• 😂😂😂

  • والتر وایت نقش اول سریال بریکینگ بد هم عکسش روی دیواره!؟
    کلاس علوم، پنجاب، هند.

  • با عوامل محیطی را دارد. حال که کودکم راه افتاده، زن نابینای من اگر مواظب نباشد، روی بچه می‌افتد، که افتاده و زار، زار گریسته و دل من سخت به درد آمده است.
    همسر من در جوی پر از لجن می‌افتد؛ آن نابینای دیگر در چاله غیرمنتظره بی‌حفاظ سر راهش سقوط می‌کند … اینها واقعیت اند ⬇️

  • با وجود نقص در بخشی، قسمتی دیگر در آن فعال‌تر شود تا از این رهگذر آن نقص به‌وجود آمده، به مدد این حساسیت بالاتر، سهل‌تر بر شانه‌های معلول سنگینی کند. همان‌طور که گفته می‌شود شنوایی و لامسه نزد نابینایان تقویت‌شده‌تر است، یا ناشنوایان قوة بصری قوی‌تری دارند که جزئیات تصویر ⬇️

  • بیفتد و راه عبور نابینا را از گذرگاه دنیا سهل‌تر کند.
    واقعیت مسئولیت می‌آورد و مسئولیت حرکت می‌طلبد و راه چاره می‌جوید. اما خیال‌پروری، آن هم از نوع منتسب به مابعدالطبیعه‌اش تنها خواب می‌زاید و نشئگی. و دریغ از راه حلی.
    ما در عمق ناخودآگاه خود از این واقعیت مسئول گریزانیم ⬇️

  • از آن بی‌خبرند! نابینای ما در #تلویزیون با بوییدن یک اسکناس می‌تواند بگوید آن اسکناس چند تومانی است؛ نابینای ما در تلویزیون با بوییدن واکس می‌تواند بگوید آن واکس چه رنگی است؛ اما دریغ که هیچکس نمی‌آید نشان دهد روی همین اسکناس، طراحان قسمتی را مشخص کرده‌اند که نابینا با ⬇️

  • و راه حلی بیابی.
    اینها خواب و خیال نیستند تا در نشئه آنها فرو بروی و آنچه را که به‌واقع در پیرامونت می‌گذرد، سهل‌انگارانه، نادیده‌ بگیری و برایش از منشأیی غیرانسانی راه حلی طلب کنی. اما همین #نابینا که زمین می‌خورد و آسیب می‌بیند؛ همین که نمی‌تواند به‌سادگی و توأم با آرامش ⬇️

  • چقدر خوب🙂

  • دست و پا می‌زد تا هرچه زودتر بیاید بغل من.
    من بدبخت بیچاره هم که همین طوری یکی از کابوس‌هایم این است که نکند روزی بچه از دستم بیفتد؛ صبح‌ها هم که تکلیفش معلوم؛ از خواب که بیدار می‌شوم مدتی طول می‌کشد تا خیالم از بیداری دست و پاهایم نیز راحت بشود و با اطمینان بیشتری ۳/۴

  • #در_همین_چند_قدمی
    #کتاب
    #بازنشر
    رشته توییت ششم
    صبح راضیه صدایم زد که: «بیا یک دقیقه فرزاد را بگیر، ببینم چه باید بکنم!»
    متعجب و خواب‌آلود به پسر هفت ماهه‌ام که انگار توی تغار ماست افتاده بود، نگاه کردم و پرسیدم چی شده؟!
    - هیچی بابا! نمی‌خوره، غذا نمی‌خوره! بازی‌گوشی می‌کنه ۱/۴

  • 👏👏👏👏

  • دمشان گرم!

  • با وجود #نابینایی فکر کرده می‌تواند #خبرنگار شود و شده، اسمش را در کلاس #روزنامه‌نگاری نمی‌نوشتند، ایستاده و ادامه داده، استاد از او امتحان نمی‌گرفته که تو نابینایی! باز ادامه داده و از همه اینها گذشته، موانع غیر‌طبیعی را هم که همه ریشه در نادانی و ناآگاهی ما ۵/۶

