• شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/02 ساعت 17:44

    دومی درسته .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/02 ساعت 17:42

    دست آخرم یه چند روز داد و هوار بود و آقای همسایه گم و گور شد و خانوم اولش و بچه‌ها وسایلش رو جمع کردن و رفتن و اون خونه خالی موند تا سالها.
    بعضیا می‌گفتن مرده رفته و زن دومی رو پیدا کرده و کشته و بعدم اعدامش کردن و پسرا دارن خواهره رو بزرگ می‌کنن.
    به قول مادربزرگم ما هم کور و کر.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/02 ساعت 17:33

    یادمه همسایه‌ها با بدبختی خانوما رو جدا کردن و بعدم پلیس اومد و همه رو فرستاد خونه و گفت این یه دعوای خانوادگیه و به کسی مربوط نیست.
    آقای همسایه هم اومد و گفت که زن اولم خله وبچه‌ها رو کتک می‌زده و حالا هم زن حامله رو تا حد مرگ زده.
    مادر بررگم اما گفت باشه ما هم کور و کر.۲

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/02 ساعت 00:11

    مامانم می‌گفت نترس اینا فیلمه و ما خیال می‌کردیم اگه چشمامون رو ببندیم همه هیولاها دود میشن و می‌رن هوا و همه اونایی که مردن بلند میشن و خودشون رو می‌تکونن و صورتشون رو می‌شورن که برن خونه پیش مادرشون چایی و شیرینی بخورن.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/01 ساعت 13:11

    یه دوست گرافیستی داره وسایل قدیمیش رو از انبار در می‌یاره که بفرسته واسه بچه‌های سیدبار،معلم‌ نقاشیمون می‌گه چرا اونجا بفرستی،کاغذ رنگی با من،تو این کاغذا و وسایل رو بفرست دروازه غار برای بچه‌هایی که دارن‌ نقاشی یاد می‌گیرن،منم این وسط کیفور نشستم و نگاه می‌کنم به مهربانی مردم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/30 ساعت 15:44

    قول می‌دم تا یه هفته دیگه ازتون هیچی نخوام .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/30 ساعت 15:09

    نقاشی بچه‌های کهنانی‌کش بالا که با معلم نقاشی از مجله رشد دارن تمرین می‌کنن.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/29 ساعت 16:49

    یه لحظه خیال کردم سیاه رودبارم، بالای جنگل در حال دیدن ماه که‌ از رو سر درختا قشنگ قشنگ سرک می‌کشه و تلاش سمانه سیاه‌رودباری رو نگاه می‌کنه که تا حتی دم غروب هم در حال سرزدن به این کندو و اون باغچه گل گاوزبون و اون دوتا بره کوچیکشه. عجب زن غیوریه سمانه، خوش به حالش.
    @roostatish

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/28 ساعت 16:51

    پدر من متخصص جوابای عجیب و غریبه مثلا بهش می‌گم کاش گردو‌ها رو بچینیم کلاغ نخوره میگه مگه کلاغا آدم‌نیستن؟
    یا می‌گم چرا با دی‌ودی فروشه چونه می‌زنی؟
    می‌‌گه می‌خوام حوصله‌اش سرنره‌.
    امروز بهش می‌گم پای گربه کوچولوهه دم در یه جوریه‌ها،می‌گه چه کنیم بخت بعضیام تو زندگی یه جوریه!

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/27 ساعت 19:08

    هربار که میشنوم از این که #انسولین_نیست یادم می‌افته به خاله‌ام که چطور به خاطر مشکلات تزریق دارو فراموشی گرفت و بستری شد و بعدم از دست رفت.
    می دونم که تو این روزگار تنهایی هم تو مرگ خیلی از ما نقش مهمی داره اما نمی‌تونم اهمیت اون دارو رو ندید بگیرم،کاش به داد مردم برسیم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/27 ساعت 00:28

    پدر به صبر نمودن مبالغت می‌کرد
    که‌ای پسر بس از این روزگار بی ترتیب
    جواب گفتم از این ماجرا بس ای بابا
    که درد ما نپذیرد دوا به جهد طبیب.

