• امیلی از مادرش پرسید کدام بهتر است: «بستنی شکلاتی یا وانیلی؟»
    مادرش گفت: «بستگی دارد. بعضی‌ها شکلاتی دوست دارند و بعضی‌ها وانیلی.»
    امیلی پرسید: «اما کدام بهترین است؟»
    مادرش پاسخ داد: «هرچه که تو دوست داشته باشی.»

    از #کتاب هنر امیلی
    نویسنده و تصویر: پیتر کتلناتو
    #کتاب_کودک

  • خیلی وقت بود که هولیمو هر روز با یک سؤال، فقط با یک سؤال بیدار می‌شد. آن سؤال را هم فقط از خودش می‌پرسید. هر روز روبه‌روی آینه می‌ایستاد. مدادی پشت لبش می‌گذاشت و می‌گفت: «خواهر کوچولو دوست داری یک برادر بزرگ‌تر داشته باشی؟»

    از #کتاب چی دوست داری؟
    نویسنده: زهره پریرخ
    #کتاب_کودک

  • می‌خواستم تو را خوشحال کنم و بخوابم، ولی بالا و پایین پریدن روی تشک خیلی مزه می‌داد … می‌خواستم برای اینکه به تو کمک کنم ظرف‌ها را جمع کنم ولی زمین خیلی خیس بود و افتادم و ظرف‌ها شکستند … من … من … می‌خواستم کاری کنم که خیلی ذوق کنی.

    از #کتاب کاشکی بلد بودم
    #کتاب_کودک

  • حالا نوبت حلزون رسیده بود تا شجاعت خود را به نمایش بگذارد. حلزون داشت دم در خانه‌اش جلو و عقب می‌خزید تا اینکه بالاخره صدایش را صاف کرد و گفت: «من از صدفم بیرون می‌آیم و دورتادور آن می‌چرخم و بعد دوباره آن را به تن می‌کنم.»

    از #کتاب آزمون شجاعت
    #کتاب_کودک

  • دوشیزه‌ تریسی گفت: «بسیار خوب. به هربار دور کاملی که امیلی دور آندرا می‌زند مدار گفته می‌شود که یک سال طول می‌کشد … خب! حالا امیلی همین‌طور که دور آندرا می‌چرخی، آرام دور خودت هم بچرخ. ببینید زمین همین‌طور که دور خورشید می‌چرخد دور خودش هم می‌چرخد»

    از #کتاب هفته فضا
    #کتاب_کودک

  • بزرگ‌ترین آرزویش این نیست که از خط پایان بگذرد یا مردم تشویقش کنند، بزرگ‌ترین آرزویش این است که مردم خودش را ببینند، نه وضعیتش را.

    از #کتاب رویای دویدن
    نویسنده: وندلین ون درانن
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • درست زمانی‌که ماهیگیران می‌خواستند تورشان را به دریا بیندازند، موجی عظیم پیش روی‌شان برخاست. مثل غولی مهیب که دهان کف‌آلودش را باز کرده باشد و با ولع هرچه را سر راهش باشد، ببلعد. اما وقتی ماهیگیران چشم‌های‌شان را باز کردند، کودکی درون قایق بود.

    از #کتاب موج بزرگ
    #کتاب_کودک

  • صدای غریدن مردی به گوش می‌رسید که رفته بود آن بالا: «باورم نمی‌شه! دستگاه تخیل‌پاک‌کنم داغون شده! تعمیر کردنش تمام شب طول می‌کشه! تمام شب! اما وقتی تمومش کنم و راهش بندازم … آن وقت خداحافظ نیم، برای همیشه! هاهاها!»

    از #کتاب یک دردسر بزرگ
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • سرزمینی بود آن طرف دنیا.
    توی این سرزمین هر اتفاقی برای هرکسی می‌افتاد، او می‌افتاد و می‌مرد.
    تا پشه یکی را نیش می‌زد، می‌افتاد و می‌مرد.
    تا انگشت کوچک پای یکی به جایی می‌خورد، می‌افتاد و می‌مرد.
    تا کسی سکسکه می‌کرد، می‌افتاد و می‌مرد …

    از #کتاب سرزمین مرده‌ها و زنده‌ها

  • یک‌دفعه صدای بلندی آمد. پوررررررپ … هکتور و آلبرت حسابی ترسیده بودند. حتی سایه‌ی خرس هم ترسیده بود، چون یک دفعه غیبش زد.
    اما همان موقع که سایه‌ی خرس رفت، سایه‌ی جدیدی آمد. «وااای … چه چشمان براقی دارد …»

