• دل دارم، دماغ هم؛ اما دل و دماغ؟ خیر.

  • لذتی که در صفر -۰- کردن نوتیفیکشن‌‌ها هست، در خوندشون نیست؛ مثل صدای مَکشِ جاروبرقی وقت خوردن خاک یا خورده شیشه از روی زمین یا فرش. #لذت‌های_عبث

  • در قصه #حامد_زمانی یا بعبارتی همون #مطرب_انقلاب، مهمترین نکته اینه که اصولگراها در جذب نیروهای جدید با باگ جدی مواجهن؛ آدمایی که به طرفة‌العینی علیه وضعیت می‌شن. این اتفاق نشون می‌ده که این‌ نیروها نه ایدئولوژیک که فرصت‌طلب/منفعت‌گرا هستن. اپیدمی‌ای که مثل سرطان عمل می‌کنه.

  • بحران، وقتیه که شش صبح یک روز تعطیل از خواب می‌پری و با هزار زور و زحمت دوباره می‌خوابی؛ بعد.. بیدار می‌شی و می‌فهمی که روزاهارو با هم قاطی کردی.

  • قدیم‌ترا که اینترنت پرسرعت در دسترس همه‌گان مبود، یکسری فیلم‌فروش بودن که میومدن دفتر نشریه و هر فیلمی میخواستیم سفارش میدادیم. الان این «آقا فیلمی‌»ها کم یاب شدن و البته منم خیلی وقته تحریریه نشین نیستم. کسی سراغ نداره بهش سفارش یسری فیلم بدم؟

  • باز سالمرگ شاملو شد، باز؟ یسری هستن که تقویم تاریخ شکل‌ کارهای روشنفکری‌رو حفظ کردن تا پیش‌تاز باشن. البته که نشریاتمون هم همینه، سالمرگ آدمایی مث شاملو همون حرفای تکراری‌رو می‌زنن تا صفحه پر کنن. لااقل امثال شبکه سه یه فحشی داد سوژه جدید تولید کرد برای سینه چاکان این آقا.

  • چندروزی رفتم یه روستای راستکی، نه ازین توریستیا که دیگه هویت ندارن. آسمون بلند شب‌ها و افق روزهاش تحیرانگیزه، اما؛ زندگی سخت روستایی برای توریست شهری -مثل من، خیلی سانتیمانتال و داستانیه. از گوسفندا بگیر تا روشن کردن تنور نون با پهن کوبیده شده براش جالبه، چون خودش بهش آغشته نیست.

  • گویا توییت قم‌ نیوز مزاح بوده و من به اشتباه جدیش گرفتم. از عجایب روزگار ما هم همین جنس سوتی‌هاست که موضوعی که به این حد جدی برداشت شده شوخی بوده و موضوعاتی که می‌تونن به جد شوخی باشن جدی هستن. خلاصه که اصل حرف با اینکه درسته ولی مصداقش اشتباه شده و عذرخواهم. @qomnews

  • همین تفکره که فکر می‌کنه با ساختن اتوبان و فروشگاه‌های لوکس می‌شه به روز شد. حکایت کلاغی که راه رفتن طاووس رو تقلید می‌کنه و الخ؛ «نشانه تحول، حرکت رو به جلو و هماهنگی طلاب با زمانه» نه در «عینک دودی» که در همراهی/همنشینی با مردم فرودست و مستضعف معنا پیدا می‌کنه، نه این اطوارها.

  • اما صادقانه برام سواله بدونم که چرا حسن فتحی کارگردان شهرزاد، یا نغمه ثمینی نویسندش یا از همه مهمتر خانم #ترانه_علیدوستی همیشه در صحنه، شهاب حسینی یا باقی عوامل مهم شهرزاد بعد گذشت این همه زمان و قطعی بودن کثافت پول #شهرزاد چرا هیچ اظهارنظر و واکنشی ندارن؟

  • داداش‌ کوچیکه داره بزرگ‌تر می‌شه، قد می‌کشه و صداش دورگه و ذهنش فعال می‌شه؛ ازینجا به بعد ماجرا غیر از فیفا بازی کردن، حرفای مشترک و بحث و گپای داداشانه هم شروع شده. رابطه‌ی پیچیده‌ و سخت ولی شیرین و دلچسبیه که از معدود دلخوشی‌های منه.

  • - خب، کسی حرفی نداره؟ - من، من، من حرف ندارم. #قطار_ابدی #تیمارستان

  • روشنفکری ایرانی به‌شدت دچار نوستالژی‌بازیه. سنت فکری نداره، بسته به خاطره‌ها تعریف می‌شه و در جغرافیای پاتوقی یا شمایل فیگوراتیو هویت پیدا می‌کنه. بجای فلسفه با شعر عجینه و فلسفه‌بافی‌هاش دسته‌چندمی، ترجمه و غیرکاربردیه. از این فرایند، جز طبقه‌ای همیشه حق‌به‌جانب هیچ حاصل نمی‌شه.

