• شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/20 ساعت 00:16

    «انبوهی از با همان تنهایان، جمعیتی که هر فردش وقتی با خود و در خود باشد تنها نیست، در میان جمع اما همیشه تنهاست.»

    همین سی و چند سال پیش
    مارگریت دوراس
    کتاب عاشق
    ترجمه روبین

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/17 ساعت 13:58

    یکی از یادهای تلخ کودکی‌ درخونه همسایه‌مونه که همیشه باز بود،یادمه مادرش همیشه وقت رفتنم می‌گفت درو نبندی دختر.
    نمی‌دونم چندسال اون در رو برای شوهرمفقوالاثرش باز گذاشت،سالها بعد شنیدم پلاک مرد رفته پیدا شد اما مطمئنم مادر دوستم با اون چشم‌های روشن مهربونش هنوز منتظره که برگرده.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/16 ساعت 12:03

    شاید بوی تابستون و قصه تلخ بیروت باعث شد این همه یاد تو یه روز پنجشنبه در اتاقم ببارن،اما اون جمله دایی یادم نمی‌ره و بعد از اون قصه هر شهری رو که خوندم درود فرستادم به شاعرایی که تصویر شهرشون رو تو ذهن ما این همه شاعرانه کردن،حیف که من شاعر نیستم وگرنه تهران هم گاهی زیباست .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/16 ساعت 11:51

    تابستون هجده‌سالگی بعد از کنکور نافرجام رفتم کرمان پیش دایی و خودم رو تو کتابخونه‌‌اش حبس کردم و خوندم.
    راستش چیزایی که من از تولستوی و مارکز و کتابای هفته و جمعه یاد گرفتم،تو اون دوازده سال مدرسه یاد نگرفته بودم،از همه‌شون هم‌ مهمتر کشف شعرای عاشقانه بود که تو خونه ممنوع بود./

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/15 ساعت 13:54

    @hoopa_books
    @ofoqpublication
    @Cheshmehpub

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/15 ساعت 01:31

    ترجمه : اسدالله مظفری
    و محمد فرزبود

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/14 ساعت 13:21

    دیشب آقای میرشکاری مدیر کتابخونه فاطمه‌های دهکهان قصه اون دخترای روستایی رو برام گفت که با فاطمه‌ها و کتابخونه کوچیکشون‌خوب نبودن،اما با یه جایزه کوچولوی کتاب و همدلی فاطمه‌ها،به بازی کتابخونی وارد شدن و الانم دهساله کتاب می‌خونن،بهش گفتم مهربانی بازگردد .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/14 ساعت 13:01

    دیگه من سپردم دست اهالی این دریای مجازی،این سبدای قشنگ که هزارساله همین طوری بافته می‌شن رو زنان روستایی دهکهان می‌بافن و همراهی باهاشون باعث زنده موندن این میراث میشه و اون کتابخونه رو رونق می‌ده.
    @roostatish

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/13 ساعت 16:33

    دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم.

    امیرخسرو دهلوی
    همین هشتصدسال پیش
    یه روز سیزده مرداد

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/13 ساعت 11:43

    دارم‌ قصه‌های آقای میرشکاری مدیر کتابخانه روستای دهکهان رو می‌نویسم تا همراهتون کنم برای خرید سبدهای بی‌بی‌های روستا که هم برای استقلال مالی زنان روستا تلاشی کرده باشیم و هم اون سبدای چندهزارساله رو زنده نگه داریم هم کتابخونه قشنگ فاطمه‌ها رو با سود فروش تجهیز کنیم.
    @roostatish

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/12 ساعت 20:51

    قشنگ‌ترین ماسک دنیا روی صورت دختر رمینی من .
    ممنونم از آقای بهار و تیام عزیز بابت تشویق بچه‌ها به ماسک زدن و رعایت بهداشت .
    #رمین
    #کتابخانه_بهار

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/11 ساعت 19:15

    خیال می‌کنم‌ همیشه همین جاست وقتی در حیاط قدیمی‌ای در خیابان ویلایی که دوست داشت،آکاردئون نوازنده دورگرد را به سینه فشرد و آخرین آهنگ شادش را زد.
    پاییز بود گمانم و آن آهنگ بوی تابستانهای گذشته را داشت و نه طعم این تابستان غمگین.
    #خسرو_سینایی