    حکیم نزاری
    همون شعر

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/26 ساعت 13:48

    @minakamran۷
    حدس می‌زنم در حال ساختن کف مدرسه گرم بیت باشه یا رفتن سراغ اون اتاقکهای نمور کهنانی‌کش ایشالا؟

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/25 ساعت 13:22

    امروز یادم افتاد به مارهای زرد خونه پدری،به زن بابای پدربزرگم و عمه‌های پدرم که سالها کنار مارها زندگی کردن و یاد گرفتن که چطوری همدیگه رو تحمل کنن،علی رغم همه ترس‌ها و رنج‌ها.
    گویا اغلب ما بالاخره یاد می‌گیریم چطوری با ترس‌هامون کنار بیایم و باهاشون زندگی کنیم و این خیلی غریبه.۴

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/25 ساعت 13:09

    پدرم میگه از وقتی یادش می‌یاد یعنی هفتادسال پیش،اون خونه پر از مار بوده،بارها تو حموم‌قدیمی یا تو اتاقهای پشتی دیده بودتشون که واسه خودشون این ور اون ور چمبره زده بودن و وقتی از ترس به زن بابای‌پدرش یا عمه‌اش پناه برده بوده،ازشون شنیده که این مارها خونگین وکاری به کسی ندارن.۲

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/24 ساعت 21:29

    برای دوستانی که به دنبال جایی برای هدیه دادن گوشی و تبلت می‌گردن، ماهها پیش این کمپین تعداد زیادی دانش آموز رو حمایت کرد و هنوز هم اهالی پویش ایران من همونایی هستن که می‌دونن کی واقعا تجهیزات رو لازم داره و چطوری باید به دستش رسوند.
    @iraneman_org

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/23 ساعت 22:51

    اگه دوست داشتین قصه اون انگشتر رو تو کانال تلگرام من بشنوین .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/23 ساعت 22:42

    اون دوستی که مارو برده بود به باغ طلعت‌خانوم مدتی بعد از ایران رفت،من از صاحبخونه خبری نداشتم ودیگه از انگشتره چشم پوشیده بودم که شبی خواب دیدم از دستم رها شده و رفته زیر تخت،خم شدم و نگاه کردم و از خواب پریدم.
    فرداش اما یکی برام‌ پیام داد که انگشترت پیدا شده،گویا سر طاقچه بوده.۴

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/23 ساعت 17:24

    نیمساعت خوابم برد،توی خوابم یک گردنبند عقیق مطلا داشتم که از فرط قدمت کج و کوله بود و کناره‌اش چیزی نوشته شده بود که نمی‌فهمیدم،بعد کسی حلقه طلای نازک دور گردنبند را باز کرد و کاغذی بیرون افتاد که رویش نوشته بود برای شرمین که هرازگاهی مادرش را یاد کند.
    کم به تو فکر می‌کنم مامان؟

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/22 ساعت 11:51

    سینما و حتی قصه رو با #مجله_فیلم و بعدهم #هنرهفتم شناختم.
    یادش خوش اون‌ شنبه‌ شبها که باهزار شوق جلوی تلویزیون‌ کم‌صدا نشستیم و فیلم خوب دیدیم.
    حالا یکی یکی اون اون اسمها رفتن،مسعودمهرابی،خسرو سینایی و #اکبرعالمی که الحق معلمهای خوبی بودن و شمعی توی تاریکی ما روشن کردن.
    حیف حیف

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/21 ساعت 00:18

    چون سر آمد دولت شب‌های وصل
    بگذرد ایام هجران نیز هم.

    حافظ
    همین‌ ششصد هفتصد سال پیش
    و من بعد هم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/20 ساعت 14:39

    حیا خانم مادربزرگ پدرم را گوشه حیاط مقبره حافظ شیرازی دفن کردند، نودسال پیش، وقتی جوان‌جوان‌ و وقت دنیا آمدن دخترکوچکش چشم بست به جهان ،همین هم هست که آن حیاط و آن درختها و آن آرامگاه برای من مثل خانه پدری است.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/20 ساعت 01:24

    بهم می‌گه از پارسال سگ سیاه افسردگی اومده خونمون، می‌گم تو خونه همه‌مون یه دونه هست، اصلا عین عصرای پاییز، بیدار شدیم و دیدیم تاریک‌تاریکه.
    منتها من مدل دیبی باهاش برخورد می‌کنم، گاهی بهش می‌گم قمری ،گاهیم جلوش دونه می‌ریزم، شاید دست برداشت، شاید رفت، شاید این تاریکی کوتاه شد .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/19 ساعت 19:12

    حق شناسان را چه حال افتاد
    یاران را چه شد‌.

    حافظ
    همین ششصد، هفتصدسال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/17 ساعت 19:09

    در دامن دریایی ، چون در و گهر رفتی .

