• زمان را ساعت مچی تو نشان می‌دهد به وقت هر کجا که باشی .. لاله صبوری #شب

  • سی وسه پل یک آتلیه بزرگ … #شب

  • اصفهانیها از ما که تهران زندگی می‌کنیم خیلی خوشحالترند،تا ساعت دو صبح تو شهرن، تو پارکها ، عین سیزده بدر ، گُله به گُله زیر انداز انداختندو نشستن گپ می‌زنن بچه هاشون دورشون بازی می‌کنن ، شهرشون شاده، راستی تهران ما کِی انقدر غمگین شد …. #شهر_من #شب_نوشت

  • قشنگه‌ها ….زیباییش نمیذاره بخوابم #شب #سی_و_سه_پل

  • دوستت دارم یک جمله‌ی خبری نیست که به او می‌گویی ، بلکه جمله‌ی عاطفی است که حال‌خودت را خوب می‌کند … #جمله #روز_نوشت

  • یه شب طولانی … جاده … سفر ،هزار توییت نانوشته و یک قصه که تمام شد …. #شب

  • دارم میرم رادیو با چمدون که از اون طرف یه سره بریم اصفهان ، نورا کلی گریه کرد نرو از زیر قران ردم کرد تقریباً ده بار و یه پارچ ابو ریخت رو چمدون و مانتوم … برای مراسم بدرقه و من اشک امانم نمی‌دهد … #ماجراهای_منو_نورا

  • فردا مسافرِ اصفهانم، جشنواره فیلم کودک و نوجوان … #سفر

  • حرفهای تو مثل قالی ایرانیست و چشمهایت گنجشک‌های دمشقی که بین دو دیوار می‌پرند قلب من مثل کبوتر بالای حوضچه‌ی دستانت پر می‌کشد و در سایه‌ی النگو‌هایت می‌آرامد و من دوستت دارم اما می‌ترسم گرفتارت شوم ….. #نزار_قبانی #روز_شعر

  • می‌خواستم همشونو بخورم ، روم نشد ، گردو فقط برداشتم … #شب

  • هوا خُنکُ و دوستان قدیمی و همراه ، باز دارم به چی فکر می‌کنم ؟! …. #آبعلی #جمعه_نوشت

  • خب جاتون خالی …. #شب

  • ببینم! آیدا، آیدا که می‌گویند این زن بود همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟ برای آیدا آئینه دیگر جای امنی نیست که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد غزل مونالیزا حاج رستم بیگلو #شب_شعر

  • راننده زنگ زده میگه : من تشریف آوردم … گفتم : صاحب تشریف باشید الان خدمت میرسم ….

  • جدایی آن‌قدر سخت نبود که نتوانیم شعری بگوییم یا گرسنگی را از یاد ببریم چقدر وحشتناک است که جدایی زیاد هم سخت نیست. الهام اسلامی #شب_شعر

  • داریم میریم باملند با نورا و دوستان، میگه : مامان میدونی من جیغ جیغ ودعوا یاد گرفتم ، می‌گم: چشمم روشن …، میگه: هرکی امروز کفشمو لگد کنه ، نشونش میدم یه ساعته دارم حرف میزنم باهاش اخرش می‌گه : اخه اصلا ما بچه هارو نمیبینن … اگه من اینکارو بکنم به بچه‌های دیگه هم کمک کردم

  • کاش میشد امروزو از روی تخت بلند نشد و‌کتاب خوند … بقول نورا زک به خیال باطل ، باید ناهار بپزم ویه عالمه کار، شماها یک روز تعطیل خوبو چه جوری میسازین ؟! #روز_خوب

  • امروز در خیابان وزرا، داشتیم میرفتیم داخل کانون پروش فکری، که نورا داد زد ، مامان ببین یه اقاهه داره اون خانمه رو میزنه …رفتم جلوتا گفتم : چکار می‌کنی اقا ؟خانم گفت: دخالت نکنید نامزده، ورفتند . نورا گفت: دوست داشت کتک بخوره ؟! منم گفتم بریم تاتر شروع شد #تاتر