  • پرسیده بود: «شما چرا این قدر #نابینا دارید؟» و جواب شنیده بود: «شما هم دارید منتها شما آنها را در پستوی خانه‌هاتان مخفی می‌کنید، ما می‌گذاریم به خیابان بیایند!»
    می‌بینم همسر نابینایم یک بار یک مانع طبیعی به نام #نابینایی را پشت سر گذاشته و حتی هزاران بار ۳/۶

  • #در_همین_چند_قدمی
    #کتاب
    #بازنشر
    رشته توییت پنجم

    حالا در مواجهه با این موانع غیر طبیعی [که فرد دچار #معلولیت با آن رو به رو است] چه تمهیدی باید اندیشید؟ آیا راه چاره این است که #معلول، #نابینا یا #ناشنوا را در خانه حبس کرد؛ نکند برود بیرون و اتفاق ناگواری برایش بیفتد؟ ۱/۶

  • #نابینا، پرده نابینایی را از هم دریده که پا به خیابان گذاشته، گرچه از موانع غیر طبیعی که ما از روی نادانی سر راهش می‌گذاریم، باز می‌گذرد، اما چه بهتر بود اگر این موانع «غیر طبیعی» وجود نداشتند.
    ۴/۴

  • یک روز دست یک #معلول را بگیری، و نمی‌گویم از کوچه و خیابان‌های تنگ و پر از پستی و بلندی، که مثلا از یک طرف میدان ونک در شمال شهر ثروتمند #تهران، به سوی دیگرش بروی. آن وقت خیلی چیزها را می‌فهمی. و مهمتر از همه می‌فهمی که این مشکلات تا حد بسیاری قابل حل‌اند.
    ۲/۴

  • پیش از تلفن‌های هوشمند و بازی‌های رایانه‌ای، زندگی کودکانمان این طوری بود!

  • #در_همین_چند_قدمی
    #کتاب
    #بازنشر
    رشته توییت سوم

    بذار لباتو ببینم!
    این حکایت، به قصه یکی از بچه‌های ناشنوا خیلی شباهت دارد. آن روزها که در روزنامه همشهری صفحه معلولین را برای بخش اجتماعی درمی‌آوردیم، اسمش یادم نیست، ولی یکی از بچه‌های ناشنوا خاطره‌ای را فرستاده بود ۱/۳

  • فکر کنم صاحب تیشرت را تونسته هضم کنه، ولی تیشرت را نتونسته😜

  • وقت گیر آورده‌ایم تا عاشق نمایی کنیم و این حرکتمان باعث شده چند ثانیه صبر کند، داد زد: «آقا برو، برو!»
    جالب این جاست که هیچ کس حتی برای لحظه‌ای فکر نمی‌کند شاید سوای عاشق و معشوقی، که البته وجود دارد و قانونی هم هست، علت دیگری برای این کار ما وجود داشته باشد ۳/۴

  • #در_همین_چند_قدمی
    #کتاب
    #بازنشر
    …یادم می‌آید یک بار خیابان شلوغ بود؛ دم غروب، میدان بهارستان. از میدان و از وسط آدم‌ها و ماشین‌ها می‌گذشتیم. دست راضیه توی دستم بود و با احتیاط از وسط انبوه خودروها راهی پیدا می‌کردم. حواسم بود که ماشین یا موتوری به ما نزند. ۱/۴

  • #واکسن زدم، چه واکسنی؛ دوز چهارم #اسپایکوژن 🙂

  • از پله‌های محل کارش در همشهری محله، پله‌هایی که نرده نداشت – و این بار بخت با او یار بود و تنها مچ دستش شکست. خلاصه بگویم در چند سالی که پیش از ازدواج با هم آشنا بودیم، تقریبا هر سال دست یا پایش شکست. اما خوشبختانه بعد از ازدواج – دست کم تا امروز که اینها را می‌نویسم –
    ۲/۳

  • فکر کردم رسانه عوض شده و مردم دیگر کتاب نمی‌خوانند ولی پستهای رسانه‌های اجتماعی را می‌خوانند. تصمیم گرفته م بخش‌هایی از کتابی که من و همسرم نوشته‌ایم را اینجا بیاورم. کتاب #در_همین_چند_قدمی که به تازگی چاپ سومش هم درآمده، تجربه زیسته یک زوج معلول است؛ یعنی من و همسرم.