    از #کتاب ماجراجویی
    نویسنده و تصویرگر: مارک فان دخریند
    #کتاب_کودک

  • فیجی پرسید: «خرسی تو دوست من هستی؟»
    خرسی جواب داد: «بله، من دوست تو هستم. تو هم دوست من هستی.»
    فیجی پرسی: «دوست‌ها برای چی هستند؟»
    خرسی جواب داد: «خب …»

    از #کتاب دوستی برای چیست؟
    نویسنده: سالی گریندلی
    #کتاب_کودک

  • - الو، پذیرش رو گرفتم؟ آقای خروپفی هستم، مهمان اتاق ۱۰۴. یکی روی بالش من خوابیده!
    پادو گفت: «بله، احتمالا موش خودمون باشه. فکر کنم روز خیلی سختی داشته.»

    از #کتاب دایناسوری مهمان طبقه‌ی سیزدهم است
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • روباه نارنجی نشسته بود روی تاب و همین‌طور که بالا و بالاتر تا دل آسمان تاب می‌خورد، فریاد کشید: «خوشحالی یک روباه است که نشسته روی تاب، خوشحالی یک پرتقال گنده‌ی نارنجی است، خوشحالی یعنی کیک هویج. اصلا خوشحال‌ترین‌ها توی تمام دنیا نارنجی هستند.»

    از #کتاب خوشحالی یک روباه است

  • من به اجسام نگاه می‌کنم. اگر شما مرموز باشید یا بدن‌تان مثل لاک‌پشت قلنبه باشد، با دقت به شما نگاه خواهم کرد و چیزهایی خواهم نوشت.
    شاید الان در حال نگاه کردن به شما باشم. نه بابا شوخی کردم. چون دارم روی حیوانات باحال مطالعه می‌کنم!

    از #کتاب الگا و یک موجود بوگندو اهل هیچ‌کجا

  • لاک‌پشته خوشحاله و شاد
    خونه‌ی اون در نمی‌خواد
    بی‌تق‌وتوق تو لاک می‌ره
    یا از لاکش بیرون می‌آد

    از #کتاب پایین، بالا از مجموعه‌ی مثل آب‌نبات
    نویسنده و تصویرگر: ساندرا بوینتون
    #کتاب_کودک

  • بابا می‌گوید: هوای معدن سنگین است. مثل سرب یا آهن، آنجا نمی‌شود آسوده نفس کشید، هوای سنگین، کارگرها را به سرفه می‌اندازد.
    گاهی دلمان می‌خواهد میان کوه و دشت، میان گندم و لاله نفس بکشیم.

    از #کتاب معدن زغال‌سنگ کجاست؟

    #روز_کارگر
    #LabourDay
    #LabourDay۲۰۲۱

  • همستر زوئی مرده بود، اما طبق سن‌وسال همسترها، همستر او خیلی هم جوان بود. آیا این می‌توانست یک قتل همستری باشد؟ ولی چه‌کسی یک همستر کوچک بی‌دفاع را به قتل می‌رساند؟
    خدای من، خبیث‌ترین مرد جهان جایی در این کتاب لانه کرده است. اگر جرئت دارید، به خواندن ادامه دهید.

    از #کتاب موش برگر

  • پوما گفت: «چند وقتی است که سروکله‌ی دیوی این طرف‌ها پیدا شده و من دنبال یاری می‌گردم که با هم شکستش بدهیم.»
    پادی گفت: «دیو؟! خون کارآگاهی‌ام به جوش آمد. بیشتر توضیح بده.»

    از #کتاب کارآگاه پادی و دیو سیاه
    نویسنده: نوشین شعبانی
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • اولین جاروبرقی آن‌قدری بزرگ بود که آن را با چند اسب می‌کشیدند!
    این وسیله را وسط خیابان می‌گذاشتند؛ چون موتور بنزینی آن بوی بسیار بدی داشت.
    بعد لوله‌ی بلندی را از راه پنجره به داخل خانه می‌فرستادند که گردوخاک را جمع کند!

