کتابخونه کهنه اوز و کولر سوم کم می‌یاریم. تازه میزم هنوز نخریدیم. الان حدود ۲۵ داریم و کارها انجام بشه می‌گم چقدر کم داریم.
    #دود_سفید

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:32

    https://namnamak.com/٪D۸٪A۷٪D۸٪AE٪D۸٪A۸٪D۸٪A۷٪D۸٪B۱/٪D۹٪۸۱٪D۸٪B۱٪D۹٪۸۷٪D۹٪۸۶٪DA٪AF-٪D۹٪۸۸-٪D۹٪۸۷٪D۹٪۸۶٪D۸٪B۱/٪D۹٪۸۱٪D۹٪۸۸٪D۸٪AA-٪D۸٪B۴٪D۸٪A۷٪D۹٪۸۷٪DB٪۸C٪D۹٪۸۶-٪D۸٪A۸٪D۸٪A۷٪D۸٪B۲٪DB٪۸C٪D۹٪۸۴

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:23

    لی‌لی بازیل در بستر مرگ. برای عکسهای بیشتر سایت زنان در عصر قاجار رو ببینین.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:22

    دیروز اما خبر فوت آقای بازیل از سرطان رو شنیدم، همون مرگی که خودش حدس می‌زد به سراغ لی‌لی هم اومده باشه.
    بعد اما شنیدم که شاهیک بازیل وصیت کرده که بدنش رو به دانشگاه علوم پزشکی ببخشن ودوباره از این همه بخشندگی خانواده بازیل غرق حسرت و مهر شدم . روحش شاد/۷

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:15

    در خونه خانم و آقای بازیل من با انبوهی از کتابها و اشیا تاریخی و خاطرات دوست داشتنی از ارمنیان مقیم تهران روبرو شدم، دستکشهای لی‌لی رو به دست کردم و بریده موهاش رو دیدم و شنیدم به خاطر جوانمرگی عجیبش با مرگی ناشناخته اون عکس گرفته شده و برای خانواده به یادگار مونده. ۵

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:10

    یادمه از دیدن اون عکس شوکه شدم، چون عکس بستر مرگ رو جز توی فیلمها و کتابهای مربوط به عهد ویکتوریایی اون ور دنیا ندیده بودم، بعد یادداشتی نوشتم درباره جوانمرگی و اون دستکشهای توری و گلهای سفید و شونه نقره نشان و گذاشتم توی فیس بوک و نوشتم کاش برسه به دست لی‌لی بازیل.۳

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/22 ساعت 10:06

    سالها پیش وقت نوشتن عکس نوشت درباره آرشیو پژوهشکده ادبیات کودک، به عکس قشنگی از یک دختر بچه ارمنی به اسم لی‌لی‌بازیل برخوردم. عکسها و اسباب بازیها و نوع زندگی‌ای که برای سالهای اواخر قاجار و اوایل پهلوی خیلی مدرن بود و همینم بود که بی اختیار اسم دخترک رو تو گوگل جستجو کردم.۱

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/21 ساعت 13:36

    تعداد زیادی از برو بچه‌های روابط عمومی مهمون روستاتیش بودن . جای شما خالی.

    @roostatish
    @saraoskouei۲
    @Hamidreza۱۹۶۸
    @sima_mohseni
    @YeganehKhodami
    و ….
    به خدا سخته منشن کردن همه

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/20 ساعت 10:41

    اینم عکس خوشبختیمه، وقتی مهسا گوشی مامانشو برمی‌داره و شب و نصفه شب از دل روستا برام عکس می‌فرسته و بهم می‌گه که دلشون برام تنگ شده.

    #قصه_های_سیدبار

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/19 ساعت 18:27

    گزارش این که هنوز دهیار مخت صندلیا رو نخریده و میزی هم‌ که می‌خواستیم پیدا نکرده و کولرم وصل نکرده، ولی قول داده امشب کتابخونه خنک باشه. بعدم امروز دوتا هکر با من تماس گرفتن، اولی گفت حال شما خوبه و دومی گفت سلام شرمین جان، پس حواستون باشه که من از ترسم افتادم‌ روی دور بلاک!