  • در روزنامه #اعتماد یادداشت کوتاهی نوشتم درباره سریال #چرنوبیل. سریالی ضعیف که تنها بخاطر واکنش حسام‌الدین آشنا در ایران بر سر زبان‌ها افتاد. https://twitter.com/rezedigh/status/۱۱۴۶۳۰۳۰۳۴۵۹۲۵۶۷۳۰۳ …

  • چرا در ایران نمی‌شه فیلم جنایی، جاسوسی و پلیسی ساخت به زبان ساده: سریال #گاندو ساخته شد، دولت، سپاه، وزارت‌امورخارجه و.. هرکدوم از ظن خودشون موضع گرفتن. فیلم #متری_شش_و_نیم ساخته شد، نیروی انتظامی موضع گرفت. و خب قص‌علی‌هذا، انگار قراره هر فیلمی موبه‌موی اصناف تا ارگان‌ها باشه.

  • محمدحسین قاسمی تهیه‌کننده #شبی_که_ماه_کامل_شد همون شخصی هست که با #محمد_امامی متهم اختلاس صندوق فرهنگیان/تهیه‌کننده #شهرزاد فیلم #مصادره رو با هم ساختن. حالا که با این فیلم جدیدش درباره ریگی حمایت‌های دولتی برای خودش جور کرده، بد نیست درباره همکاریش با امامی هم #شفاف_سازی کنه.

  • زین پس با این چپق دست‌ساز محصول سده اصفهون و تنباکوی خالص کردستان، خود را به‌رسم میمون سرخ‌پوست‌ها «ببر خسته» اعلام می‌کنم. اصرار هم نکنید که با هیچ‌کدامتان چپوق صلح دود نمی‌کنم، حال این قرطی‌بازی‌ها نیست گرامی.

  • چیزی که تازگیا کشف کردم اینه که هربار خودم آشپزی می‌کنم، اشتهام کم می‌شه. انگار که بخشی از اشتها از نظر روانی با نفس آشپزی کردن و طی کردن مراحل طبخ غذا سیر شده.

  • کمی دیر شده ببخشید اما؛ اگه سریال کیمیا رو صنعت فیلمسازی آمریکا می‌ساخت چیزی می‌شد شبیه مینی‌سریال #چرنوبیل؛ کاراکترای کاریکاتوری و کلیشه‌ای، صحنه آهسته‌های زورچپون و فرم آبکی، خرده داستانای الکی و زمان پر کن، یه پروپاگاندای درجه سه و حوصله سر بر که البته آقای آشنا دوستش داره.

  • چگونه عمر اقامت‌ کند به راه نفس؟ گره نمی‌خورد این رشته بس‌که ‌کوتاه است فریب ساغر هستی مخور که چون ‌گرداب به‌ جیب خویش اگر سر فرو بری چاه است #بیدل_دهلوی

  • بعنوان یک بچه مسلمان معتکف در نجف اشرف، از همین راه دور (بعد مدتها توییت نزدن) عرض کنم که این پایان‌بندی، نه مصداق دینی داره و نه شرعی، یک تواب‌سازی زورکیه که از اعتراض بخشی از جامعه به یک جریان امنیتی/حکومتی بدل شده. این نوع رفتار تزویری متفعنه که تنها چیزی که نداره تقدسه.

  • رفتم #نمایشگاه_کتاب و فقط دو‌ تا غرفه «@esmpub » و «@atrafpub »رو سر زدم، چندتا از دوستان رو دیدم و یسری دیگه از دوستان هم متاسفانه نشد که سر بزنم. به‌همین سرپایی. از نمایشگاه‌تان همین اندک و موجز مفید مرا بس، گرامی.

  • «ترس» این هیولای بی‌شکل

  • رابطم با سنگ‌های زینتی‌ای مثل فیروزه و عقیق و در نجف از حالت علاقه گذشته و به وضع عجیبی رسیده؛ چنان از خود برون آیم که سینه بی‌نفس ماند بعله

  • داداش کوچیکه رو بیدار کردم بره مدرسه، آویزون‌طور یه چرخی توی خونه زد: دادااش، من حالم اصلن خوب نیست. من: نمیخوای بری مدرسه؟ - حالم خوب نیست. من در حال خوردن خنده: باشه برو بخواب. همونجا روی کاناپه بسرعت خوابش برد، پتو کشیدم روش و تو دلم گفتم خوش به حالت که اینقد راحت مدرسه نمیری.