    از #کتاب چراهای شگفت‌انگیز اختراعات
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • آیا یکشنبه هم همان‌قدر که من دوستش دارم مرا دوست دارد؟
    او هیچ‌وقت حرف نمی‌زند، هیچ‌وقت مرا در آغوش نمی‌کشد، چطور می‌تواند مرا دوست داشته باشد؟

    از #کتاب خرسی به نام یکشنبه
    نویسنده: اکسل هکه
    #کتاب_کودک

  • «خیلی ترسیده بودم! از وسط کلاس آمدم بیرون. اما هرجا را گشتم پیدایت نکردم.»
    چشم‌های ماروین از خوشحالی می‌درخشند. تمام این مدت جیمز دنبال او می‌گشته! فقط دوستان خوب چنین کاری می‌کنند!

    از #کتاب ماروین و جیمز ۳ - فرار از سطل زباله
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • وزن جنین دوماهه در شکم مادر فقط چند گرم است. اما وزن نوزاد هنگام تولد، بیشتر از سه کیلوگرم، یعنی هزار برابر جنین دوماهه است! یعنی این موضوع حقیقت دارد؟

    از #کتاب دایره‌المعارف کوچک من درباره‌ی نوزاد
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • در آسیا از موتورهای سه‌ چرخه به‌جای تاکسی استفاده می‌شود؛ اما در قطب شمال، مردم با اسنوبورد جابه‌جا می‌شوند!

    از #کتاب دایره‌المعارف کوچک من درباره‌ی ماشین‌ها
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • ساعت ۹:۵۹ صبح روز پنج‌شنبه، جودی یک اردک کشید؛ با کلاه استوانه‌ای و عصا و چکمه‌هایی از جنس چرم خیلی نرم. روی چکمه‌ها، دکمه‌های نقره‌ای گذاشت: یک … دو …
    آخرین دکمه را که می‌خواست بکشد، خودکارش روی هوا درنگ کرد …

    از #کتاب دکمه‌های نقره‌ای
    #کتاب_کودک

  • در جزیزه‌ی هنگ‌کنگ، مفهوم یین و یانگ واقعیت جغرافیایی ملموس است …
    یک طرف با آن آسمانخراش هایش تا حد ممکن شهری، طرف دیگر که با اتوبوس‌ ده دقیقه راه است، ساحل‌هایی شنی دارد که می‌توانید انگشتان پای‌تان را توی‌شان فرو کنید.

    از #کتاب شنزن (سفری به چین)
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • بیشتر ساکنان اردوگاه گرین‌لیک، خودشان آنجا را انتخاب نمی‌کنند. این اردوگاه مخصوص پسران بزهکار است. اگر پسر بزهکاری را به آنجا ببرند و او را وادارند هرروز زیر گرمای طاقت‌فرسای خورشید، گودالی بکند اصلاح خواهد شد. برخی این‌طور فکر می‌کردند …

    از #کتاب آخرین گودال
    #کتاب_کودک

  • بعضی وقت‌ها پیش می‌آید که احساس تنهایی کنم. انگار من را گذاشته باشند توی جعبه‌ای در بسته. اما، همیشه راهی هست… راهی که سر هر پیچ‌اش معجزه‌ای در انتظارم باشد.

    از #کتاب بیا خیال ببافیم
    نویسنده: پیتر اچ رینولدز
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • بابابزرگ اصلا از داستان بافتن خسته نمی‌شود. همیشه یک قطار پر از قصه توی دهانش می‌چرخد. یک روز یوئر پرسید تا حالا شده که از حرف زدن خسته شده باشی؟
    بابابزرگ جواب داد: «داستان‌های من مثل مرهمی است که درد آدم‌های هوتانگ کوچک را کم می‌کند.»

    از #کتاب کوچه‌های شهر شگفتی
    #کتاب_کودک

  • می‌خواهی چه‌کاره شوی برایان؟
    خواهر برایان گفت تو باید به کلاس ژیمناستیک‌ بروی. زود این لباس را بپوش و مشغول شو. برایان خیلی تلاش کرد، اما همه‌اش به دیگران تنه می‌زد و پرت‌شان می‌کرد این‌ور و آن‌ور. تا اینکه برادرش گفت بهتر است یک مشت‌زن شوی!

    از #کتاب می‌خواهی چه‌کاره شوی برایان

  • مدتی بود اردک حس عجیبی داشت.
    «تو کی هستی؟ می‌خواهی چه‌کار کنی که یواشکی تعقیبم می‌کنی؟»
    مرگ گفت: «خوب شد بالاخره مرا دیدی. من مرگ هستم.»
    اردک از تعجب خشکش زد و خب چه‌کسی می‌توانست سرزنشش کند؟

    از #کتاب اردک، مرگ و گل لاله
    نویسنده: ولف ارلبروخ
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • موسیقی ما را آرام می‌کند و شجاعت نوازنده‌اش باعث می‌شود کم‌تر بترسیم.
    همین دلیل برای آن‌ها کافی است که بخواهند جلوی او را بگیرند.
    موسیقی او به راستی به اندازه‌ی آذوقه‌ای که کامیون برایمان می‌آورد، ما را سیراب می‌کند.

