• سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/09/15 ساعت 18:33

    برای چی مبارزه می‌کنی؟ برای اینکه یه چیزی رو که ازش راضی نیستی رو تبدیل کنی به چیزی‌که بهتره!

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/18 ساعت 20:47

    برای هر چیزی/کاری/کسی انقدری دل بسوزونید که ارزشش رو داشته باشه و بعدا دلتون نسوزه! #شیفت_شب

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/15 ساعت 00:24

    گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است … #حمید_مصدق #دل‌نوشت

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/14 ساعت 16:35

    روز جنگ جمل حضرت علی (ع) پرچم را به دست پسرشون محمدحنفیة دادن و با این جملات توصیه هاشون رو شروع کردند … تزول الجبال ولا تزل. عض على ناجذک. اعر الله جمجمتک. اگر کوهها از جاى بجنبد تو استوار باش. دندان بر دندان بفشار. جمجمه‌ات را به خدا بسپار.

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/11 ساعت 11:50

    پشت پرده چه‌خبره؟! چی شده که تایملاین رو پر کردن از این دست محتواها و می‌خوان خانوم‌ها رو تحریک کنن؟! البته خونه‌داری تمام وقت، وقتی از سر انتخاب باشه یه شغله! یه شغل مهم! مثل هزار شغلی که ممکنه یک خانوم برای خودش انتخاب کنه! انتخاب آدم‌ها شخصیه و بر اساس شرایطشون و قابل احترام

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/06 ساعت 19:28

    هرچی حساب می‌کنم الان باید یه گوشه صحن انقلاب می‌بودم و دلم رو گره می‌زدم به پنجره فولاد … #امام_رئوف

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/03 ساعت 16:18

    یکی در من شبیه تو خیال کودتا دارد! #جواد_منفرد @RiraAmiri

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/26 ساعت 16:26

    دیشب بعد دو هفته دل‌دل کردن که امسال می‌رسم به کاروان اربعین یا نه، خسته و خاکی رسیدم کربلا و بغض آسمون قبل بغض من ترکید … و تو اون لحظه عجیب به یاد دوستانی بودم که جاشون اون لحظه تو کربلا خالی بود … #حب_الحسین_یجمعنا

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/21 ساعت 08:09

    از من فوقش مشتی «شعر» بماند از تو اما فوج فوج «شاعر» #پوریا_نبی_پور

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/18 ساعت 22:49

    هیچ وقت فوتبال دیدن برام جذابیت نداشته ولی این کنار هم نشستن سلایق خیلی برام جذاب بود! :) #همه‌کنار‌هم‌رفتندورزشگاه ⁦⁩⁦⁩ #با_من_به_ورزشگاه_بیا

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/17 ساعت 14:22

    بعضی جاها هم پول و فشار و تخریب و ترول جواب نمیده! #پایان_وس

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/13 ساعت 11:07

    سال ۹۶ کسب و کارهای فضا پایه و کاربردی کردن صنعت فضایی یه شوخی تلقی میشد! حالا من نشستم و به ارائه ۷ تا استارتاپ فضایی به نمایندگی از ۲۴۲ شرکت شکل گرفته تو این صنعت گوش میدم! شوخی‌های دوست داشتنی هستن :) #هفته_فضا @azarijahromi @barari_ir @H۰sseinSamimi

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/11 ساعت 23:46

    از خیلی از دوستا تا خانواده٬ یا ساک سفرشون رو بستن یا دارن آماده میشن … و من هنوز دل دل کنان نمی‌دونم که منم امسال به ساک بستن می‌رسم یا نه؟! که بشم یه قطره از سیلی که قطره‌هاش با هزار جور تفاوت یه نقطه اشتراک مهم دارن … #الحسین_یجمعنا #اربعین

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/07 ساعت 22:33

    عاشق که باشی.. پاییز که باشد.. باران که ببارد.. انار که هیچ! سنگ هم اگر باشی٫ دلت ترک میخورد. #مریم_موسوی

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/02 ساعت 21:29

    خیلی دیر شده بود. محمدحسین باید ساعت ۹ می‌خوابید و ساعت ۸:۴۵ من تازه رسیده بودم دم ساختمون بابا اینا. انقدر عجله داشتم که اصلا متوجه بوی حلوا و پارچه‌مشکی‌ها نشدم … رفیق، همسایه و همکار بابا که جنگ نفس‌هاش رو به شماره انداخته بود و منتظر پیوند ریه بود، پرکشیده بود …