  • قصه بنده و جناب «خواب» شده ماجرای زن و شوهری که بعد از طلاق رسمی هم باز بهم برگشتن اما دارن گذری و هرازگاهی و سرپایی هم‌رو می‌بینن؛ نه جدا می‌شن کامل و نه ادامه می‌دن رسمی. بلاتکلیفه قصه‌ی این ماجرا گرامی.

  • در نقاشی‌های کهن ایرانی، چهره‌ها همه از یک فرایند بصری الگو گرفته شدن. دقت به صورت‌ها نشان از ذهنیت زمانه داره؛ چهره‌های یکسان و یک شکل با حالت‌هایی مشخص و حس‌هایی فیکس شده و بدون قبل و بعد. علت اینکه از خوانش پیش و پس واقعه عاجزی چیه؟ عدم درک تاریخ؟ یا فرم و الگوی نقاشی؟

  • پاندا و پنگوئن دو تا حیوون سیاه سفید بانمکن‌ که می‌شه ساعت‌ها نگاهشون کرد و سرخوش شد. حیوونم می‌خوای باشی لااقل یکی ازین دو تا باش خیر سرت گرامی.

  • عمرم به کوچه‌گردی زلفش به سر رسید این راه مآرپیچ به پایان نمی‌رسد #غنی_کشمیری

  • این عکس‌رو از یه روستا بین زنجان و همدان انداختم، دو به شک بودم بذارمش هدر توییترم یا نه، بعد دیدم اینی که الان هست بهتره و پشیمون شدم. اما قابلیت خوبی برای هدر شدن داشت گرامی.

  • یه‌سال برای یکی ازین سالمرگ نویسیا علیه شاملو یادداشتی نوشتم، مسئول صفحه زنگ زد گفت نمی‌شه که، حساسیت برانگیزه در ویژه‌نامه سالمرگ. حدس می‌زدم چاپ نکنن. همیشه همین بوده، علیه بت‌ها که بنویسی شر می‌شه، خب قشنگیش همینه. اصلن اگه سالمرگا به یک دردی بخوره، همینه که سرشون دعوا شه.

  • صدای موتور یخچال، یا ویز ویز لامپای کم‌مصرف وقتی که خاموشه و هی می‌پره، یا تیک تیک ساعت وسط نصفه شب ساکت.. صداهای اضافه‌ای که شدن بخشی از سکوت با همهمه‌ی ذهنی که آروم نمی‌گیره؛ چطور شب بخوابم، وقتی تن داغ می‌شه و سر منبسط. آقای دکتر، تو می‌دونی چرا این شهر اینقدر نحسه؟

  • دیه‌ی قتل من این است که در روز جزا بزنم دست به دآمانش و دامآن نکشد #عرفی_شیرازی

  • این نگاه، زمانه رو به نماد دم‌دستی طبقه متوسط تقلیل می‌ده و با ساده‌سازی، می‌خواد با عوض کردن ویترین ژست همراهی با زمانه بگیره؛ در حالی که اگر طلبه، همانکه بود باقی بمونه و در مفاهیمی مثل عدالت‌خواهی با زمان همراه شه، نیازی نداره عینک‌دودی رو بجای جلوگیری از آفتاب برای ژستش بزنه.

  • یه اپلیکیشن اومده آدمو پیر می‌کنه، من اینقد پیرمرد زشتی شدم که از پیریم ناامید شدم؛ ولی خب ازین پیرمرد خنگای عبوس شدم که خوراک سرکار گذاشتنن و اینقد خاطره تعریف میکنه که مخ جوونارو تیلیت می‌کنه! اون از جوونی اینم از پیری، میانسالی رو دریاب گرامی.

  • این‌روزا که دادگاه سرمایه‌گذاران سریال #شهرزاد جزو اخبار روزه جا داره بگیم که امروز دیگه اسم این سریال فقط اشاره به یه سریال عامه‌پسند نداره، بلکه نماد، مظهر و شاهدمثالی برای فهم فساد اقتصادی و پولشویی، جایگاه سلبریتی‌ها، کالایی شدن فرهنگ، مطبوعات آلوده به روابط و سینمای مبتذله.

  • هیچ برنامه‌ی لباسی‌ای برای تابستون ندارم و هروقت که تابستون شده از مواجه شدن باهاش جا خوردم. بقولی، تابستونا رو سینه‌خیز می‌گذرونم تا پاییز شه، سرد شه، آخ سرد شه هوا، سرد گرامی، سرد.

  • من اگر شهر بودم، دلم نمی‌خواست شهر باشم.