    از #کتاب سازدهنی

    ۲۱ ژوئن برابر با ۳۱ خرداد
    روز جهانی #موسیقی

  • تا وقتی بالای درخت بودی همه‌چیز، از این بالا، مرتب و سرزنده به نظر می‌رسید. اما وقتی می‌رفتی پایین، زندگی تا حدودی خاکستری و آشفته بود.

    از #کتاب فیل
    نویسنده: پیتر کارناواس
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • یک روز صبح که هوا مه‌آلود بود با آسمان تصادف کردم. بعد تکه‌های شکسته‌ی آسمان را توی جیبم قایم کردم.

    از #کتاب یک تکه از آسمان
    #کتاب_کودک

  • ما‌می‌تونیم با همدیگه
    راه بریم و تاتا کنیم

    این‌جا و اون‌جا که می‌ریم
    یه دوست خوب پیدا کنیم

    ما می‌تونیم شالاپ شلوپ
    شنا کنیم تو رودخونه

    گوش بکنیم که توی آب
    کی داره قورقور می‌خونه؟

    از مجموعه #کتاب‌هایی کوچک از غاز و اردک (مجموعه #شعر)
    #کتاب_کودک

  • دوست سابقا عزیز
    برایت نامه می‌نویسم چون واقعا از دستت جان به لب شده‌ام. درست است که تو تخیل قوی‌ای داری اما اگر خیال می‌کنی این کافی است اشتباه می‌کنی. تو با همه بدرفتاری می‌کنی … برای همین بهتر است دنبال یک دوست خیالی جدید بگردی، چون من استعفا می‌دهم.
    از #کتاب دوست نامرئی من

  • فکر کن روزی به‌طور کامل از نعمت برق محروم شده‌ای. چه اتفاقی می‌افتد؟ بی‌شک با مصیبت‌های زیادی روبه‌رو می‌شوی. از خواب بیدار می‌شوی و هنوز هوا تاریک است. از سر جایت بلند می‌شوی. پایت را روی دم سگ یا یک لگوی نوک‌تیز می‌گذاری. وای مصیبت شروع شد

    از #کتاب ماجراهای الکتریکی جریان برق

  • مشکل آنجلا این است که حوصله‌اش خیلی زود سر می‌رود. او دوست ندارد کتاب بخواند، نقاشی بکشد یا برای خودش روسری ببافد. او همیشه مجبور است که نقشه بکشد، توطئه بچیند، مشکل‌تراشی کند و آدم‌ها را بیشتر توی دردسر بیندازد. چون آنجلا فقط این‌طوری سر حال می‌آید.

    از #کتاب دردسرهای بچه‌ی شرور

  • اسم من «تیمی هالو» است و کارآگاهی تمام‌عیارم. دفتر کار من و تامی، خرس قطبی‌ام، کمددیواری اتاق مامانم است.
    اگر مامانم راضی می‌شد لباس‌هایش را دور بیندازد، دفتر کارم این‌قدر شلوغ‌پلوغ نبود.
    می‌بینید متأسفانه دیگران روحیه‌ی همکاری ندارند!

    از #کتاب تیمی هالو (۱) کاری است که شده

  • مدت‌هاست دارم به رفتن به یک سیاره‌ی دیگر فکر می‌کنم. هنوز در این باره چندان مطمئن نیستم.
    می‌دانم که احمقانه است و شاید غیرممکن؛ اما دوست دارم بپرم توی یک سفینه‌ی فضایی شبیه موز و بگویم «بای بای زمین».
    بعد هم اینجا را ترک کنم.

    از #کتاب ما در فضا هستیم
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • رؤیای زوئی این بود که یک روز با باغ‌وحشش دور دنیا سفر کند. خیال داشت یک روز به حیوانات یاد بدهد که کارهای خارق‌العاده‌ای انجام دهند تا مردم را شاد کند؛ مثلا:
    وزغی که یک سوپراستار دی‌جی بود.
    لاک‌پشتی که رپ بلد بود.
    و حتی هزارپایی که رقص پا بلد بود!