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/26 ساعت 20:06

    میگه مامان من چرا نباید گوشی هوشمند داشته باشم؟ میگم چون دلیل منطقی ندارم برای این کار! میگه هزارتا دلیل منطقی داره. یکیش اینکه علمم زیاد میشه! مثلا باهاش سرچ می‌کنم اولین‌بار آدامس کی و چه‌جوری ساخته شد! آخه علم؟!! آدامسس؟! :// #مادرانه

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/25 ساعت 00:14

    #رشتو #کتاب_پستچی #موزه_پست چهارده‌ساله که بودم،عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی آب شد و ریخت روی زمین! با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت/۱

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/17 ساعت 21:07

    کارم که بیخ پیدا می‌کند دخترکِ کوچکِ هزار بار خطا کرده‌ای می‌شوم که ترس توی چشم‌هایش موج می‌زند؛ وسط راه توی کوچه‌های تنگ و تاریک بی‌پناه مانده است و فقط دل دل می‌کند که عموی مهربانش بیاید و پشت بازوان عمو قایم شود. شب‌های تاسوعا دلم هزار تکه می‌شود برای دختران دل‌بسته به عمو …

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/15 ساعت 23:17

    در من هزار زن نشسته، یکی دخترک شاد گل به دست، یکی زن جسور پر سودا، آن یکی مادر چشم‌دوخته به پاره‌های تنش، شاید مادربزرگ شیرین زبان همیشه نگران، … امشب هر هزار زن به سوگ نشسته‌اند … #شب_هفتم_محرم #طفل‌بی‌تاب‌حسین‌

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/12 ساعت 15:15

    امروز صبح با پسری رفتم که هم از رویداد بازدید کنم و هم از نزدیک از زحمت دوستان تشکر کنم. @catsep وقتی محمدحسین رو با من دید پرسید که این فینگیلی پسر توئه؟ و از بلبل‌زبونی‌های این چند روزش برام گفت. :) ممنون از @amirnazemy و تیمشون که وسط همه کارها، حواسشون به امیدهای آینده هم هست

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/28 ساعت 21:17

    هرسال از چند روز قبلِ عید‌غدیر دل تو دلم نبود،تو هر شرایطی به رسمِ مادربزگ خونه‌تکونی می‌کردم،آذین بستن خونه و آماده شدن برای شکر نعمت به‌جا آوردن امسال بی‌توفیق‌ترینم.. الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِین عیدتون مبارک

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/26 ساعت 20:34

    جوونگرایی وقتی اثربخشه که تجربه و حمایت‌های مو‌سفیدهای سازمان پشت و پناه جوون‌ها باشه. از هفته اول که مهربون بهم گفتن که اسلایدام یه‌کم بیحالن تا الان که بعد قصه‌های من و پسری این کتاب رو بهم هدیه دادن که باهاش کار کنم، پشت و پناه بودن @RasoulSaraeian همچین وزارتخونه‌ای داریم

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/24 ساعت 22:09

    حضرت پدر را تصویر کرده‌اند که خسته و نالان به خانه رسیده‌اند و با دیدن محمدحسین از عشق و محبت او سیراب گشته‌اند و چنین شادان گردیده‌اند! پ‌ن: میگم چرا حالا چشم‌های بابارو قرمز کردی؟! میگه: که تو چشم‌های بابا عشق به پسرش موج بزنه :/ #پسر_دوست‌داشتنی_من #مادرانه

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/15 ساعت 11:48

    و روی دفترم تند تند قلم می‌دوانم. گوهرشاد را با مجید می‌روم و یک دل سیر توی صحن‌ها تاب می‌خورم. مضطر که می‌شوم می‌نشیم کنار باب‌الجواد و ذکر یاجواد می‌گیرم. همیشه پنجره فولاد رو فقط از دور نگاه می‌کنم … و حالا در بی‌قاعده‌ترین حالت فقط دلم می‌خواهد توی شلوغی حرم گم بشوم …/۲