  • خیلی قشنگه😍

  • دقیقا👍

  • و در اندیشه انسان‌های مصلح فکر تولید می‌کنند، فکری که تغییر می‌دهد.
    نابینایی قدم زدن در تاریکی است. اما می‌توان به مدد یک فکر انسانی اصلاح‌طلب واقع‌گرا چراغ‌هایی در دل نابینایی افروخت تا به‌واقع 《دل او روشن》 شود.

    [طولانی شد؛ ببخشید! بخش مهمی از کتاب است که نشد کوتاهش کنم.]

  • و رنگ‌ها را بهتر می‌بینند. ولی این همه بدین معنا نیست که آن نقص وجود ندارد یا نابینا یک ابرمرد است که به کمک حس‌های فوق بشری قادر به گذر از همة پستی بلندی‌های این زندگی لاجرم و گاه خشن است. نابینا زمین می‌خورد، نابینا روی تن خود لکه‌های زیادی از کبودی ناشی از تصادم با ⬇️

  • چون نمی‌خواهیم حرکت کنیم و دست به اصلاح بزنیم؛ بیشتر ترجیح می‌دهیم به چیزهایی خیالی و خلاف واقع و موهوم دل ببندیم و همه چیز را همان‌طور که هست به حال خود وانهیم، بی ‌هیچ احساس مسئولیتی، بی ‌هیچ راهی برای تغییر.
    درست است که مغز انسان به‌طور طبیعی این قابلیت را دارد که ⬇️

  • «لمس» آن، و نه «بوییدن»، می‌تواند بفهمد آن اسکناس چند تومانی است؛ هیچکس نمی‌آید مهارت‌های لازم را به نابینا یاد بدهد، یا دست کم آن را به واسطه وجود یک #نابینا به تصویر بکشد تا شاید آنکه بیناست هم بفهمد واقعیت چیست و این واقعیت تلنگری شود بر اندیشه وی تا او هم به فکر چاره ⬇️

  • و لذت در شهر رفت و آمد کند، به پارک و سینما برود، در آینه #رسانه‌‌های ما بسان موجودی به‌نمایش در می‌آید که چون بینایی، یعنی توان دیدن خود را از دست داده، در او حس یا حس‌هایی از نوع ششم و هفتم به‌وجود آمده است و می‌تواند با «چشم دل» چیزهایی را ببیند و بفهمد که مردم عادی بینا ⬇️

  • #در_همین_چند_قدمی
    #کتاب
    #بازنشر
    رشته توییت هفتم
    معلول در آینه رسانه
    راضیه، همسرم، نابیناست. او #عصای_سفید دارد. او کار با عصا را می‌داند. او زمین می‌خورد و دست و پایش می‌شکند.بله، به همین روشنی. اینها واقعیت‌اند.واقعیت‌هایی که تو را مجبور می‌کنند فکر کنی، چاره‌ای بیندیشی ⬇️

  • بچه را بغل کنم.
    بیچاره فرزاد، اسیر من معلول و مادر نابینایش شده!
    عمویش می‌گفت: «عیب نداره، بچة شما مرد می‌شه!» و قاه، قاه می‌خندید. ۴/۴

  • نمی‌ذاره بهش بدم!

    نمی‌گویم سخت است ولی راحت هم نیست. وقتی نمی‌بینی، نمی‌توانی قاشق را مستقیم داخل دهان بچه بگذاری.
    چشم و بینی و حتی گوش فرزاد ماستی بود. دانه‌های برنج روی تمام سر و صورتش دیده می‌شد. لایة ضخیمی از ماست و پلو هم سراسر یقه‌اش را پوشانده بود و باز می‌خندید و ۲/۴

  • دقیقا من هم همین طور!

  • دیروز به طرز غریبی فکر میکردم سه شنبه است. برگشتنی تصمیم گرفتم چهارشنبه را مرخصی بگیرم. کتفم درد میکرد و پنجشنبه هم کشیک بودم! شلوغی خیابانها هم متعجبم کرده بود؛ شبیه ترافیک چهارشنبه‌ها بود. هیچی دیگه، امروز کشیکم!🙄🤕

  • نسبت به هستی دارد، پشت سر گذاشته و حالا اینجاست و هنوز هم زمین می‌خورد و پایش می‌شکند و ادامه می‌دهد. ۶/۶

    پ.ن: [و من همیشه خودم را به خاطر تک، تک کبودی‌های روی تنش که حاصل تصادم با محیط است، مسوول می‌دانم]