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/11 ساعت 18:20

    می‌گفت مدتهاست آکاردئون به بغل نگرفته،وقتی ساز زد اما فهمیدم که این لحظه بی‌ماننده.یادش به خیر .
    #خسرو_سینایی @ کافه تهرون https://instagram.com/p/BtG۳cAjnsfwAE-dLGXtI۵tW۰zuY۰BcwB۴QF۹Ag۰/?igshid=۱۹۳bgs۹txj۹si…

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/11 ساعت 12:47

    رفیقی از رمین زنگ زده بهم و می‌گه یادت بودم و کی می‌یای، بهش می‌گم دریا رفتی،درخت انجیر معابدشو دیدی،ساحل بزرگه رو دیدی،بچه‌ها رو دیدی،کتابخونه رفتی؟
    کی این کرونا بره،من لباس بلوچی آبیم رو بپوشم و با بچه‌ها برم کنار اون دریا و وقت شعر خوندن تو رنگ دریا محو بشم؟
    @peymanyazdani_

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/10 ساعت 15:31

    دماوند.[ د و ] کوهی است مشهور و واقع در یکی دومنزل فاصله از ری و در جانب شرقی ری و گویند بر قله‌اش زمین هموار است و از آن روشنی آید و گویند چاهی است که از آن روشنی برآید و شبها آن روشنی از مسافات بعیده پدیدار است …
    الفهرست ابن ندیم
    همین هزار و صدسال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/09 ساعت 12:51

    حالاخودم رو می‌گذارم جای دایی که از سردیوار پریده بود تا پروین رو نجات بده،آیا اون جوری که دایی مایوس و غمگین شده بود رنج می‌کشیدم یا می‌گفتم این زندگی ارزش زیستن نداشت اون جوری که مادرم دم مرگ به من گفت.
    تازه مامان این بیست سال غریب رو تجربه نکرده بود،اون جوری که ما دیدیم./

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/09 ساعت 12:41

    اون دختر اگه زنده بود الان هفتاد‌ و‌ پنج‌ساله بود،اسمش پروین روشن بود و خیلی چیزا به چشم دیده بود؛ مثل جنگ و مرگ پدر و مادر و خواهر و برادرش،بمبارون و کرونا و زلزله و خیلی چیزای دیگه و شایدم مثل خاله بزرگه که بعد از جنگ‌ دیگه هیچ وقت آدم‌ معمولی نشد سختی زیاد کشیده بود./

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/07 ساعت 17:14

    همین طور قیافه مایوس و مهربونش جلوی چشممه و هی دلم می‌سوزه برای خودمون که دلمون به حدکافی واسه هم نمی‌سوزه.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/07 ساعت 17:08

    آقای پیر و مهربونی که از توی صف بانک بیرون زدی و بدو بدو‌ رفتی تا برای پسرجوانی که حاضر نبود برای مراقبت از جون خودش و بقیه مردم توی بانک ماسک بزنه، به قول خودت یه ماسک تروتمیز بخری و اونم‌ البته دست پر مهرت رو رد کرد، یک هفته است که تو قهرمان منی .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/05 ساعت 16:07

    ای دیو سپید پای در بند!
    ای گنبد گیتی! ای #دماوند !
    تو قلب فسردهٔ زمینی
    از درد ورم نموده یک چند
    شو منفجر ای دل زمانه !
    وآن آتش خود نهفته مپسند.

    ملک الشعرای بهار
    همین صدسال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/04 ساعت 20:42

    خانوم احترام برومند نازنین‌ قراره متن بنده رو تو یه برنامه رادیویی بخونه،برام‌ پیغام داده که شرمین‌ جان گاهی چقدر سخت می‌نویسی.
    راست می‌گه خانوم برومند،گمونم اشباح میرزابنویسای قاجاری تسخیرم می‌کنن،یه جوری می‌نویسم که خودمم نمی‌تونم از روش بخونم،نمونه‌اش هم کتاب ماه‌گرفته‌ها !