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/12 ساعت 20:01

    ۱۹ سالم بود ترم سوم دانشگاه هم دانشگاهی بودیم یادم هست، خیلی‌ها گفتند: حیف شد! دختر با استعدادی بود! بعدترها که پسرم به دنیا آمد بیش‌تر به حالم افسوس خوردند … حالا ۱۲امین سالگرد این انتخاب است و این سبک زندگی برای #من بهترین انتخاب سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه مبارک

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/09/19 ساعت 08:28

    ۹ نفر :)

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/09/15 ساعت 13:46

    پسرک با چشم‌های ریز شده ازم می‌پرسه: چی شد که تو فارسی تصمیم گرفتن دل‌نشین و دل‌‌نواز و دل‌خور رو جدا بنویسن ولی دلخواه و دلگیر رو سرهم؟! نشد بگم ما که کلاس سوم بودیم همه‌ش رو سرهم می‌نوشتیم! #سوم_دبستان #مادرانه

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/17 ساعت 01:42

    مولای ما وقتی شنیدند به زن غیر مسلمانی تعدی شده‌است فرمودند اگر مرد مسلمانی پس از این رسوایی از اندوه بمیرد، نه‌ تنها نباید ملامتش کرد بلکه مرگ را سزاوارتر است! دینتان را فروخته‌اید یا شرافتتان را ؟! یا جاه دنیا کورتان کرده که از آبروی زن مسلمان نیز برای دعوای سیاسی‌ نمی‌گذرید؟!!

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/14 ساعت 23:19

    راستش زور من خسته به طوفان نرسید … #حسین_زحمتکش

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/14 ساعت 07:42

    راستش زور من خسته به طوفان نرسید … #حسین_زحمتکش

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/10 ساعت 23:44

    ما هیچ ما نگاه … :|

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/08/03 ساعت 17:33

    یا رب نظر تو برنگردد …

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/30 ساعت 20:04

    یه روزهایی هم، دیر و خسته و مریض می‌رسی خونه و می‌بینی زودتر اومده و همه‌چیز رو آماده و مرتب کرده. اون‌وقته که چاییت رو می‌خوری و میای توییتر تا سوپت آماده بشه :) پ‌ن: یاد گرفتیم سختی‌های زندگی رو بی‌منت با هم تقسیم کنیم تا جفتمون به آرزوهامون برسیم. با‌تشکر از هم‌سر هم‌راهم

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/23 ساعت 21:27

    یه روزی هم می‌رسه که نه کسی ذوق کنه بابت دیدنِ همچین صحنه‌هایی، نه مجبور باشیم همچین توئیت‌های حقیری رو ببینیم … #جنسیت‌زدگی

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/20 ساعت 22:14

    ۷:۳۰ رسیدم خونه،لباسام رو درنیورده برنج گذاشتم و قورمه‌سبزی رو گرم کردم. نشستم پای حرفهای پسرک و آشپزخونه رو مرتب کردم. فرستادمش حموم و کیف فرداش رو بستم. سفره رو جمع کردم و آب‌چایی گذاشتم. سریع ظرفارو گذاشتم تو ماشین و قصه شبش رو براش گفتم. پاهام گز گز می‌کنه و من عاشق این دردم!

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/17 ساعت 14:24

    بعضی جاها هم، پول و فشار و تخریب و ترول جواب نمیده! #پایان_وس

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/15 ساعت 12:24

    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من تو برود … هست؟ :) #سهراب_سپهری #زادروز_سهراب_سپهری

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/13 ساعت 10:51

    در رویداد افتتاحیه هفته فضا، مجری از فضانورد ایستگاه میر پرسید: میگن اون بالا وقتی زمین بدون مرز نمایان میشه، جای خالی سیاستمداران حس میشه! جواب داد که علاوه‌بر اون وقتی جزیره‌های پلاستیک و دود سیاه نفت دیده میشه جاشون خالیه تا نتیجه تصمیماتشون رو واضح ببینند! #هفته_فضا

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/10 ساعت 17:13

    موافق سرمایه‌گذاری بخش حاکمیتی در اکوسیستم استارتاپی هستید یا نه؟ چه چالش‌هایی تو این مسیر وجود داره؟ موضوع جالبیه که داره تو پنل #فیروزه_پلت درباره‌اش بحث میشه. شاید این موضوع برای ما بچه‌های شورای دستیاران جوان جذاب‌تر باشه! #چهارشنبه_استارتاپی

