• محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/29 ساعت 10:00

    یه شب که سردم بود به مادرم گفتم:
    «هوا که سرد می‌شه یاد تو می‌افتم»
    @chavoshi۱

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/28 ساعت 15:52

    باز - اما - در گور
    داغ‌دارتر از من‌
    کرمی‌ اگر دیدی
    پوستم‌ را ببخش‌ …

    هوشنگ آزادی‌ور

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/27 ساعت 14:51

    مگو کارباب دل رفتند و شهر عشق شد خالی
    جهان پر #شمس_تبریز است، مردی کو چو #مولانا؟

    کمال خجندی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/26 ساعت 21:06

    همان به کاندرین خاک خطرناک
    ز جور خاک بنشینیم بر خاک

    نظامی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/23 ساعت 10:03

    خواب می‌دیدم با خاله منیژه داشتیم از پشت پنجره باشعف به دریای طوفانی چسبیده به پنجره نگاه می‌کردیم و قطارها و ماشین‌های عظیم‌الجثه‌ای را می‌دیدیم که می‌خواستند به‌سختی خودشان را از غرق شدن نجات بدهند و موج می‌بردشان. خانه، یک کوپه‌ی قطار بود و پنجره، پنجره‌اش …
    @manijeh_hekmat

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/21 ساعت 09:29

    فکر کرده‌ام که یک گورستان بی‌کرانه می‌تواند کرانه‌ای باشد برای مطالعه و توقف. گورستان برای خواندن فاتحه نیست، برای خواندن است. گورستان می‌تواند یک کتاب باشد؛ کتابی بزرگ با صفحه‌های باز …

    یدالله رویایی
    هفتاد سنگ قبر

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/20 ساعت 11:48

    باید که بنشینی:
    نوری صافی
    مستعد
    منتظر مرگ

    یا بنشینی:
    مجتهد
    در اجتهاد وصول این حال …

    مقالات #شمس_تبریزی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/19 ساعت 11:17

    و هر روز
    انگشت‌های مردی فاتح
    فاتحه می‌خواند بر تنم
    هر که اشاره می‌کند منم
    هزار اسم دارم
    هر نامی که می‌شنوم بر می‌گردم
    مهتابم ستاره‌ام سحرم
    تا صبح نمی‌خوابم شبم
    و هزار اسم دیگر باز منم
    فقط گاهی در شناسنامه
    و در رویای مادرم
    فرشته‌ام
    نیستم؟!

    بخشی از شعر #بکتاش_ابتین

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/18 ساعت 06:19

    بأی ذنب قتلت …

    #من_هم_شمعی_روشن_خواهم_کرد
    #PS۷۵۲

    ۰۶:۱۹ صبح
    ۱۸دی‌ماه ۱۳۹۸

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/17 ساعت 20:08

    بعضی‌ها شب پرواز مخصوصا اگر صبح خیلی زود باشد نمی‌خوابند. صرف نمی‌کند؛ می‌گذارند توی پرواز تا مقصد با خیال راحت و بی‌استرس بخوابند. حتما در #پرواز۷۵۲ امشب هم چندنفری بیدار می‌نشینند تا به‌وقت فرودگاه باشند و بی‌عجله.

    به‌ دل چند نفرشان افتاده بی‌خوابی این خون‌های‌گر گرفته؟

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/16 ساعت 14:54

    ۱۶ دی‌ماه ۱۳۹۸

    آنها هنوز جان داشتند، خنده داشتند …
    #PS۷۵۲

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/14 ساعت 11:09

    بیا ای روح محض!
    آب زیر که‌یم
    تا آهسته‌آهسته آب زیر کاه می‌رود
    کاه را خبر نی؛
    ناگاه
    کاه را در هوا کند
    به یک‌بار و روان گردد.

    مقالات #شمس_تبریزی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/13 ساعت 00:12

    چه لحظه‌های شررباری
    ونگوگ از گوش خودش فرو می‌ریخت
    تو از هوش خودت
    وقتی در روستاهای من
    باران به شکل منثورش می‌بارید
    و گیلان دیگر آن خطه‌ای نبود که می‌گفتی
    جهنم بود
    با تصویر مردی
    دستمال بر گردن گره‌کرده
    و چشم‌های تو که دروغ بود …

    محسن بوالحسنی
    بخشی از یک #شعر
    مجموعه‌ی «مفاجا»

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/11 ساعت 09:17

    هر کشتی شکسته‌ی افتاده به جزیره‌ای، با امید روز رهایی از تنهایی جزیره‌اش می‌زید و دفتر خاطرات می‌نویسد؛ اما از جزیره‌ی زندگی داستانی، امکان خلاصی، با مرگ هم، شاید نشاید.