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/04/31 ساعت 12:31

    همیشه از مادربزرگم‌ می‌پرسیدم شما روز سی‌تیر سال ۱۳۳۱ چی کار می‌کردین،یا کودتای بیست و هشتم مرداد سال بعدش رو چطوری دیدین، گمونم برای همینه که همیشه سرکلاس به نوجوونام می‌گم از روزمره تون بنویسین، یکی یه روزی منتظره که داستان رو از زبون شما بشنوه و این بهترین فرصته برای نوشتن.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/04/30 ساعت 19:43

    بعدها اونایی که زنده بمونن به بچه‌ها می‌گن: حیاط که پر از پرپر پروانه‌های سرخ شد، چاهی دهان بازکرد و بلعیدمان.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/20 ساعت 00:34

    ماییم .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/18 ساعت 01:03

    غروب پر زده از کوه.
    به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.
    غمی بزرگ ، پر از وهم
    به صخره سار نشسته‌است.
    درون دره تاریک
    سکوت بند گسسته‌است.

    سهراب سپهری
    دره خاموش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/17 ساعت 13:40

    مذاق تلخ دارم وحشی از زهری که می‌دانی
    حدیث تلخ تا کی بشنوم شیرین زبانی کو؟

    وحشی بافقی
    همین چهارصد و خرده‌ای پیش
    برای اخبار هر صبح ما
    #سها

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/16 ساعت 12:07

    مگر یاد ما لحظهای از زمان بازگردد
    اگر روزگاری شود زنده
    در خواب این شهر عطر اقاقی.

    سپانلو
    همین ده،بیست‌ سال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/16 ساعت 11:58

    یادمه چقدر با اون کتابای شعر مجنون شدم،بعد اما یه کتابی یافتم از یه شاعرعرب شاید نزارقبانی،چون یادمه درباره بیروت شعر گفته بود،از دایی پرسیدم شما بیروت رو دیدی،گفت نه ولی شهر تو شعر فرق داره با اونی که تو می‌بینی.شهر رو عاشقانه دیدن کار هرکسی نیست./

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/15 ساعت 23:15

    نباشد زین زمانه بس شگفتی
    اگر بر ما ببارد آذرخشا!

    رودکی
    همین هزار و خرده‌ای سال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/15 ساعت 13:54

    پیغام مینا دوباره منو از وسط اخبار خاورمیانه به زندگی برگردوند،ازم پرسیده می‌تونی برای بچه‌های روستای نوترکی اردل چهارمحال و بختیاری کتابخونه درست کنی،معلم داوطلبی که اونجاست می‌گه تشنه کتاب خوندن هستن.
    گفتم چشم و حالا منتظرم کمکم کنین،به همین سادگی!

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/15 ساعت 01:30

    هنگامی که بیروت می‌سوخت
    و آتش نشان‌ها لباس‌سرخ بیروت را می‌شستند
    و تلاش می‌کردند تا
    گنجشککان روی گلهای گچبری را آزاد کنند.
    من پابرهنه در خیابان‌ها
    بر آتش‌های سوزان و ستون‌های سرنگون
    و تکه‌های شیشه‌ می‌دویدم
    در حالی که چهره‌ی تو را که بود چون کبوتری محصور جستجو میکردم.
    #نزارقبانی

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/14 ساعت 13:02

    roostatish
    روستاتیش پلتفرم توسعه و عرضه محصولات روستایی است . روستاتیش بخشی از سود فروش هر محصول تولید شده در روستا را به پروژه توسعه روستایی آن روستا ،تخصیص می‌دهد.
    roostatish.ir

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/14 ساعت 12:57

    سایت روستاتیش کمپین فروش سبدهای دستباف بی‌بی‌های دهکهانی رو گذاشته و با سود فروش قراره #کتابخانه_فاطمه‌ها تجهیز بشه و بچه‌های دهکهان توی شرایط خوب و سالم کتاب بخونن و قصه سبدهای قدیمی هم زنده بمونه.
    @roostatish

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/13 ساعت 15:15

    آقای میرشکاری مدیر کتابخونه دهکهان می‌گه ماهی‌خانم از بی‌بی‌های روستاست که سبد می‌بافه و قصه قدیما رو تعریف می‌کنه،امروز دخترا دیگه بلد نیستن سبد ببافن اما قصه‌ها رو دوست دارن.
    حالا شاید اگه فروش سبدا رونق بگیره این هنرهزارساله هم بمونه،درست مثل قصه‌های ماهی خانوم.
    @roostatish

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/12 ساعت 20:53

    @tiam_abi
    عکس از شما

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/12 ساعت 13:13

    امیدواریم خبرای خوبی در راه باشه برای پیگیری آموزش آنلاین بچه‌های روستایی با کمک اهالی خوب شرکت خدمات مخابراتی ارگ جدید .
    @iraneman_org

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/11 ساعت 18:56

    از شمار دو چشم یک تن کم
    وز شمار خرد هزاران بیش.