  • این عکس یکی از رعب‌آورترین تصاویریه که می‌شه باهاش مواجه شد. می‌شه صفحه‌ها درباره این عکس نوشت؛ از فیگور آدمای پشت مونیتور و پوششون، تا میزانسن نور، تا آدم‌های سرپا بین این ردیف‌ها تا این سیاهی تنیده شده در فضا تا.. از دل بازخوانی این عکس، بحران واقعیت‌ در این عصر رونمایی می‌شه.

  • امروز صبح را با روایت ساکتی از «مرگ» آغاز کن؛ روایتی که بقول نوربرت الیاس از «تنهایی محتضران» است. از به انتظار مرگ نشستن آنها که دیگر فرسوده‌تر از آنند که «نیروی کار» باشند. در گوشه‌ای نشسته یا دراز کشیده و چشم به راه؛ «با انگشت اشاره‌ای خشک شده» شاید به سمت «مسیح مصلوب».

  • در اینترنت بنری دیدم که روش نوشته بود «جبهه عدالتخواهان واقع‌بین». این واقعیت مورد اشاره چطور تعریف می‌شه؟ بنای فهمش چیه و چطور می‌شه تمیزش داد؟ عدالت و آرمان‌خواهیش بعنوان یکی از اصول ثابت، چطور می‌تونه نسبی تعریف و دچار تقسیم‌بندی بشه؟ این منش آیا نسبتی با آرمان عدالت داره؟

  • ساعت ۹صبحه، هوا گرمه و پنجره اتاق باز. صدای چهچه‌ میاد. یکی از همساده‌ها زده زیر آواز، نمی‌فهمم چی می‌خونه ولی فالش می‌خونه، زیبایی‌ای نداره. صدای گنجشکا لای چهچه‌ همساده گم شده. ازین شونه به اون شونه می‌شم و به‌سقف نگاه می‌کنم؛ این کرختی دلهره‌آور، شروع دم کشیدن یه ماجرای تازست.

  • روزشه؟ خب پس، بوسه فقط ماچ‌های مادربزرگی که دندون نداشت و هر طرف از صورتم‌رو سه بار پشت هم با قربون صدقه می‌بوسید.

  • تلویزیون با سریال #گاندو تلاش داره موضوع مبارزه با آقازاده‌هارو طرح کنه، خلیم خوب اما دم‌خروس می‌زنه بیرون؛ مجتبی امینی یه جوان کم سن و سال، چطور بدون رانت تونسته «تهیه‌کننده» این سریال پر هزینه‌ باشه؟ چندبار سیاهی‌لشگری سینما و بعدم سرپرستی معاونت فرهنگی شهرداری کل رزومشه.

  • توان تماشای بی‌واسطه‌ی خود، بیرون از خود، لازمش اینه که برای خودت اول تبدیل به دیگری بشی. این مصداق ازون توانایی‌هایی‌ه که برای کسبش، بقول حلاج باید «از خود بیرون شد و به خویش بازنیآمد». توانایی‌ای که اولین شرطش قطع تعلق به خوده. شاید هم اسمش توانایی نباشه و باید بهش گفت: تصمیم.

  • اگر کلاه‌کیس سر کردن بازیگر زن #سریال_گاندو اون‌هم در تلویزیونی که ممیزی‌های به مراتب سخت‌گیرانه‌تری از سینما داره مشکل نداره، چرا بخاطر همین موضوع باید جلوی نمایش فیلم #کاناپه ساخته #کیانوش_عیاری گرفته بشه؟

  • عجیب نیست اگر غم هم از دلم برود خرابه جای کسی نیست، گرچه غم باشد #محمد_سهرابی

  • به ضرس‌قاطع عرض می‌کنم خدمتتون که نوشابه رو باید با بطری یه ضرب سر کشید تا بشوره ببره و‌ کار کنه، با لیوان و این قرطی‌بازیا حق مطلب عمرا ادا نمی‌شه. این از من.

  • باید خیلی شفاف درباره «بدیهات» صحبت کرد چون واقعیت امروز اینه که همه چیز در تلاش برای برهم زدن و تغییر معانی واضحه. یکی ازون بدیهیات #کارگر هست و روزی به این نام که قرار نیست شعار و تبریک باشه، قراره یادآور اهمیت و حق بر حقوقش باشه، قراره روز بررسی مطالبات و خواست‌هاش باشه.

  • بعضی موقعیت‌ها قابل توضیح نیست و تا لمسش نکرده باشی، نمی‌تونی بفهمیش. مثل همین حالی که #نامجو داره، در پس از دور تماشا کردن مرگ یک عزیزترین. اینقدر عمیقه و تا همیشه تازه می‌مونه این غم که هر مرثیه‌ای در این مواجهه گویا نیست؛ شاید همین هم‌خوانی، تنها هم‌دردی ممکن باشه.