• با من به فرودگاه جبرئیل بیایید … روایت دهم با کاروان: ملکوت تکلم #روایت‌حج https://www.instagram.com/tv/B۱RwOrrnFFf/?igshid=gu۱۵bdvonxro …

  • دنیا کمربسته به پراکندن دلهای به هم پیوند خورده و مألوف … #حضرت‌ابوتراب

  • اگه بابا مامانتون که مکه اومدن و‌ گفتن رفتیم حرا رو دیدیم و بعد تو‌ خونه دم از پیری و بی‌جونی زانوها و‌ کمردرد حرف زدن فقط نخودی بخندین ، بگین : باشه اینا دارن خودشون را براتون لوس میکنن، وااااقعا رسیدن تا حرا سخت بود و نفسگیر و خیلی ‌خطرناک. #روایت‌حج – at جبل النور - غار حراء

  • درب پله‌های اضطراری هتل توی طبقه ما دقیقا جلوی در اتاق ماست، وقتی باز میشه یه ناله غریب دوران پارینه سنگی داره، هی فکر میکنم یه بچه دایناسور گم شده داره مادرش رو صدا میکنه. #روایت‌حج

  • زن بغل چادرهای ایرانی بساط کرده بود، خنزرپنزر می‌فروخت، پلیس آمد، سر زن داد زد که بساطت را جمع کن، زن مستاصل و بی‌پناه بساط را بقچه کرد که برود، پسرک اخم کرد، مثل بچه‌شیر رفت جلو، توی ران پلیس دوتا مشت زد و با خشم دست مادرش را کشید و با نگاه گفت: زدمش بریم. #روایت‌حج #غیرت

  • سیدی سیدی لاما لاما مرد توی دستشویی گیر کرده بود و ‌داشت به تاسیساتی میفهماند آب قطع است … #روایت‌حج

  • پیرمرد سر نهار بعد تلفن با بغض گفت: خدا و شکر خدار و شکر سالمن؟ تماس رو قطع کرد، گفتم خیر باشه! گفت میشامون زاییدن دو قلو ! #روایت‌حج

  • یک عاشقانه توحیدی … #روایت‌حج

  • پودر بچه‌مو گرفته یه نعلبکی ریخته کف دستش مالیده به زیر بغل و توی گردن و سایر نقاط، بعد میگه یه مشت دیگه هم بده این کم بود. کارگاه تولید گز آردی مگه زدی حاجی!؟ #روایت‌حج

  • اگه نمی‌خورید بنده رو عرض کنم که یک نخ سیگار دادم به پیرمرد نیشابوری، یه جوری بغلم کرد و گفت: خدا هرچی میخواد بهت بده بحق علی اصغر حسین که حس میکنم رستگار شدم. پیرمرد یک هفته نسخ بود و سیگار کنت معمولی که پیدا هم نمیشود، در مکه پاکتی پنجاه هزار تومان است. #روایت‌حج

  • رفقایی که میرن صنف دعای عرفه‌ی حاجی ، دعام کنید منم توی عرفات دعاگوام. #روایت‌حج

  • -تنیس بازی می‌کنی؟ +نه! - نقاش ساختمونی؟ + خیر! -این دست درد رو قدیم بهش میگفتن دست درد کُلفَتا! بشور بسابم که نداری؟ + نه ! -چیکاره‌ای ؟ می‌نویسم! یه آمپول زد و یه پماد داد -یه مدت ننویس! +نمیشه! -مریض بعدی، خوش آمدی! #روایت‌حج

  • یک بشقاب خرمای مکه گذاشتند جلویش که با چایی بخورد، هرکسی یک دانه برداشت و سه چهار دانه ماند، دستی به ریشش کشید و با لهجه یزدی خواند: اسمش ز من و رسم از آن دگران است چون غره شوال که عید رمضان است آقای راشد یزدی #روایت‌حج

  • سلام باکاروان روایت هفتم: ماه بالای سر آبادی‌ست … امروز سه‌شنبه ساعت ۱۶:۳۰ شبکه یک #روایت‌حج #موقت

  • دشت بعد از نماز صبح، مسجدالحرام باب القریش … #روایت‌حج

  • «به یارو میگم چایی هاتون سرده میگه همینی که هست! حیف احرام تنم بود جوابشو می‌دادم» مکالمه دو هموطن در ایستگاه اتوبوس #روایت‌حج

  • در دو بخش ببینید https://www.instagram.com/tv/B۰ta۸۱kHsNk/?igshid=۱s۴a۴i۴f۸bitj …