    رودکی
    همین هزارو صدسال پیش

    #خسرو_سینایی

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/11 ساعت 17:52

    دوسال پیش در دورهمی کوچکی که کافه‌تهرون برای یکی از قدیمی‌های‌خیابان ویلا برگزار کرد،آقای #خسرو_سینایی عزیز بعدداز مدتها و به سختی آکاردئونی را به سینه فشرد و موسیقی تابستانی قشنگی برایمان زد،خنده نوازنده‌ای که سازش را به او قرض داده بود هرگز فراموش نمی‌کنم،پر بود از ستایش و مهر.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/10 ساعت 21:24

    یکی از بزرگان گفت پارسائی را چه گوئی در حق فلان عابد که دیگران به طعنه در او سخنها گفته‌اند، گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.

    گلستان سعدی
    به ظاهر همین هفتصد سال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/09 ساعت 13:01

    راستش اگه برگردم به اون لحظه که مامان بهم گفت زندگی ارزش نداره‌،بازم می‌گم که من زندگی رو کنار مامان و پدر،اون خنده‌های ناب کودکی،اون بازیای شبای بمبارون واون همه عشق حتی با وجود رنج بی‌تمام از دست دادن و تحمل این روزای مرگامرگی قبول میکردم،اما نمی‌دونم‌ پروین چی رو ترجیح می‌داد.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/09 ساعت 12:46

    مادر من با تومور مغزی فوت کرد و برادر کوچیکش و پدرش هم هردو از سرطان‌ رفتن و همه خانواده هم حدود چهل‌وپنج سالگی سکته قلبی کرده بودن،پس شاید اون دختر اگه زنده بود یا مثل دایی بزرگه که مدتها ناتوان از حرف زدن زندگی می‌کرد،رنج می‌کشید یا مثل مادرم تو جوونی از دست رفته بود./

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/09 ساعت 12:36

    مامان یه خواهری داشت که اواسط مرداد هفتاد‌‌وچندسال پیش تو حوض خونه خیابون نخستین،گمونم سمت راه آهن، خفه شد.
    مادربزرگم می‌گفت بچه اومده بوده برای پرکردن قابلمه بازیش آب بگیره و مادربزرگم که ویار داشته و از گرما رو به موت بوده دعواش کرده و اونم رفته سرحوض و افتاده و خفه شده./

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/07 ساعت 17:10

    شرمنده‌ام که می‌گم آقای پیر و مهربون،اسمشون رو که نمی‌دونم، فقط دلم خواست اون حس غریب و مهر پدریش رو شمام بچشین .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/06 ساعت 20:22

    عصر رفتم برای آبیاری باغچه،دیدم درخت انگوری که مدتها بود سوخته بود و پدر حاضر نبود قطعش کنه،دوباره برگ و غوره داده و پدر با مهربونی برگهاش رو با بندشیرینی به دیوار چسبونده که بازم دیوارو پرکنه از سبزی و بهار،یه هو دلم خواست پدرم رو بغل کنم،شیش ماه شد که نبوسیدمش،شیش ماه آزگار.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/05 ساعت 14:13

    ما رو برده بودن کارخونه‌ آدامس‌خروس‌نشان رو از نزدیک ببینیم،بعد گوشه دیوار وایسادیم و تو یه جعبه کارتون پاره بهمون آدامس بادکنکی تعارف کردن،من همه جیبامو پر کردم از بس آدامسه تازه و نرم بود،برعکس اون محصول دندان شکنی که اغلب از بقالی می‌خریدیم و مثل کارخونه‌اش بوی بهشت نداشت.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/05/03 ساعت 12:57

    که حال بی‌خبران بهترین حالات است.

    عراقی
    همین هشتصدسال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/04/31 ساعت 12:22

    از روزهاتون بنویسین، از این روزهای غریب، بذارین قصه هاش بمونه برای اونایی که تجربه‌اش نکردن .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1397/05/02 ساعت 02:37

    پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
    جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

    سعدی ،هشتصد سال پیش.