    از #کتاب موش برگر
    #کتاب_کودک

  • جو دلایل زیادی برای خوشحال بودن دارد، میلیاردها دلیل. آخر او پول‌دار است. خیلی پول‌دار. اما او می‌فهمد تا وقتی پای پول وسط باشد، هیچ‌چیز آن‌طور که به نظر می‌آید، نیست.

    چون بهترین چیزها در زندگی رایگان هستند و اگر جویی مراقب نباشد، همه را از دست خواهد داد.

    از #کتاب پسر میلیاردر

  • فیل کوچولو رو به آن‌ها کرد و پرسید: «چرا می‌خندید؟»
    میمون‌ها گفتند: «چون گوش‌های دوستت صورتی است.»
    شیر گفت: «چون او بی‌عرضه است!»
    زرافه گفت: «چون بقیه دارند می‌خندند!»

    از #کتاب فیلی با گوش‌های صورتی
    نویسنده: ولف هارانت
    #کتاب_کودک

  • دیمترودون‌ها جانورانی بودند که روی پشت‌شان بادبان داشتند.
    باله‌های بادبان‌شکل آن‌ها احتمالا شبیه صفحه‌های خورشیدی به کار می‌رفت، یعنی گرمای خورشید را جذب می‌کرد.

    از #کتاب چراهای شگفت‌انگیز ماقبل تاریخ
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • در جنگل‌های غول‌پیکر کالیفرنیا، درختان بسیار بلندی وجود دارد.
    ارتفاع درختان سکویا در این جنگل‌ها به بیش از ۷۵ متر می‌رسد؛ یعنی، ارتفاع این درختان بیش از ارتفاع یک ساختمان ۳۰ طبقه است!

    از #کتاب چراهای شگفت‌انگیز جنگل‌ها
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • در نقاشی هیچ اشتباهی وجود ندارد.
    هر اشتباهی می‌تواند به یک اتفاق خوشایند تبدیل شود.

    از #کتاب فرار از سطل زباله
    نویسنده: الیز بروچ
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • تا به حال به تئاتر رفته‌اید و دیده‌اید که نورافکن‌ها چگونه بر حرکت‌های روی صحنه تأکید دارند؟
    خیلی پیشتر از آنکه نورهای صحنه‌ای اختراع شوند، برخی نقاشان از نورپردازی‌های نمایشی استفاده می‌کردند تا نقاشی‌شان را تأثیرگذارتر کنند

    از #کتاب نگاه کن! نور در هنر
    #کتاب_کودک
    #کتاب_نوجوان

  • ترومن لاک‌پشتی ریزه‌میزه بود، خیلی ریزه‌میزه … درست قد یک دونات کوچولو. البته به همان اندازه هم شیرین! او با دوستش سارا در خانه‌ای بالای ایستگاه تاکسی‌های پرسروصدا و کامیون‌های حمل زباله زندگی می‌کرد …

    از #کتاب ترومن: داستان کوشش‌های لاک‌‌پشتی
    نویسنده: جین ریدی
    #کتاب_کودک

  • ای هم‌زبان خاموش
    با من نشسته تنها
    بی‌گفت‌وگو، هزاران
    حرف خوشت به لب‌ها
    دنیای تو بزرگ است
    هرکس که با تو آید
    هر برگ تو به رویش
    صدگونه در گشاید

    از #کتاب ای هم‌زبان خاموش
    شاعر: #پروین_دولت‌آبادی
    تصویرگر: ندا راستین‌‌مهر
    #کتاب_کودک
    #شعر

  • شیر آب چک‌چک می‌کند و پسرک می‌پرسد: «مامان اگر توی اتاقم پر از آب بشود، بعد آن موج‌های پرسروصدا من و تختخوابم را از پنجره‌ی اتاقم ببرند بیرون توی خیابان تاریک، آن هم بدون شما، چی؟»

    از #کتاب شب‌به‌خیر عزیز دلم!
    #کتاب_کودک

  • نهنگه می‌گه/ هوم و هوم و هوم
    سگ دریایی/ اومد حموم؟
    آب‌بازی کردن یکی از کارهای مورد علاقه‌ی کودکان، به‌ویژه در دوران نوزادی و خردسالی است. در این هنگام کودک احساس آرامش می‌کند و چه زمانی بهتر از این برای خواندن کتاب‌های پلاستیکی حمام برای او؟

    از #کتاب ماهی تو آب تمیزه
    #کتاب_کودک