    مولانا

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/17 ساعت 17:54

    و چه آسمان پرآوازی شد امشب .

    #شجریان

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/02 ساعت 19:01

    سینما و کتابخونه سیدبار امروز برای بچه‌های نازنین روستا تام و جری‌ نمایش داد. البته چون جعبه فیلمهایی که فرستادیم رو پیدا نمی‌کردن و خودمم‌نمی دونم‌ کجا گذاشتم.@iraneman_org
    @minakamran۷

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/02 ساعت 17:43

    البته که در مثل مناقشه نیست و منظورم توهین به کسی نبوده .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/02 ساعت 17:37

    دو سال بعد وقتی خانوم دومی دست بچه‌اش رو گرفت و رفت و گم شد،خانوم اولی اومد و وسط کوچه و واسه همه تعریف کرد که شوهرش عاشق خواهر زاده خانوم شده و کل‌خانواده رو بدبخت کرده و حالام اون خواهرزاده‌هه هرچی داشته برداشته و رفته.بعد همسایه اومد دوباره کتک‌کاری کنه همه پریدن و گرفتنش۳.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/02 ساعت 17:29

    بچه بودیم که خانوم همسایه چهارتا پسرش رو گذاشت و رفت شهرستان،بعد سر و کله یه خانوم دیگه پیدا شد که خیلی جدی جای اولی رو گرفت و باردار شد و عصرها با بچه‌ها می‌رفت پیاده روی.
    بعد یه روز عصر خانوم اولی پیداش شد و با چوب زد توسر اولی و تو کوچه یه دعوایی شد در حد جنگ‌های قوم تاتار.۱

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/08/01 ساعت 16:12

    خیلی هم قشنگ شد صندلیای رنگی رنگی پیش دبستانیای سیدبار.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/30 ساعت 21:35

    گلدوزی‌های بی‌بی سارمرانی رو در سایت روستاتیش ببینین.
    کاش همراه این زنان غیور روستایی باشیم و کارشون رو رونق بدیم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/30 ساعت 15:40

    معلم نقاشی مجله رشد که آنلاین نقاشی و کاردستی درس میده، پیام داده به معلم پیش‌دبستانی مدرسه سیدبار که خب حالا چیا دارین که باهاشون کاردستی درست کنین؟ یکی از بچه‌ها در جوابش گفته اجازه خانوم هیچی!
    این همه اسباب بازی فرستادیم چرا یادمون رفت چسب و قیچی و کاغذ رنگی؟
    @minakamran۷

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/30 ساعت 15:08

    چنین مردم مهربانی داریم.
    با تشکر از سازندگان مداد رنگی پالمو و آقای رجبی و شرکت بازیتا، ارسال شد برای کلاس بچه‌های اهل نقاشی روستای کهنانی کش .

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/28 ساعت 21:43

    وز روز تیره روزان تاریکتر نباشد.

    خواجوی کرمانی
    همین هفتصدسال پیش
    #روز_سیاه_کرونا

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/28 ساعت 12:25

    بچه‌های روستای کهنانی‌کش‌بالا با معلم نقاشی که بهشون معرفی کردیم به صورت آنلاین نقاشی و کاردستی کار می‌کنن،قراره براشون به زودی یه بسته کتاب بفرستم،اگه دلتون خواست همراهی کنین یا اگه وسایل نقاشی هم داشتین البته فقط درحد تجهیز کلاس به کتاب لارستان بفرستین.
    ۸۸۸۹۹۳۶۵

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/27 ساعت 19:04

    خاله نانا دیابت داشت و مجبور به تزریق #انسولین بود اما وقتی حواسپرت شد و یادش رفت که دوا رو به موقع تزریق کنه، شرایطش یه جوری شد که دیگه نتونستن توی خونه نگهش دارن و فرستادنش به یه آسایشگاهی که گویا اونام یه جور فراموشی خاص داشتن و بی‌ انسولین خاله دیابتی رو به دیار مرگ فرستادن.۱

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/27 ساعت 00:27

    ستم غریب نباشد ز روزگار غریب.