  • پیرزن ازبک در تاریکی اتوبوس در مسیر مسجدالحرام ذکر میگوید ، نور چراغ ماشینهای روبرو می‌افتد روی دندانهای طلایش، نخودی میخندم و‌دلم ضعف میرود. #روایت‌حج

  • عکس از معظم‌له انداختن توی مراسم آش پشت پای ما، یعنی مطمئنم گوششو کشیدن بیا بشین عکس بگیر ، بعد از عکس هم عین کش تنبان در رفته، رفته سراغ جوجه‌هاش … سلام بر تو آسفالت کننده بزرگ. #میرزانیکان #پدرانه #روایت‌حج

  • الوعده وفا بریال کوه صفا ده ملک قرائت شد، نفری یه دونه بردارین به همه برسه #روایت‌حج https://twitter.com/hamedaskari۷۷۷/status/۱۱۵۶۶۲۵۹۴۶۷۱۷۴۲۵۶۶۵ …

  • هنوز دستم نبض داره … #روایت‌حج

  • سه هفته س زدم بیرون از مملکت ، چهارتا صفر حذف کردین از پول ؟ بیام تهران حق ندارم به اسنپ بگم دور میدون آزادی بچرخه و بگم چیکد طران چنج واو آم اکسایتد الان؟ #روایت‌حج

  • چهار برنامه تا الان و هر برنامه متوسط سه هزار کلمه، پانزده ستون برای روزنامه، متوسط هفتصد کلمه، هزار و خورده‌ای کلمه هر روز یادداشت شخصی برای کتاب سفرنامه، همه را توی گوشی می‌نویسم …از نوک انگشت شست تا گردنم تیر میکشد. چرا؟ لپ‌تاب گیر و گرفت بسیار داشت! ممنون شازده!! #روایت‌حج

  • چه مغناطیسی دارد این که کعبه … نه و نیم صبح دیدمش و به خاکم انداخت … سربلند کردم یازده بود … انگار نفسی گذشته بود … #روایت‌حج

  • توی مسجد ذوقبلتین که یک قبله‌اش سمت مسجدالاقصی بودو یک قبله‌اش سمت مکه دو عاشورا خواندم یکی برای سیدحسن نصرالله یکی برای حاج احمد متوسلیان. (سمت راست محراب سمت مکه است و سمت چپ مسجدالاقصی) #روایت‌حج

  • میرفتم کپسول گاز خالی رو میدادم و پر تحویل میگرفتم، کپسول سنگین بود و قلش میدادم، دم مدرسه دخترانه که می‌رسیدم روی کپسول با گامهایی لرزان راه میرفتیم، از بین اونهمه دختر فقط یکی که اسمش خاطره بود یه بار بهم گفت: زمین نخوری … هنوز شیرینیش توی ذهنم هست …ده سالم بود. #کودکی

  • خبر داشتین سالها پیش یه افغانستانی میاد یه تیکه از حجر الاسود و یه نردبون از مسجدالحرام بدزده ببره، میگیرن و اعدامش میکنن؟ #روایت‌حج

  • به علامه امینی گفت: هزار و‌چهارصد سال پیش، یک جنگی شد و حسین شهید شد چرا اینقدر شلوغش میکنید؟ عزاداری میکنید، تمام شده رفته! عزاداری ندارد! پاسخ شنید: یک بار غدیر را شلوغش نکردیم ازمان گرفتند …حقمان را خوردند، همان یک بار بس است. #غدیری_ام #حق‌با‌علی‌است

  • محمدرضا خوشتیپ‌ترین پسر کوچه‌ما بود، از من بزرگتر، قبل از زلزله عاشق دختری شد، برادرهای دختر با هم دیدنشان، پیغام دادند، هرجا باشی کاردی‌ات میکنیم، فرار کرد و‌ گم شد. پدر ومادرش توی زلزله مردند، دیشب خوابش را دیدم گفت؛ پاکستان زن گرفتم، دوتا بچه دارم، دعام کن مکه‌ای.. #روایت‌حج

  • روایت نهم از «باکاروان» رو اینجا در دوبخش ببینید، غوغای بندگی … #روایت‌حج https://www.instagram.com/tv/B۱JI۸tDHFot/?igshid=d۰psl۶ua۳zfq …

  • چهار و نیم امروز باکاروان روایت نهم غوغای بندگی … از شبکه یک ببینید #روایت‌حج

  • «هوشبری نمی‌زنی‌ها مادر جان! حواست باشه با دایی محمود قشنگ مشورت کن …» اینها را زن پشت تلفن میگوید که از خیمه بغلی صدایش می‌آید … اینجا صحرای مناست … #روایت‌حج