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/07/07 ساعت 18:25

    آتش تخریب‌ها که بیش‌تر می‌شود به درستی راهی که @azarijahromi انتخاب کرده است بیش از پیش مطمئن می‌شوم. توصیه‌ای به دوستان گرام: آب در هاون نکوبید! #پایان_وس

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/30 ساعت 08:05

    پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند … #علیرضا_بدیع

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/25 ساعت 00:14

    از آن روز کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! آنقدر خودکار در دستم می‌لرزید که خنده‌اش می‌گرفت.هیچ وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت:چقدر نامه دارید!خوش به حالتان! و من تا صبح آن جمله را تکرار می‌کردم و لبخند می‌زدم.به نظرم عاشقانه‌ترین جمله دنیا بود/۲

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/24 ساعت 15:54

    نمی‌دونم چی شد که دل کندیم از صندوق‌های قشنگ پست و پاکت‌های نامه با تمبرهای رنگی؟! حتماً عاشقی و چشم‌انتظاری با این صندوق‌های پستی، یه رنگ و بوی دیگه داشته … پ‌ن: حیف که اینجا اینستا نیست! :) تعداد عکس‌هایی که دلم می‌خواد از موزه پست باهاتون به اشتراک بذارم بیشماره! #موزه‌پست

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/16 ساعت 13:16

    چهارتا دندون جلوش باهم افتاده و فقط دندونای نیشش مونده! طلفک یه ماهی هست ساندیچ نمی‌تونه بخوره. :) میگه از مشکلم استفاده کردم تا بازی و ارایه‌ام جذاب بشه. ممنون از دوستانی که این فرصت‌هارو ایجاد می‌کنن. @amirnazemy @catsep @SaebehSolouki @meshkatasadi

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/06/13 ساعت 00:26

    می‌شود شب عاشورا چند ساعت در روضه نشسته باشی و نمی‌به چشمت ننشیند و می‌شود در یک روز کاملا عادی، در اداره، وسط نوشتن یک مقاله، یکهو و بی مقدمه دست از تایپ بکشی و های‌های بزنی زیر گریه.. #کتاب_کآشوب #محرم @NMorshedzade

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/31 ساعت 19:46

    قلبم کتابی است که خواندنش برای تو آسان است … #نزار_قبانی

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/28 ساعت 17:50

    کلاس سوم بودم، دلم می‌خواست از پول‌های خودم عیدی بدم به دوستام. نه از این ده‌تومنی طلاکوب‌ها که بابا به من داده بود! قُلکم رو شکوندم، اسکناس‌هاش رو اتو کردم و عطر زدم.هر کدوم یه رنگ بودن! روی همه‌شون رو هم امضا کردم :) با اختلاف بهترین عیدی بود..

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/25 ساعت 08:57

    از تفریحاتم، بعضی صبح‌های جمعه پاساژ پروانه رفتنه. پسرجان خواب بود، آروم بهش گفتم میخوای بیای حوصله‌ات سر نره؟ گفت: نه خوابم میاد. هنوز از اتاقش بیرون نرفته بودم که با عجله از تخت اومد بیرون و گفت: اگه نیاز داری بیام مامان جون. به مامانامون محبت کنیم. خیلی خوشحال میشن #مادرانه

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/23 ساعت 22:35

    هر #چهارشنبه_استارتاپی یه جون به جونهام اضافه می‌کنه. شتابدهنده شریف بودیم و بحث نوآفرین داغ. آخه بیمه و مالیات واژه‌های پر تکرار این هفته بودن.

  • سیده عفت حیاتی   SayedehH@

    1398/05/15 ساعت 11:48

    از وقتی یادم می‌آید حرم رفتن‌هایم قاعده داشته. مثل همه آن‌ها که شاید دل‌خوشی‌هاشان قاعده دارد. مثلا دل‌خوش که می‌شوم می‌روم و بست می‌نشینم توی صحن انقلاب غم که توی دلم چنبره می‌زند از صحن پایین پا زل می‌زنم به ضریح و دعای فرج می‌خوانم فکر که امانم را می‌برد می‌روم دارالحجه/۱