    حکیم نزاری
    همین هشتصدسال پیش
    حدودا

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/26 ساعت 13:44

    آقای شنبه معتمد روستای کهنانی‌کش خیلی سخت حرف میزنه،من که هیچ متوجه نمیشم و مجبور میشم پیاما رو بفرستم واسه معلم مدرسه ترجمه کنه.
    حالا گویا متوجه شده که من خنگم،دیگه پیامها رو به صورت تصویری می‌فرسته،توضیحشم میگذاره به عهده خودم که حدس بزنم داره یه مدرسه‌ای رو بازسازی میکنه.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/25 ساعت 13:17

    بعدها،وقتی اون خونه بزرگ قدیمی و با حموم بزرگ کاشیکار و حیاط پر از درختش خراب می‌کردن، پدرم به ما گفت همش نگران اون مارها بوده که این قدر خونگی بودن که باباابوالقاسم مباشر آقابزرگ براشون تخم مرغ پخته می‌گذاشته که سراغ کفتراش نرن.
    هرچند
    دیگه کسی از اون مارهای زرد خبری نشنید.۳

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/25 ساعت 13:05

    عمارت آقابزرگ مار داشت،اونم مار زرد.
    مادرم که زمان نامزدی مهمون خونه اجداد پدری ما تو شیراز شده بود،تعریف میکرد که تا صبح از سروصدای اتاق شیروونی نخوابیده و سر صبحونه وقتی به زن بابای پدربزرگم گفته کفترا نگذاشتن بخوابم،صدای خنده ریز خانم رحمتی رو شنیده که می‌گفته ولی اونا مارن.۱

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/24 ساعت 19:25

    صندلیهای پیش‌دبستانی‌ مدرسه سیدبار رو به لطف دوست عزیزی که اون طرف دنیاست گرفتیم.
    حالا به معلم روستا می‌گم میزها که رنگین، تو روخدا صندلیها رو هم هفت‌رنگ نگیری کلاسشون عین اتوبوس پاکستانی بشه،.
    می‌گه خب ما رنگ‌رنگی دوست داریم،اتوبوس پاکستانی هم دوست داریم.
    @minakamran۷

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/23 ساعت 22:45

    یکسال گذشته بود از گم شدن انگشتر پدربزرگم و من دل شکسته و غمگین حتی قصه‌ای نوشته بودم براش به اسم انگشتر که تو مجله کرگدن و کتاب زار چاپ هم شده بود.
    به یابنده گفتم یعنی تمام این مدت سرطاقچه اون خونه قدیمی بوده؟
    بهم گفت نمی‌دونم، خونه‌های قدیمی حساب کتاب ندارن، می‌دونی که. ۵

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/23 ساعت 22:39

    اون‌شب همگی از بین چندتا باغ گذشتیم تا برگردیم،تاریک و غریب بودن و پر از درختای قدیمی،یه باغبونم داشتن که مارو برد تا دم‌ ماشین.
    بهش گفتم انگشتر پدربزرگم گم شده،عقیق بود ،تو رو خدا پیداش کن.
    اونم نگاهم کرد و هیچی نگفت،خواهرم گفت فکر کنم‌ ناشنوا بود ولی من می‌دونم‌ که شنید.۳

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/22 ساعت 16:08

    معلم روستای کهنانی‌کش‌بالا عکس کاردستی بچه‌هایی که کتاب قصه‌ها رو تحویل گرفته بودن واسم فرستاده و گفته ممنونم از لطفتون.
    تقدیم به همه اونایی که کمکمون کردن و کتاب هدیه کردن و همه اونایی که دنبال دلیلی واسه لبخند زدن می‌گشتن.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/22 ساعت 11:34

    این دخترا رو تنها نمی‌گذاریم.

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/20 ساعت 18:43

    بچه‌ کنکوریای موفق رو بسیج کردم کتاب کنکور انسانی جمع کنن و گذاشتیمشون گوشه دفتر پیارند و راهشون انداختم کارتن بگیرن وکتابا رو تقسیم کنن،اهالی کتاب لارستانم از پیگیری دیوونه کردم تا بالاخره امروز تحویل بار به چابهار شد.
    خوشحالم اما گمونم دیگه جواب تلفنم رو ندن.
    @prandtechcom

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/20 ساعت 01:26

    دلی روشن‌کن از تشویش این ظلمتسرا بگذر
    بجز فکر چراغت نیست تدبیری به تاریکی.

    بیدل دهلوی
    همین چهارصدسال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/19 ساعت 19:15

    عندلیبان را چه پیش آمد
    هزاران را چه شد؟

    حافظ
    همون شعر، همون
    ششصد هفتصد سال پیش

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/17 ساعت 22:04

    آسمان « آن گریه را می‌دید و افزون می‌گریست.»

  • شرمین نادری   sherminnaderi@

    1399/07/17 ساعت 17:58

    بغض روی زمینه پیش ما.