  • بارون زد …. #شب

  • اخرین فیلم پولانسکی رو دیدم ، based on a true story,بازیها به نظرم عالی بود … و بیشتر از دوسه تا فیلم قبلیش شبیه شاهکارای پولانسکیه … #رومن_پولانسکی #شب

  • چه چیز میانِ آدم‌ها عوض شده؟ نمره‌ی کفش‌ها، نمره‌ی عینک‌ها، رنگِ لباس یا رنج که هیچ تغییری نمی‌کند؟ #شهرام_شیدایی #شب

  • از دوستم s_maleficent ممنون بخاطر امشب ، همراهیش، و عکسی که ازم گرفت و امشب و برای همیشه برام خاطره کرد #امشب

  • گاهی یه اتفاق یه حادثه پرتابت میکند به بیست و دو سالگی …. #حال_خوب

  • روزی دو بار راس ساعت یازده صبح و شش عصر،قهوه ترک روی گاز مون سر میره …. #حواس_جمع

  • گلوله‌ای قالب زده‌ام برایت که به تو، در قلبم اصابت کند او از سنگ است، تراشیده بدست محکومان کار اجباری از سرب است، آغشته به خون از آهن است، فرو شده در عسل سنگ خاراست او، در پاره هایی خشن تا بیش از پیش لت و پار کند تا تو معنای نابودی ِ عشق را دریابی! گونار اِکِلوف #شب

  • قدیمها به ظرفهای بلور و چینی میگفتند:شکستنی، ادم تکلیفش مشخص بود از اول،باید مراقبت می‌کردی تا نشکند، عشق هم شکستنی ست، مراقبت می‌خواهد و در نهایت امکانش زیاد است که به اشتباهی هزار تکه شود … این عشقِ بلوری … عشق لعنتی … #شکستنی_عشق #شب

  • گاهی هم بد نیست چند روزی از خانه و خانواده دور باشی، اصلاً بعضی وقتها باید دور شد تا بیشتر قدر آنچه را داری بفهمی و دلت تنگ شود حتی برای دردسر هایش … #سفر

  • این شهوت عکس گرفتن را نمی‌فهمم، قدیمها عکسها چاپ میشد وچسبانده میشد در آلبوم، ولی الان چی؟!عکس در گالری گوشی وبرای اینستاگرام، خب یک عکس نهایتا دو عکس جواب میدهد دیگر،‌پس اینهمه عکس چرا …. #شهوت_عکس

  • اینم خودم موزه قیصریه … #اصفهان

  • نرفتم داخل پارکینگ بیرون ایستادم تا ماشین بیاید، خانم مسنی با چادر امد کنارم ایستادو گفت: زانوهایم درد می‌کند ، نگاهش کردم و ادامه داد:دیگه آخرای عمرمه،گفتم این حرفا چیه حاج خانم کی میدونه فردا کدوم یکی مون زنده‌ایم ، گفت : نه و ترس از مرگ را در صورتش دیدم. #شب_نوشت #اصفهان

  • از اینجا می‌خونمتون ….. #اصفهان #جشنواره_فیلم_کودک_نوجوان

  • وسط اجرا یکی که خیلی باهاش رودر وایسی دارم زنگ زد، اومدم سریع جواب بدم که رادیوام نمی‌تونم حرف بزنم، نوشتم من رادیوتم .. بعد یه ربع دیدم زده : جانم ؟!