  • دیروز رو در سرزمین منا بودیم و ‌عزیزی که خودش شاهد فاجعه شهادت نه هزار مسلمان محرم و تشنه بود رو توضیح داد و فقط بغضم … #روایت‌حج

  • نیم ساعتی هست درکتون میکنم آقایان منصور ضابطیان، علی منصور، زین الدین زیدان، آقا کولینا و جمشیدخان هاشمپور و … #روایت‌حج #من‌باب‌کچلی

  • برای فرهیختگان نوشته بودم ، شما هم بخوانید. #روایت‌حج

  • -حاج خانم تکرار کن : محرم میشوم +ترکی دانیش -موحرم الورم و الی آخر … مرد روحانی جوان نیت احرام را به پیرزن یاد می‌داد. #روایت‌حج #قصه‌های‌آسانسور

  • از خواب پریدم، از هول یک خواب ترسناک و البته باشکوه … توی تاریکی آب خوردم، پسمال پسمال گوشیم رو پیدا کردم و توی ویس خوابم رو تعریف کردم یادم نره … پر از یک خشم مقدسم … با شال عرق پیشونیمو پاک می‌کردم که اذان وزید. #روایت‌حح

  • تو هر کیبوردی چندتا کتاب ننوشته دفنه رفقا؟

  • حاج خانوما کمتر بخورین آسانسور سنگین شده نمیره بالا … (چفیه‌اش را جلوی دهانش میگیرد از دیالوگ رد و بدل شده این پیرزن نخودچی یزدی از خنده منفجر نشود از آسانسور پیاده میشود) #به‌وقت‌شام #روایت‌حج

  • خب خب خب از امروز اتوبوسهای مکه جمع شد و برای حرم رفتن باید روزی هفت کیلومتر برویم و هفت کیلومتر برگردیم تا هتل یاحیدرکرار مددی. #روایت‌حج

  • از صدوسی چشمه‌ی لوطی‌گری دست بردن بر قمه هست آخری …

  • وقتی که عروس، نور هستی ، زهراست وقتی داماد ، مرتضا شیر خداست یعنی که تمام نسلشان، گل پی گل: سالی که نکوست از بهارش پیداست …

  • دست بیش از پنجاه نفر از برادران افغانستانی کتاب ادعیه حج دست نویس دیدم، هر چند صمیمیت و نجابت خوبی داشت، اما کاغذ یک چاپ #دا رو آقای جمهوری اسلامی شسته رفته کتاب دعا چاپ میکرد و میداد دست این نازنین برادران بد نبود. #روایت‌حج

  • ای جان فدای غیرت شیری که سالهاست یالش به‌خون نشسته و لب‌تر نمی‌کند … #حدیث‌نفس

  • آقای جانباز ویلچر شماره چهل وهفت، دورتون بگردم که توی سعی صفا و مروه ، به مهتابی سبزهایی که نشونه ابتدای هروله ست رسیدین، تندتر چرخ زدین و به ویلچرتون سرعت دادین و هروله کردین. #روایت‌حج

  • «ولی برنجشون یه جوش دیگه میخواست» این را زن توی آسانسور بعد از صرف غذا به همسفرش میگفت. #روایت‌حج

  • سید گفت: روی کوه مروه سوره ملک بخون، یکسال نشده خونه میخری، گفتم یه زیرپله داریم الحمدلله، گفت: بخیل نباش برا رفقات بخون، خوندم براتون و باز هم می‌خونم … #روایت‌حج

  • فرمودن:«متاسفم براتون ، توی متن‌ها و توییت هاتون هیچ اشاره‌ای به امام زمانمون در حج نیست، و ضمنا واکنشی هم در مورد دستگیری حامد زمانی و نیز فوت استاد آهی نداشتین با همه حرمتی که قائلم براتون آنفالو» هرآینه من برم تو رمی جمرات بشینم سنگ بارونم کنن بخشوده میشوم!؟ #روایت‌حج

  • حقیقت حک شده بر حاشیه شال سرخ سعودی‌ها: انگلیسی اصل … #روایت‌حج

  • سنگ است دلم، بهجتِ ماتم برسان آن اشک که می‌چکد دمادم برسان یا رب به مدینه‌ی حبیبت سوگند مُحرم شده‌ها را به محرّم برسان … #روایت‌حج