    شهریار مندنی‌پور
    «کتاب ارواح شهرزاد»

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/10 ساعت 14:53

    مست بنویس، هوشیار ویرایش کن

    همینگوی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/09 ساعت 19:46

    می‌دانستم زهر است
    و چشیدم؛

    هیچ زیانم نکرد
    عرقی کرد و
    گذشت.

    مقالات #شمس_تبریزی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/07 ساعت 18:22

    عمو بهش می‌گفت «شاه‌باز» و هیچ‌کس نمی‌دانست چرا زنش را همیشه به این اسم صدا می‌زد آن‌هم وقتی چه توی شناسنامه و چه توی روستا همه «گلاب» صدایش می‌کردند و اسم‌ش هم همین گلاب بود، نه چیز دیگر.

    +++
    نوشتن یک «رمان» را کلید زدم؛ امید که به پروژه‌های نصفه‌نیمه و رهاشده تبدیل نشود …

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/06 ساعت 21:03

    سپر به‌ پیش کشیدم خدنگ قهر تو را
    چو تیر بر جگر آید سپر چه سود کند؟

    رودکی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/05 ساعت 14:45

    در ساعت نهم #عیسی با صدای بلند فریاد برآورد: «ایلویی … ایلویی!
    لما سبقتنی؟»
    یعنی
    «خدای من! خدای من!
    چرا مرا واگذاشتی.»

    مرقس

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/04 ساعت 15:21

    خدا لعنت‌ت نکنه جناب‌خان که این «نائنگی می‌قولی» رو انداختی سر زبون ما. آه رفیقام می‌گیرت صورت!

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/02 ساعت 12:09

    واقعا چرا به این صورت؟

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/01 ساعت 07:54

    امروز روز اول دی ماه است
    من نه راز فصل‌ها را می‌دانم
    نه حرف لحظه‌ها را می‌فهمم.

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/09/30 ساعت 23:26

    … و چه فیلم محترم و چه بازی درخشانی از بانو ماریون کوتیار

    داستان زندگی #ادیت_پیاف

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/09/30 ساعت 20:07

    غبار غم‌ برود
    حال به شود #حافظ

    بشنوید
    برای #شب_یلدا

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/09/30 ساعت 15:07

    سه‌هزار کلمه متن قسمت اول رو با یه شیفت‌دیلت اشتباهی به فنا دادم. تلاش متخصص‌ها هم برای ری‌کاوری افاقه نکرد. خسته نباشم

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/29 ساعت 22:05

    مرا به‌ یاد تو و بخت خود می‌اندازد
    لباس‌های سیاه و سفید رهگذران …

    بهروز یاسمی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/28 ساعت 21:50

    مشک را گفتند: «تو را یک عیب هست. با هر که نشینی از بوی خوش‌ات به او دهی …» گفت: «زیرا که ننگرم با کی‌ام، به آن بنگرم که من کی‌ام.»

    فیه‌مافیه #مولانا

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/28 ساعت 10:58

    پیوسته حدیث من به گوش‌ات بادا
    قوت‌ام ز لب شکر فروش‌ات بادا
    بی‌من چو شراب ناب گیری در دست
    شرم‌ات بادا و لیک نوش‌ات بادا

    انوری ابیوردی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/27 ساعت 13:10

    به‌ پیاده‌رو روبه‌روی مدرسه فیروزبهرام نگاه کنید؛ همان‌جایی که الان «رضا لقمه» است. فروغ همان‌جا پشت درخت‌ها می‌ایستاد تا یواشکی کامیار را ببیند … بعد هم شاید می‌رفت کافه گل‌رضائیه یا نادری … یا هیچ‌کدام جایی گریه می‌کرد برای کامیار و راه‌اش را می‌کشید و برمی‌گشت …

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/24 ساعت 19:54

    می‌نویسم چون هیچ خاطره‌ی خوبی از مردن ندارم …

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/22 ساعت 13:36

    من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
    که سرنوشت درختان باغ‌مان تبر است

    مهدی موسوی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/20 ساعت 22:49

    با تنهاترین تنهایی‌ات روبه‌رو شو …

    نیچه

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/19 ساعت 17:56

    انتشار تصویر صورت از کفن بیرون افتاده‌ی #بکتاش_ابتین در خانه‌ی ابدی‌ش هیچ معنا و پیامی جز کثافت پنهان پس ظاهر روشنفکرانه‌تان ندارد … شرم آورید و تاسف‌آور. عطشان شهرت‌اید به هر شکل و طریقی …

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/18 ساعت 15:18

    بعد از چندسال هم رو دیدیم. کدورت بی‌خودی که بین‌مون بود به‌خنده حل شد و دیدم چه سفیدکردی موها رو … آخرین بار هم، شب شعر وزن دنیا فرصت دیده‌بوسی و گپی جور شد و حالا باور نمی‌کنم نباشی #بکتاش_آبتین … چقدر عزا و چقدر حیف و چقدر استیصال در مرگ‌های مکرر … چقدر … چقدر ….