  • امروز تو ارایشگاه، یه دختر جوون به دوستش گفت: بعد از سه ماه دوستی حالا یه دفعه میگه بیا دوست معمولی باشیم وزد زیر گریه ، نظر شما راجع به این نوع دوست معمولی‌ها چیه ؟!!! #شب_نوشت #دوست_معمولی

  • سالنم برای خدمات ناخن ، حدود سه ساعته ..تازه فهمیدم دختر جوانی که کار پدیکور می‌کنه ناشنواس …اول فقط برام عجیب بود که چرا انقدر یواش حرف میزنه، ولی بعد دیدم تو زاویه‌ی دیدش نباشی صداش بزنی عکس العمل نشون نمیده ، دختر زیبایی و کارشم عالی … # ناشنوا

  • از وقت نشناسی بیزارم ، مثلا همین الان ، ساعت ۲ صبح وقت سردرده ، اونم انقدر وحشتناک؟!!! #شب

  • کاش پای عشق را وسط نکشیم، پای این درد عظیم را، دوست بمانیم ،گاهی برویم سینما بعضی وقتها پیاده روی و یک لاته‌ی ناب در کافه‌ای که دوستش داریم،همین وبس بی توقع #روز_نوشت

  • باید یه جوری از تهران و شلوغیش دور شم … سالهاس دوست ندارم تهران زندگی کنم ولی مجبور بودم … باید از شر تهران خودمو رها کنم ، حتی اگه بر خلاف میلم مجبور شم برم آمریکا … #نه_به_دیوانگی_تهران

  • می‌خونمتون …. آبعلی … اینجا رسما خنکه …

  • اگه از اینا بهتون تعارف کردن نخورین ، مزه‌ی زهر مار میده ، لازم نیست بگم که کی بهم تعارف کرده دیگه .. #ماجراهای_منو_نورا

  • معلوم نشد مردی زنش را چرا کشت، چرا بخشیده شد ، در روزی از مرداد که بوی پاییز میدهد. می‌خواهم تنهاییم را بیرون ببرم و راه بروم و فکر کنم ، فکر کنم … نه فکر نمی‌کنم ، سر در نخواهم اورد … فقط راه میرم … #روز_نوشت

  • هرگز اجازه ندهید کسی الویت شما باشد درحالی که شما فقط یکی از انتخابهایش هستید! #شب

  • ﻣﻦ، ﺍﺯ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ «ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ » ﻋﺠﯿﺐ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ! … غلامرضا بروسان #روز_نوشت

  • تا امروز از تو نوشتم امشب از عشقت انصراف می‌دهم سخت است دوست داشتن تو خسته‌ام می خواهم کمی استراحت کنم شاید فردا دوباره عاشقت شدم. «غلامرضا بروسان» #شب_شعر

  • اومدیم به هوای بارون ، بند اومد …فقط یه کم بوی خاک … اونم غنیمته

  • شاید باورتون نشه ولی عشق یک تصمیمه ، ما تصمیم می‌گیریم عاشق کسی بشیم ولی اون ممکنه تصمیم نگرفته باشه عاشق ما بشه … و همه‌ی دردها و اشکها از همین جا میاد #شب_نوشت

  • داشتم دوستمو دعوت می‌کردم بیاد با هم فیلم ببینیم ، همزمان دنبال فلش می‌گشتم و دستمو بردم بالای کتابخونه و انچنان جیغی زدم ، که بدبخت سکته کرد، با خجالت گفتم، میدونید دختر کوچیکم نورا واسه‌ام تله میذاره باسوسک پلاستیکی، طفلک ترسید، گفت خونه اس الان گفتم نه #ماجراهای_منو_نورا

  • بعد از ظهر جمعه‌ی خود را ، با دیدن انیمه یwolf children زیبا کردم … والبته سوالهای عجیب و غریب نورا ، که اگه توبه جای این خانمه بودی،حاضر میشدی با یه گرگ ازدواج کنی؟ #روز_نوشت

  • دوستان عکسو الان گرفتم

  • به صاحبخونه میگم میشه کفشمو در بیارم ؟ میگه : خواهش می‌کنم ، هر جور راحتید ، صندل براتون بیارم ؟ گفتم : نه می‌خوام بزنم تو سرتون … نه به موزیکی که دوست ندارم #شب

  • گونار اکلوف ، آخر شعرش میگه : تا تو دریابی معنی نابود کردن عشق را ….ولی خیلی وقتا عشقی اصلاً وجود نداره، یا مهم نیست، همه چیز در عینِ نفهمیدن میمیره و از بین میره ..و حیف … #شب_نوشت