  • از سد #موانع غیر‌طبیعی هم گذشته: کارش را به‌عنوان یک #پرستار و به‌عنوان کسی که حقوق می‌گرفته و روی پای خودش ایستاده بوده از دست داده و رها شده و بدون حمایت مانده، نامزدش او را بخاطر #نابینایی #طلاق داده، همه بار سنگین یک عاطفه بی‌حاصل شده را بر دوش کشیده، ۴/۶

  • یا باید او را بیرون فرستاد تا دیگران مجبور شوند یاد بگیرند که طبیعی رفتار کنند و از یک مانع طبیعی که حاصل زندگی است، هیولایی غیر طبیعی نسازند؟
    کسی به یکی از کشورهای اروپایی سفر کرده بود و شگفت‌زده از شمار #نابینایان و معلولانی که در خیابان مثل دیگران در رفت و آمد بودند، ۲/۶

  • هفته پیش توی همین تهران متری ۳۰ م خونه دیدیم، این هفته همون شده ۴۵ م!
    دیگه نمیشه خرید و حتی به سادگی اجاره کرد.

  • می‌شود با کمی دقت پلی ساخت که همة افراد چه سالم و چه #معلول، چه پیر و چه جوان، راحت از آن عبور کنند. می‌شود یک سینما یا پارک، یک اداره یا بیمارستان را طوری طراحی کرد که بدون وجود مانع بتوان به آن دسترسی داشت.
    معلول، پیش از این از مانع بزرگ #معلولیت گذشته، ۳/۴

  • #در_همین_چند_قدمی
    #کتاب
    #بازنشر
    رشته توییت چهارم

    …می‌دانید، آدم باید خود دچار این درد بشود، یعنی مجبور بشود عصا دست بگیرد، روی #صندلی_چرخدار بنشیند، #نابینا یا #ناشنوا بشود تا این دردها را با همه‌ی وجود بفهمد. به عبارتی، یا باید دچار این درد باشی یا ۱/۴

  • خانوم ببخشید، می‌شه لباتو ببینم؟
    که زن از کوره در رفت و شروع به ناسزاگویی کرد! که پسره پرروی بی‌حیا …》۳/۳

  • که باز هم درست یادم نیست چاپ شد یا نه.
    این دوست ناشنوا لبخوانی می‌دانست و می‌توانست حرف بزند. نوشته بود:
    «روزی در خیابان زنی چادری در حالی‌که رو گرفته بود، به من چیزی گفت. حدس زدم باید نشانی جایی را خواسته باشد. من که نمی‌توانستم لبهایش را ببینم تا لبخوانی کنم، گفتم، ۲/۳

  • که دست هم را می‌گیریم و از کنارشان عبور می‌کنیم، بی آنکه حتی پرمان به پرشان گیر کند یا مزاحمتی برایشان فراهم کنیم.
    بله، همسرم نابیناست.۴/۴

  • یک جا درست وسط خیابان بین دو تا ماشین فاصله کمی برای عبور وجود داشت. یعنی تنها یک نفر رد می‌شد. من که نمی‌توانستم دست همسرم را رها کنم، کشان، کشان و با دقت بسیار سعی کردم رد شوم. راننده‌ای که فکر می‌کرد ما دو تا عاشق دلخسته و احتمالا تازه به دوران رسیده، میان ترافیک ۲/۴

  • آدم چی بگه؟😔

  • هنوز بلایی سرش نیامده، گرچه یک بار که از حیاط خانه می‌گذشت داخل پارکینگ افتاد و بی آنکه چیزی بگوید سوار ماشین سرویسش شد و رفت. می‌ترسید اگر من بفهمم، نگذارم که سر کار برود. آنجا هم نرده نداشت! که بعد از این اتفاق نرده نصب کردیم.
    ۳/۳

  • #در_همین_چند_قدمی
    #کتاب
    #بازنشر
    کفش آهنی
    فکر کردم چه کنم نگذارم اینقدر دست و پاهای همسر #نابینا یم بشکند. برایش کفش مقاومی خریدم تا پاهایش کمتر آسیب ببیند؛ از همان کفش‌های صنعتی که کارگران در کارخانه می‌پوشند: پنجه‌اش آهنی و ساق‌دار.
    ولی باز از هشت تا پله افتاد ۱/۳