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/19 ساعت 11:00

    به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
    طرب کنید که پرنوش باد جام شما.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/19 ساعت 10:20

    می‌گه دیدی پس بعضیا هم هستن از دبیرستان عاشق هم می‌شن و هفتاد و پنج سال هم یه‌سر و یه‌بالین هستن و دست آخرم از دلتنگی هم طاقت ادامه این زندگی رو نمی‌یارن؟

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/19 ساعت 08:09

    درین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند
    به دشت پرملال ما پرنده پر نمی‌زند

    یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کند
    کسی به کوچه سار شب در سحر نمی‌زند

    نشسته‌ام در انتظار این غبار بی سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند.

    سایه
    همین سی چهل سال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/18 ساعت 18:39

    از سری گزارشات مهیج آقای شنبه مهربان
    #کتابخانه_شوهاز

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/18 ساعت 14:07

    چهارتا صندلی رو یه دوستی به عهده گرفت، دیگه دود سفید نبود؟

    پ ن : همین الان به یکی گفتم ولی خدا حواسش به ما هست. یادم رفت بگم : و آدمای خوب، آدمای خوب …

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/18 ساعت 12:49

    گزارش این که پنکه برای کتابخونه شوهاز گرفتیم چون کولر جواب نمی‌داد، بعدم سطل آشغال و جارختی برای بچه‌ها لازم بود. برای کتابخونه روستای مخت هم کولر گرفتیم اما میز و صندلی لازم دارن و قیمتها حتی برای صندلی پلاستیکیم سر به فلک میذارن، دوتا کولرم برای مدرسه هنزم می‌خوایم.
    #دود_سفید

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/18 ساعت 10:41

    داشتم به معتمدی می‌گفتم هرچی برای بچه‌ها خوب باشه من پایه هستم که یادم افتاد به مدرسه درب و داغونی که توش درس خوندیم و اون دستشویی کثیف و اون کتابخونه پر از کتاب مزخرف قدیمی که هیچ حسی در من کتابخونم بر نمی‌انگیخت و بعد دلم خواست توی زمان برگردم و یه کاری برای مدرسه خودمون کنم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/17 ساعت 10:45

    این هفته در کتابفروشی لارستان برای بچه‌های کتابخانه روستای کهنه اوز در فارس، کتاب خوب جمع می‌کنیم.
    البته ترجیحا کودک و نوجوان و تمیز.
    لطفا همه اونایی که به طبیعت علاقمندن این توییتم تحویل بگیرن، چون جز انتشار فرهنگ هدف ما زنده موندن درختهاست با استفاده چندباره کتابها. بعله!

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/16 ساعت 23:09

    خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
    چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

    سعدی
    همین هفتصد هشتصدسال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/16 ساعت 11:49

    مثلا همین کتابخونه شوهاز که داوطلبینش با وجود کولر از گرما خفه می‌شن و واقعا یه پنکه هم لازم داره !
    کیه که دود سفید بفرسته، کیه که ریتوییت کنه؟

    #نه_به_پلاستیک
    #دود_سفید

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/15 ساعت 16:11

    دوست عزیزی که نمی‌خواد اسمش رو ببرم حق‌التحریر چاپ مجدد کتابش رو به کتابخونه‌های روستایی بخشیده. خیلی صبر کردم که راضی بشه تا یک تشکر درست و درمون براش بنویسم، حتی گفتم که گفتن از کار خوب شما باعث تکرار خوبی می‌شه اما گوش نکرد.
    اما خب شما این روزها اسم اون کتاب رو زیاد شنیدین.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1401/05/15 ساعت 12:54

    به آقای میوه فروش می‌گم کیسه پارچه‌ای دارم و پلاستیک نمی‌خوام، میوه‌ و سبزی رو همین طوری وزن کن.
    آقای میوه فروش هم در جواب غر می‌زنه که سخته اما کارگر کوچولوش یواشکی بهم می‌گه خیلی کار خوبی می‌کنی کلی بز رو از مردن نجات می‌دی، سمت ما هی پلاستیک می‌خورن و می‌میرن.