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/17 ساعت 23:05

    هنوز داغ تو ای لاله‌ی جوان تازه‌ست …

    #من_هم_شمعی_روشن_خواهم_کرد
    #پرواز۷۵۲

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/17 ساعت 10:45

    تقریبا همه‌چیز آماده است. چمدان‌ها بسته شده … چیزهایی را می‌شود پیش‌بینی کرد از جمله تاخیر در #پرواز۷۵۲ که آن‌هم طبیعی‌ست اما دو موشک … که آ‌ن‌هم … نه …
    بلا به‌دور
    بلا به‌دور …

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/15 ساعت 08:27

    لأی صروف الدهر فیه نعاتب
    وأی رزایاه بوتر نطالب

    کدام بلای روزگار را نکوهش کنیم
    و از کدام مصیبت آن کین کشیم؟!

    متنبی
    ترجمه‌ی شفیعی کدکنی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/13 ساعت 09:13

    این خواب و خیالی بود که منو به این‌جا کشوند … خیال چیز بدیه، این‌ خیال بود که منو بیش از عمرم زنده نگه داشت. این‌ها همه تقصیر خواب بد من بود.

    پدرو پارامو
    خوان رولفو

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/12 ساعت 14:21

    از هر لیوانی که آب نوشیدم
    طعم لبان تو و پاییزی
    که تو در آن به‌جا ماندی به یادم بود
    فراموشی پس از فراموشی …

    احمدرضا احمدی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/10 ساعت 23:48

    تو مث شادی خاک کردن یه عروسکی‌..

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/10 ساعت 09:11

    زندگی در پاریس سراسر ترس بود ‌و گم شدن؛ باید از #خواب بیدار می‌شدم …

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/08 ساعت 09:14

    خواب در چشم ترم می‌شکند …

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/07 ساعت 16:33

    همیشه همین‌طور بود …
    کودکی که انگشتان‌اش
    سال‌ها پیش در سانحه‌ای
    برای ابد جویده شد
    و مدام فکر می‌کرد یک‌روز بالاخره
    بارانی که او دلش می‌خواهد
    خواهد بارید.

    محسن بوالحسنی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/06 ساعت 13:41

    تو با خنجری از میان استخوان‌هایم می‌گذری
    و فکر می‌کنی که تسکینم می‌دهی …

    شهرام شیدایی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/04 ساعت 19:40

    چون عشق بلاست
    قوت او در عالم
    از جفاست که می‌کند.

    سوانح، احمد غزالی

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/03 ساعت 12:12

    چشم‌هایت، چشم‌هایت، چشم‌هایت

    چه در زندان باشم
    چه در مریض‌خانه
    به دیدنم بیا
    چشم‌هایت سرشار از خورشیدند.

    ناظم حکمت

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/10/01 ساعت 15:07

    فقط ایرانی‌ها آخر مکالمات‌شون کلمه‌ی «خداحافظ» رو انقدر تکرار می‌کنن یا همه‌جا همین‌طوره:
    -خدافظ
    -خدافظ
    -خداف
    -خداف
    -خدا
    -خد


    سرانجام قطع مکالمه

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/09/30 ساعت 23:44

    چند ماهه با همین فکر دارم زندگی می‌کنم و این باور که وقت کمه … خیلی کمه و خیلی کار نصفه‌نیمه و عقب افتاده دارم که باید تموم‌شون کنم. بنویسم‌شون …

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/09/30 ساعت 20:55

    امسال #شب_یلدا رو این‌جوری برگزار می‌کنم که به‌جای یه فیلم، دو فیلم می‌بینم؛ نه که شبی‌ست طولانی!

    «دست خدا» سورنتینو
    و «زندگی مثل گل رز»
    داستان زندگی «ادیت پیاف»

  • محسن بوالحسنی   MohsenBolhasani@

    1400/09/30 ساعت 17:45

    آنک ارزد صید را عشق است و بس
    لیک او کی گنجد اندر دام کس
    تو مگر آیی و صید او شوی
    دام بگذاری به دام او روی
    عشق می‌گوید به گوشم پست‌پست
    صیدبودن خوش‌تر از صیادی‌ است

    مثنوی #مولانا